1

یا کریم

من حاضرم حمالی کنم اما لباس اتو نکنم و با این همه گاهی فرار از این کار شاق غیرممکن است. در عوض می توانم مدتها پای شیر ظرفشویی بایستم و سریع تر و تمیزتر از بهترین ماشین های ظرفشویی دنیا ظرف بشویم. شاید چون اتو کردن نمی گذارد قافیه اندیشی کنم یا به دستمایه ی یک داستان فکر کنم اما وقت ظرف شستن تا دلت بخواهد ایده ی داستان و دیالوگ و قافیه و مصرع توی ذهنم رژه می روند.

دخترکمان مدتی است عشق ِ کیبورد شده و مدتها روی پاهای کوچکش می ایستد تا بتواند روی دکمه ها بکوبد و صدایی ازشان دربیاورد. تازگی ها کتابخوان ِ تیر هم شده است و وقت تعویض پوشک و هواخوری! قدری هم مطالعه می فرماید. یک روز باید پدر بزرگوارش فرصت کند و  ببردمان شهر کتاب برای خرید کتاب پارچه ای که هم وزن چندانی نداشته باشد و  هم راحت توی دهان برود و مزه اش قابل تحمل باشد!

گرم خواندن

اینطور کتاب خواندن چه کیفی دارد خداوکیل!

مشغول مشت کوبیدن به کیبورد

«چرخه ی زندگی» اریک اریکسون نظریه ی جالبی است درباره ی روانشناسی رشد انسان در طول سالهای زندگی اش. خوب است آدم بخواند و ببیند کجاها به «فضیلت»ی نایل شده و در کدام دوره گیر داشته. من از دانستن گره ها -عقده ها-ی دوره های زندگی ام لذت بردم همانقدر که از شناختن فضیلت هایی که در طول عمرم کسب کرده ام. یادم باشد همسرم نیز بخواند.

از «سنتوری» خوشم آمد بیشتر از همه به خاطر «خودکار» خواستنش.

حالا فکر می کنم یک قدری مغزم مرتب تر شده است. دیروز حین صحبت با پروانه خانم به این نتیجه رسیدیم که وقتی اینجا می نوشتیم انگار که همه ی دنیا خلاصه شده بود پشت این صفحه ی شیشه ای و کتابت مجازی. دیگران را که می دیدیم فکر می کردیم که چه بی خبرند از دنیای دور و بر ما و چه  و چه و چه. یک قدری که ننوشتیم دیدیم که نه! ما چه بی خبر بودیم از دنیای دور و برمان و خودمان را زیادی درگیر کتابت های مجازی کرده بودیم. فهمیدیم که با ننوشتن ما و کم شدن ارقام شماره انداز وبلاگمان آسمانی هم به زمین نمی آید.

حالا که فکر می کنم، می بینم در آستانه ی۳۰ سالگی آنقدر بزرگ شده ام که با کفایت زندگی کنم. شاید  نه آنقدر بزرگ  که از خوردن یخمک های رنگی و  خرچ خرچ کردن  یخ ها زیر دندانهایم کیف نکنم یا هوایی نشوم که بعدها با دخترم بنشینم و کارتون ببینم اما آنقدر هم کوچک نیستم که بر سر هر مساله ی کوچک و بزرگی داد و هوار راه بیندازم: «خانم اجازه! این پاک کن ما رو گاز زد». «آقا اجازه! اون مداد ما رو جوید». فکر می کنم آنقدر زندگی کرده ام که به قدر کافی بزرگ شوم و به قدر کافی بزرگ شده ام که زندگی کنم.

بعد از هواخوری و روغن کاری!

 به نفسی که می کشم شکر.

/ 0 نظر / 9 بازدید