کِیف ِ یک نخ وینستون!

بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه‌ها و ریشه‌ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میآد اما خودت کجایی؟

صفر: آقا عبدالله، 10-12 سالی هست در این خانه کار می‌کند. درست از وقتی از افغانستان به ایران آمد. سُنی است و نماز اول وقتش در این چند سالی که من دقت کرده‌ام یک بار هم قطع نشده‌است. یک پسر دارد که حالا 12 ساله است به اسم عبدالرحیم. وقتی توانست برود و به ایران بیاوردش، گمانم 6 ساله بود. این پدر و پسر هیچ چیزشان شبیه سایر دوستان افاغنه نیست. عبدالرحیم که با موهای سیخ سیخ و زنجیر دور گردن و رایانه‌ی شخصی که دیشب ویندوزش خراب شده بود و کشت ما را تا درست شد و کلاس زبان خارجه رفتنش عمراً شبیه دیگر بچه‌های هموطنش باشد!
راستش در این سال‌ها، آقاعبدالله الحق پدری را در حق ما تمام کرده‌است طوری که اگر یک روز نباشد دلمان نه فقط برایش شور می‌زند که تنگ می‌شود. این‌ها را نوشتم که بگویم نوع ارتباط میان آدم‌ها همیشه هم بستگی به یکسانی نژاد و زبان و حتی طبقه‌ی اجتماعی و میزان تحصیلات ندارد. چیزی که ورای همه‌ی این‌ها اعتماد و دوستی می‌آورد، خوبی است.

سیزده: این غزل را خیلی وقت قبل سروده بودم اما چون یک جورهایی طعنه به تنه‌ی غزل‌های پست‌مدرن می‌زد در وبلاگ نگذاشته بودم. امروز از سر ِ بی‌غزلی می‌گذارمش اینجا. راستش را بگویم همه‌ی غزل را فقط به خاطر آن مصرع آخرش دوست دارم! (یاد آن آقایی افتادم که آمده‌بود درمانگاه شب کشیک من و از درد قفسه‌ی سینه شکایت داشت. ازش پرسیدم: «آقا شما روزی چند نخ سیگار می‌کشید؟». با این سوال، می‌خواستم Packs per Year ش را حساب کنم یعنی ببینم در سال چند بسته سیگار می‌کشد چون از نظر پزشکی تعداد پاکت‌های سالانه مهم است. آقا قدری سر در جیب تفکر فرو برد و بعد قیافه‌ی حق به جانبی گرفت و گفت: «راستش بستگی داره». چشم‌هام گشاد شد. پرسیدم: «به چی؟» گفت: «اگه ناراحت باشم 10-12 نخ. خوشحال باشم 20-30 نخ. عصبانی باشم... » هم کفرم بالا آمده بود و هم خنده‌ام گرفته بود. گفتم: «همین خوبست ولی جالبست که شما وقت ناراحتی کمتر سیگار می‌کشید». آقا یک نگاهی به سرتاپای ما انداخت از آن نگاه‌ها که رزیدنت‌ها و فلوها به انترن‌ها و استاجرهای صفرکیلومتر می‌اندازند یعنی که خاک بر سر سیگار نکشیده‌ت کنند و زیرلبی گفت: «وقتی ناراحتم کیف نمی‌ده». تا مدت‌های مدیدی بعد از آن فکر می‌کردم یعنی چه جوری و آخرش هم نفهمیدم چه جوری! شاید یک روز یک جوری فهمیدم! خدا را چه دیده‌اید).
  لطفاً اساتید مکتب مدرنیته و پسامدرنیته و پست مدرنیته چشم‌ بر این خبط بزرگ ما ببندند و زیاد مته به خشخاش نگذارند و به بزرگی خویش بخوانند و بگذرند.

 
کارش به شعر قافیه پر‌کن کشیده بود
مجنون که از جنون به تفرعن...

کشیده‌بود کارش به داستان دروغین وصل‌ها
از بادیه به اوج تمدن...
کشیده‌بود دست از خیال لیلی پر‌مدعای تلخ
از خاطرات کهنه‌ی او... چون کشیده‌بود کارش به قصه های پر از پولک و پری
از چهره‌ی زنی که به ناخن کشیده‌بود
                                         بر ریگ‌های نرم بیابان دوردست...

*

آن شب که لیلی غزل من عروس شد
مجنون به جای کنت، وینستون کشیده‌بود


صفر: عید نیامده مبارک.

/ 40 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ميثم يوسفی

بهار! حتی اگر فقط در تقویم ها بهار باشد، باز از هیچ چیز که بهتر است! می توان به اندازه ی سرخوشی تقویم ها سرخوش بود! روزگارتان نو! سال نو مبارک!

الينا

من از سایت شما و چند سایت دیگر در اینترنت ایده گرفتم که بنویسم ولی نوشته های من بیشتر در مورد تزئینات منزل و هر چی که به خانه داری مربوط میشه من از ایران نمی نویسم. امیدوارم که من رو حمایت کنین. من چند روزی هست که می نویسم. در ضمن سایت قشنگی دارین.عيدتان مبارك با تشکر الینا

تازه های ادبی

...............۩ ............۩๑๑۩ ........۩๑๑۩۩๑๑۩ ....۩๑๑۩۩๑๑۩۩๑๑۩ ۩๑๑۩۩๑๑۩۩๑๑۩۩๑๑۩ ۞۩..سال نو مبارک..۩۞

بهزاد

فرهاد عشق من اما در اين ميان شيرينی دو لب يار به بيستون کشيده بود

بهزاد

فرهاد عشق من اما در اين ميان شيرينی دو لب يار به بيستون کشيده بود

من

هی خانوم دکتر! نوشته های تو هم از اوناست که دوسشون دارم. هر از چند گاهی يه سر ميام اينجا. سعی کن هم نقاشيت خوب باشه هم طبابتت هم آدم بزرگ بودنت!!

شيدايی

سلام عزيزم ... عيدت مبارک ... سالی پر از لحظه های خوب و شاعرانه رو برات آرزو می کنم ... سال انتشار مجموعه داستانهای قشنگت ... من که خيلی اميدوارم !

معلمی از بهشت

سلام خانم دکتر.البته در حق من بنده نوازی فرموديد.عيدتون مبارک.

مهدی خطیبی

وقتی می آد بهار خانوم با چارقد بلندش ...به روزم و مشتاق نظر شما.بدرود