فعلن

همراه شو عزیز!
همراه شو عزیز!
تنها نمان به درد
کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا درمان نمی‌شود!
با صدای ماندگار استاد محمدرضا شجریان

بمب گوگلی برای مقابله با فیلم موهن ۳۰۰
لطفاً به این صفحه لینک بدهید.


صفر:
دوست گرامی، آقای فروزان، مطلبی درباره‌ی شهر دودگرفته‌ی تهران نوشته‌اند و در ذیل آن از دوستان دیگر خواسته‌اند -در صورت تمایل- آن‌ها هم چیزی درباره‌ی شهر پایتخت بنویسند. راستش، من با آنکه به گفته‌ی شناسنامه متولد پاسداران هستم و شناسنامه‌ام صادره از شمیرانات و ابوی گرامی‌ام از اهالی قدیم قلهک بوده و پدربزرگم ساکن محله‌ی سرسبیل، اما به دلیل سال‌ها زندگی در شهر کرج - حداقل چیزی در حدود ۱۳-۱۴سال و پیش از آنکه دانشگاه قبول شوم و ایاب و ذهاب برایم مشکل‌ساز باشد- خودم را کرجی می‌دانم تا تهرانی. اما من باب اجابت درخواست دوست و ذوق حرافی معمول نیمه شبها...
 باید بگویم من از آن دسته آدم‌هایی بوده‌ام که متناوباً لاف جدایی از تهران را زده‌ام و به فلان و بهمان قسم خورده‌ام که یک روز از این شهر لعنتی می‌روم و هیچوقت هم نه توانسته‌ام و نه باطناً خواسته‌ام بیش از چند روزی از هوای دودگرفته‌اش در امان باشم! اعتراف به این مطلب برایم سخت است اما حقیقت دارد! یعنی این چند روزه که کلاهم را قاضی کردم، دیدم نبض زندگی در تهران می‌زند و بس! حتی اگر آریتمی داشته‌باشد و احتمال بروز Massive MI قلب فرتوت و خسته‌اش به دلیل گرفتگی رگ‌های فرسوده و پر کلترال آن نزدیک باشد. تعارف‌بردار نیست، تجمع اغلب -اگر نگویم همه- امکانات رفاهی، اقتصادی و اجتماعی لازم برای رشد و شکوفایی استعدادها همانقدر این شهر را محبوب دل‌ها کرده که امکانات فراوان برای کلاهبرداری و دزدی و چپاول و غارتگری به طرق مختلف. به قول رضا مارمولک -با مختصری تغییر- به عدد آدم‌ها در این شهر، راه هست برای رسیدن به پول: یکی با باندبازی و یکی با رانت خواری. یکی با شاه‌کلید و یکی با شاه‌کلک! یکی با علم و دیگری با عمل. یکی در این شهر می‌شود دکتر حسابی و دیگری شهرام جزایری.
کمتر شهری را در ایران سراغ دارم که این همه تنوع آب و هوایی داشته‌باشد. من این تنوع آب و هوا را به عینه هنگام طی طریق از بیمارستانی به بیمارستان دیگر دیده‌ام: یک صبح زمستانی در جنوب شهر، آفتابی درخشان می‌تابد در حالیکه شمال شهر پوشیده از برفی سنگین است.
کمتر شهری را در ایران سراغ دارم که خیابان‌هایش در عرض یکشب تغییر جهت بدهند یا بن بست شوند، و یا چاله‌ها و کنده‌کاری‌های به عمق چندمتر میانشان ظاهر شود.
کمتر شهری را در ایران سراغ دارم که مردمانش با هم و تنها باشند، کنار هم و بی خبر از حال هم باشند.
کمتر شهری را در ایران سراغ دارم که به قدر تهران گربه داشته باشد  و به قدر تهران، گربه‌پرور باشد.
کمتر شهری را در ایران سراغ دارم که شبهایی به شکوه شبهای تهران داشته باشد. کمتر شهری را سراغ دارم که مثل تهران قادر باشد به راحتی تغییر ماهیت بدهد و در شب چیزی باشد غیر از آنکه در روز هست: روز، بی رحم، شلوغ و گرسنه چون یک غول و شب، عاشق و آرام. خفته در میان بستری از نور چون عروس.
در کمتر شهری، این‌همه اختلاف قومیت و نژاد و لهجه و زبان می‌شود دید و با این‌حال جالبست که از هر قوم و نژاد و با هر گویش و فرهنگ، مردم کنار هم گردآمده‌اند و زندگی می‌کنند.
امشب که برای خرید بیرون رفته‌بودم دقیق‌تر به محله‌ای که هیچوقت دوست نداشته‌ام نگاه کردم. به تیپ و قیافه‌ی عجیب و غریب زنها و دخترها، به کراوات‌های خوب گره زده شده و کفشهای خوب برق‌انداخته‌ی مردها، به ماشین‌ها، به سگ‌ها، به گربه‌ها، به چاله چوله ها، به کارمندان سوپر پر طمطراق جردن و از خودم پرسیدم: «در کدام شهری مثل تهران، این‌همه تفاوت میان محله‌های مختلف وجود دارد؟»
گمان نمی‌کنم مردمان هیچ شهری به نداشته‌هایشان انقدر غره باشند که ما هستیم!
حقیقت اینست که تهرانی‌ها همانقدر به بی‌لهجگی و بی‌ریشگی خویش غره‌اند که به بی‌در و پیکری و بزرگی شهرشان.
مَخلص کلام این‌که تهران از دید من، شهری‌ست که هم  اِند ِ همه چیز است و هم اِند ِ همه چیز را می‌شود در آن یافت: از فقر گرفته تا مکنت، از گمنامی گرفته تا شهرت و از محبت گرفته تا خصومت. در کمتر شهری، همانقدر باید از دوستانت بترسی که از دشمنانت!
و با تمام این‌ها دوری از این شهر فرنگ برای من سخت است اگر غیرممکن نباشد!

یک:
دوستی در نامه‌ای به دوست ِ دوست ِ خود، درباره‌ی دوست مشترکشان نوشته بود: ایشان چند صباح قبل، ماجرایی جدید آفریدند که «به حرمت دوستی» از بازگویی‌ش صرف نظر می‌کنم. دوست دریافت کننده‌ی نامه، طبیعی‌ترین عکس‌العمل را نشان داد یعنی ضمن نشان‌دادن نامه از دوست مورد بحث در نامه پرسید: «مگر تو چند صباح قبل چه کار کرده بودی؟»
دارم فکر می‌کنم به آن جمله‌ی زیبا که سالهاست ورد زبانم شده‌است: اگر خداوند همین یک صفت «ستار» بودن ِ تنها را داشت، تنها همین یک صفت برای دوست داشتنش کفایت می‌کرد.
باز خدا پدر آن دوست را نگهدارد که به قول خودش کلی جوانمردی به خرج داده و به حرمت دوستی بیشتر از آن آب روی دوستی را نریخته است!

دو:
به گذشته که نگاه می‌کنم، می‌بینم سرشار بوده‌ام از شور جوانی. در هر مرحله‌ای به فراخور حال. حالا هم حتی هنوز سرشارم. «سرشار»، بهترین واژه‌ای ست که می‌توانم برای توصیفش به کار ببرم. چیزی که هست، آن پیشوند یادآور شغل و این پسوند یادآور گذر عمر نمی‌گذارند راحت بنویسم. آنچه این روزها می‌نویسم و باعث تعجب دوستان شده‌، چشم بستنی ست به آن جوجه دکتر و این نیمچه بانو! و تعجبی ندارد که نمی‌دانم تا کجا خواهم توانست و پیش خواهم رفت.
این‌ها را نوشتم تا بگویم چهار سال قبل، زمانی که از وبلاگ مجهول که تحت لوای آقای دکتر اداره می‌شد، جدا شدم و به طور مستقل وبلاگنویسی را آغاز کردم، چنان شور و حرارتی در قلمم بود که نه فقط دیگران بلکه خودم را هم به تعجب وامی‌داشت. می‌توانستم ساعتهای مدید بنشینم و داستان بنویسم بی وقفه. یادم هست، داستانی را که در زیر می‌آورم، در همان حال و هوا و بی هیچ استراحت و مکثی تا انتها نوشتم. بعد هم بی هیچ بازبینی و دوباره نویسی در وبلاگ گذاشتم. پشیمان نیستم! حس بسیار قوی جاری در نثر این داستان به گونه‌ایست که حتی حالا هم که می‌خوانم خون را در رگهایم به جوش می‌آورد. با آنکه بسیاری از داستان‌های سالیان قبلم در بازبینی‌ها دستخوش تغییر شده‌اند، با تمام ضعف‌ها و کاستی‌های آشکار نوشتاری و تکنیکی که ناشی از کم تجربگی نویسنده‌‌ی نوپای چهار سال قبلست، دلم نیامد این یکی را که قرار بود از آن، نام مجموعه داستانم را وام بگیرم از نو بازنویسی کنم.
همانطور که گفتم نمی‌دانم آیا خواهم توانست این رویه‌ی به روزرسانی را حفظ کنم یا خیر. اینست که ترجیح می‌دهم اگر قرارست وقفه‌ای در نوشتنم حاصل شود، داستان زیر حُسن ختام رویه‌ی فعلی‌ باشد.

پی‌نوشتی برای Ida: کار بدی کردی مادر را به خاطر من به زحمت انداختی. شرمنده شدم حسابی. عوض من هزار بار ازشان تشکر کن.

***

کلیه‌ی شخصیت‌ها و حوادث این داستان، تخیلی بوده و اسامی مستعارند. هرگونه شباهت اسامی و شخصیت‌ها به افراد واقعی، کاملاً تصادفی می‌باشد.
رسول عشق (داستان کوتاه)
حرف ديروز و امروز نيست. از همان روز اولي كه ديدمت شيفته ات شدم. همان روز اولي كه در كلاست نشستم و درس دادنت را نگاه كردم. چيزي از درس نمي فهميدم. همه حواسم به حزن صدايت بود وقتي شعر مي خواندي. به راحله گفتم:« مطمئنم اگر شعرهاي افتضاح تو را هم بخواند اشك همه در مي آيد.» راحله با حرص لبهايش را جمع كرد.
ـ همچين آش دهن سوزي هم نيست.
خنده ام گرفت.
ـ البته! البته هيچ كس در برابر «اسي جان» شما آش دهن سوزي نيست.
و به پسر گيس بلندي كه آن سوي كلاس نشسته بود و ما را مي پاييد اشاره كردم.
سقلمه اي به پهلويم زد و با لحني تهديد آميز گفت:« به اسي جان من توهين نكن ها!»
و هر دو ريز ريز خنديديم تا صدايمان به گوش تو نرسد و ازكلاس بيرونمان نكني.

حرف ديروز و امروز نيست. از همان روزي كه در حياط منتظر ايستادم تا دانشجوهاي ديگر از دورت كنار بروند و داستانم را با خجالت به دستت دادم كه بخواني عاشقت شده بودم. داستان شرح عشق دختري مسيحي بود به نام عسل و پسري به نام مزدك. مي دانستم چه مي كنم. عشق عميقي كه من در اين داستان به تصوير كشيده بودم حتي راحله بي احساس را هم به گريه انداخته بود. امكان نداشت برتو تاثير نگذارد. به عمد داستانم را دادم بخواني. اما بيش از آن مي خواستم به چشمهايم نگاه كني. به چشمهاي روشن و شعله ور و مشتاقم. نكردي. نه آن روز و نه روزهاي بعد. تا مدتها نمي دانستم چشمهايت چه رنگي است. حتي نمي توانستم به وضوح حالت چشمهايت را ببينم. چشمهايي كه اينهمه مرا شيفته خود كرده بودند. امروز يادم باشد خوب نگاهت كنم. اين روزها مي ترسم در چشمهايت خيره شوم. مي ترسم باز عصباني شوي و همه چيز را به هم بريزي. مي ترسم باز هم تا مدتها نتوانم به ديدنت بيايم. چرا نمي گذاري يك دل سير نگاهت كنم؟ آخر خوش انصاف من كه ديگر آن دخترك پر شر و شور نيستم كه در حياط دانشكده راهت را گرفت كه از من فرار مي كني. چشمهاي تو اما هنوز هم همان چشمها هستند. با آنكه اين روزها نگاهت خيره تر از هميشه است هنوز هم همان حيا را دارد. چقدر دلم تنگ شده است. تقصير خودم است. هميشه دير مي رسم. هميشه قول مي دهم كه دفعه بعد زودتر راه مي افتم تا مدت بيشتري بمانم اما هر بار ديرتر از قبل...به راحله گفته ام بيايد اينجا تا من با خيال راحت كنار تو باشم. «اسي جان» بالاخره دل راحله را به دست آورد. بعد از اینهمه سال بالاخره چند ماه بعد از آنكه تو برگشتی ازدواج كردند اما راحله هنوز هم نمي تواند با گيسهاي بلند شوهرش كنار بيايد. قسم خورده است كه يك روز در خواب آن را قيچي مي زند. چندين بار خواسته اند به ديدنت بيايند اما بهشان اجازه نمي دهند. به من هم نمي دادند. انقدر التماسشان كردم و انقدر پشت در نشستم تا مجبور شدند رضايت بدهند. مي گفتند خطرناك است. مي گفتند برايشان مسووليت دارد. چه مي فهمند كه من چقدر دنبالت گشته ام؟ چه مي فهمند كه اينهمه سال دوري از تو چه بر سرم آورده است؟

حرف ديروز و امروز نيست. از همان روزي كه دستخط زيبايت را زير داستانم ديدم كه ايرادهايش را گرفته بودي و تشويقم كرده بودي به بيشتر خواندن و بيشتر نوشتن شيفته ات شدم. راحله به سرعت گفت:« چه دستخط زيبايي دارد.» با لبخند گفتم:« يك روز با همين دستخط زيبا عاشقانه ترين ها را برايم خواهد نوشت.» بايد بودي و چشمهاي گرد شده راحله را مي ديدي. محكم توي صورت خودش زد و با صداي جيغ گونه اي گفت:« جدي نمي گويي ستاره؟» لبخند زدم و به علامت تاييد سرتكان دادم. لبان خشكش را با زبان تر كرد و در حاليكه با انگشت به من اشاره مي كرد با لحن خفه اي گفت:« تو كه اينهمه خاطرخواه داري با آن نظريات آنچناني و آنهمه كبكبه دبدبه...» و نتوانست جمله اش را تمام كند. آهي كشيد و انگشتش را پايين آورد. آن روز مخصوصا خودم را در معرض ديدت قرار دادم. دو روز از روزي كه داستانم را به دستت داده بودم مي گذشت. از مسير نگاه من مي گريختي. پر واضح بود كه از روبرو شدن با من ابا داري. مثل هميشه دور و برت پر بود از دختران و پسراني كه مشتاق راهنمايي هايت بودند. نااميد شدم. يك بار به راحله كه با لبخند شماتت باري نگاهم مي كرد براق شدم كه به قهقهه خنديد:« به خدا من بي تقصيرم. اين آقاهه حس همكاري نداره.» بالاخره زماني كه تصميم گرفتم بروم صدايت از پشت سر به گوش رسيد و كلمه اي را كه از دهان تو انتظارش را مي كشيدم شنيدم.
-سلام خانوم.
جواب دادم و متنظر شدم. مي ترسيدم صداي ضربان قلبم را كه مضطربانه خود را به ديواره ها مي كوفت بشنوي. تو هم مضطرب بودي و پريشان. اين را از مكثهاي طولاني و لكنتي كه هيچ وقت نداشتي فهميدم.
- داستان را نه يك بار كه چندين بار خواندم... اين داستان... عجيب...
و مستاصل و كلافه سكوت كردي. يك قدم به تو نزديك شده بودم. عجيب آنكه به جاي حس شادي، اضطراب و پريشاني بدي در درونم چنگ انداخته بود. دوباره به سخن آمدي.
- با اجازه اين داستان را براي خودم نگه مي دارم...
به سرعت گفتم:« خواهش مي كنم.»
مانده بودم علي رغم ميل باطني ام خداحافظي كنم و بروم يا بمانم و منتظر ادامه حرفهايت باشم كه طولاني ترين جمله مكالمه مان را تا آن زمان بيان كردي.
- شخصيت دختر داستان - عسل- قابل تامل بود. آنهمه پايداری در عشق و آن همه اصرار در ماندن كنار مزدك...چه طور شد كه اين شخصيت را در ذهن پرورانديد؟
مي گويند شيطان در گيسوان بلند زنان مخفي مي شود. به ياد ندارم آن روز گيسوانم كوتاه بود يا نه اما به خدا جمله اي كه در پاسخت گفتم نه به اراده خودم بود كه كسي ديگر از درون من پاسخ داد:« عسل خود منم.» يادم نيست چه مدت به سكوت گذشت و آن مدت را من چگونه تاب اوردم. يادم نيست تو باز چه پرسيدي اما به ياد دارم كه عصباني شدي و گفتي:« من كاري ندارم كه در زندگي شما مزدكي هم هست يا نه...» و به ياد دارم كه به سرعت گفتم:« مزدكي در كار نيست.» و باز به ياد دارم كه هر دو ساكت شديم. آنقدر به سكوت گذشت كه با به ياد آوردن آنچه گفته ام وحشت زده و شرمگين خواستم بروم كه گفتي:« لوث مي شود اگر بگويم هم نويسنده خوبي هستي و هم شاعره اي در خور ستايش.» گونه هايم بر افروخته شدند. مرا با ضمير دوم شخص مفرد مورد خطاب قرار داده بودي و نمي دانستم اين خطاب آگاهانه صورت گرفته يا ناآگاهانه و مگر فرقي هم مي كرد؟ اين من نبودم كه از درونم سخن مي گفتم و اين تو نبودي كه از درونت مرا مورد خطاب قرار مي دادي. اين جانهاي شوريده ما بود كه با يكديگر سخن مي گفت. گفتم:« شما مورد ستايش همه دانشجوها هستيد استاد از جمله من.» و رفتم. گريختم. فرار كردم تا بيش از آن از دلم نداني.

حرف ديروز و امروز نيست. از همان روزي كه گريختم دانستي كه عاشقت هستم. يادم نيست چند روز از تو مي گريختم اما وقتي دوباره در راهرو به تو برخوردم و به سرعت سلام كردم آنقدر پريشان و آشفته بودي كه به محض ديدنم گفتي:« بالاخره آمدي!» . تازه آن وقت بود كه فهميدم مدتهاست منتظر من ايستاده اي. به شيطنت خنديدم كه « مگر قرار بود نيايم؟» گفتي:« جان فاطمه زهرا به من بگو از حرفهاي من ناراحت شدي؟» لب گزيدم و لبخند زدم كه « به همنام مقدستان سوگند مي خورم كه نه!» و همان وقت شيرين ترين و بهترين اعتراف را از دهانت شنيدم. با نااميدي گفتي:« تو عسل هستي اما من چه؟ من مي توانم مزدك باشم؟ مي توانم؟» در آن لحظه دليل اين نتوانستن برايم مهم نبود. گفتم:« شما رسول من...» وباز گريختم. تمام شب در تب مي سوختم. سر سجاده نتوانستم حتي يك ذكر را بي اشك ريختن بگويم. هنوز هم هروقت به ياد آن روز مي افتم خون به گونه هايم هجوم مي آورد. يك بار همين اواخر كه با مادرت به ديدنت آمدم از سكوت و نگاه خيره ات دلم گرفت. بغض گلوگير راه نفسم را بست. زار زدم:« چرا با من حرف نمي زني رسول؟ چرا مرا به ياد نمي آوري رسول؟ منم! ستاره تو! مادرت را ببين. ببين چقدر پير شده است. لااقل بگذار دستهايت را بگيرد.» و دست دراز كردم به دستهايت كه آن اتفاق افتاد. همان بار اولين و آخرين باري بود كه مادر را آوردم. خدا به خير كرد كه پيرزن سكته نكرد. از همان بار كه منقلب شدي و ميز و صندلي ها را به در و ديوار كوبيدي و به سوي من حمله ور شدي و فرياد زدي كه از اتاق برويم بيرون ديگر سعي نكردم دستهاي محرمت را در دست بگيرم. ديگر سعي نكردم خاطراتم را به ياد بياورم. ديگر نخواستم به يادت بياورم كه اين دستها زماني جز به نوازش من تكان نمي خوردند. همان بار بود كه تا يك ماه نگذاشتند ببينمت. همان باربود كه مردد شدم در آوردن دوباره دخترك و پسركت. دخترك چيزي از اين ماجراها سر در نمي آورد اما پسرك تا مدتها مي خواست بداند چرا او را به ديدنت نمي آورم. به دروغ گفتم كه بيماري ات واگيردار است. مثل هميشه با همان سرسختي كه از تو به ارث برده پرسيد پس چرا من به ديدنت مي آيم؟ نمي دانم تا كي مي توانم با بهانه هاي واهي او را از ديدن پدري كه بعد از سالها از اسارت برگشته محروم كنم. برگشتنت به معجزه مي ماند رسول و همين مرا به معجزه اي ديگر اميدوار مي كند.
آمدند! راحله و دختركت را مي گويم. دخترك سر تا پا خاكي است. دستهايش را به هم مي كوبد و خودش را به آغوشم مي اندازد. بوي تن تو را مي دهد هرچند مدتها است عطر تنت را از ياد برده ام. مي بويمش و او مي خندد و جاي خالي آن دو دندان افتاده اش بيشتر نمايان مي شود. مي گويد:« ماماني با خاله رفتيم خاك بازي.» به دروغ اخم مي كنم و مي غرم:« تو براي خاك بازي ديگه بزرگ شدي عسل خانوم.» برقي از شيطنت در چشمان درشت سبزش مي درخشد. با انگشت راحله را نشان مي دهد و مي گويد: « پس خاله رو چي مي گي ماماني... اون كه بيشتر از من خاك بازي كرده.» مي خندم و به خودم مي فشارمش. اگر پاره تن تو نبود اين دوري را چطور تحمل مي كردم رسول؟ اگر او نبود من چه طور تمام اين سالها تاب مي آوردم رسول؟ مي گذارمش پايين تا راحله دستهايش را بشويد. مادر و ياسر هم از راه مي رسند. عسل دستهاي راحله را رها مي كند و به سوي آنها مي دود.
-سلام داداشي. سلام مامان جونم.
نگاهشان مي كنم. پسرك كلي قد كشيده است. براي خودش مردي شده است. همان وقتها هم از بقيه هم سن و سالانش يك سر و گردن بلندتر بود. حالا در سيزده سالگي كركهاي پشت لبش به سياهي مي زنند. هيچ شباهتي به هم ندارند. دختر و پسرت را مي گويم. دخترك باريك و لاغر و نحيف است با چشمهاي سبز و گيسوان روشن و مواج و پسرك با صورتي سبزه و مردانه با بيني بزرگ و پيشاني بلند. با اين حال هيچ خواهر و برادري در دنيا به قدر اين دو به هم شبيه نيستند. ياسر همانطور كه عسل را در آغوش گرفته كنار در مي ايستد. كنارشان مي روم. ميخواهم موهاي مشكي و پر پشت پسرك را نوازش كنم كه خودش را عقب مي كشد. با تعجب نگاهش مي كنم. اخمهايش را در هم كشيده و نگاهش برق عجيبي دارد. به مادر نگاه مي كنم كه شانه بالا مي اندازد. تازه متوجه پارگي آستين پيراهنش مي شوم. به مادر اشاره مي كنم كه سر تكان مي دهد. مي گويم:« عسل جان، از بغل داداشي بيا پايين خسته شد. برو دستهاتو بشور.» ياسر لب باز مي كند كه با ديدن اخمهاي در هم كشيده من لبهايش را دوباره به هم مي فشرد. چقدر شبيه تو اخم مي كند. چقدر شبيه تو خشمش را مي خورد. چقدر شبيه تو... اشك در چشمانم حلقه مي زند. عسل كه مي رود روبرويش مي ايستم. با هم برابريم. پسرك سيزده ساله ات هم قد من شده است رسول. باور مي كني؟ هميشه نق مي زدم كه هربار كه مي خواهم با تو صحبت كنم بايد گردنم را بالا بكشم و سرم را بالا بگيرم و تو مي خنديدي كه « بنده كه مخلص شما هم هستم. بفرماييد خودم سرم را خم مي كنم.» زياد طول نمي كشد كه به جان پسركت هم همين نق را بزنم. به چشمهايش براق مي شوم. هنوز لب به سخن باز نكرده ام كه مي دود و از پله ها بالا مي رود. صداي به هم خوردن در اتاقش را مي شنوم. راحله صدايش را كلفت مي كند و مي گويد: «واه واه! با ده من عسل هم نمي شد خوردش. خدا بهت رحم كنه ستاره.» مادر با خستگي خودش را روي مبل مي اندازد و پاهايش را مي مالد.
ـ والله من كه نفهميدم چشه. انگار با پسر اكرم خانوم دعوا كرده. هرچي ازش پرسيدم چرا بهم نگفت.
راحله با تعجب مي گويد: «ياسر كه اهل دعوا نبود؟!»
دخترك انگشت به دهان نگاهمان مي كند. به سويش اخم مي كنم.
ـ عسل خانوم انگشتت رو از توي دهنت دربيار.
به سرعت دستهايش را پشت بدنش پنهان مي كند و لب ور مي چيند. مي گويد:« داداشي چه اش بود ماماني؟» راحله بغلش مي كند و مي گويد: «هيچي عسلكم. يه كم بخوابه خوب مي شه مي اد باهات بازي مي كنه.»
و با خود می بردش. گيسوان بلند دخترك در هوا تاب مي خورند. يادم هست اين بار كه به ديدنت مي آيم شانه هم بياورم. گفته اند نبايد وسايل نوك تيز به دستت بدهم. شانه را هم ممنوع كرده اند اما دفعه قبل موهايت بدجور آشفته بود. دست بردم به گيسوانم. شانه ام را بيرون كشيدم تا به موهايت بزنم كه دستم را گرفتي و به شانه خيره شدي. به چند طره موي بلند لابه لاي دندانه ها نگاه كردي و خنديدي.
- طلاييه.
خنديدم.
- آره! مثل گيسهاي دختركت.
باز خنديدي و شانه را لاي موهايت فرو بردي و همانجا رها كردي.
- مي آري اش اينجا؟
بغضم گرفت. با اشتياق گفتم: « عسل رو؟»
با بي خيالي دستهايت را تكان دادي:«همون دختره رو كه مي گي... »
اشكهايم را به زحمت پشت پلكها نگه مي دارم. حتي نمي داني دختركت چند سال دارد. حتي نامش را هم به ياد نمي آوري. بعد از آن بار قدغن كرده اند بچه ها را پيشت بياورم لااقل تا وقتي كه اينطور نا آرامي. خودم هم نمي خواهم در اين وضعيت ببينندت. دخترك شايد به يادت نياورد اما پسرک یک بار گریه کرد و گفت که از همسایه ها شنیده پدرش دیوانه است. آن روز ساعتها با او حرف زدم و گفتم: « پدرت مجروح جنگی است پسرم. جانباز است نه دیوانه.» حافظه اش آنقدر قوي هست كه هيبت تنومند و پر ابهت پدرش را در لباسهاي خاكي به ياد بياورد. چقدر دلم براي آن روزها تنگ شده است رسول. روزشماري مي كردم تا بيايي و چند روزي استراحت كني. هميشه با دست پر از راه مي رسيدي. مي گفتم:« آقا رسول مگه رفتي سفر سياحتي كه اينهمه ميوه و شيريني سوغات مي آري؟» مي خنديدي كه « سوغات جبهه را هم به موقعش مي آرم. از اين سوغاتي ها نه ستاره. سوغاتي كه همه عمر داشته باشم. » انگار مي دانستي كه قرار است اين تير تا هميشه بين دو مهره گردنت باقي بماند. انگار مي دانستي كه قرار است اين تير ذره ذره و موذيانه در تو پيشروي كند. الحق كه خوب سوغاتي همراه خود آوردي رسول. به خدا گله نمي كنم اما اين همه سال صبر نكردم كه برگردي و اين بار به جاي آنكه غريب باشي غريبه ام بشوي. صبر نكردم كه بيايي و به جاي آنكه در خانه سايه سرم باشي روي تخت آسايشگاه ببينمت. صبر مي كنم. باز هم صبر مي كنم. برگشتنت به معجزه مي ماند. من تا معجزه ديگري صبر مي كنم.
- گريه كردي ماماني؟
اشكهايم را پاك مي كنم و بغلش مي كنم. دخترك مي پرسد: « ماماني به چي فكر مي كني؟»
- به پدرت وروجك. به پدرت.
لبهايش خود به خود جمع مي شود.
ـ بابايي كي از بيمارستان مي آد؟
ـ همين روزا دختركم. به زودي زود بر مي گرده.
ـ چرا ما نمي ريم پيشش؟
آه مي كشم. مي مانم چه بگويم كه بيش از اين سوال پيچم نكند.
ـ بابايي بايد استراحت كنه. نبايد مزاحمش بشيم.
لبهايش را جمع مي كند و ديگر چيزي نمي گويد.
چقدر شبيه من بغض مي كند. چقدر مثل من نازك نارنجي است.
به عكس تو روي طاقچه نگاه نمي كنم. نيازي ندارم به آن نگاه كنم تا تو را به ياد آورم. جاي تو در قلب من است. در تك تك سلولهاي من زندگي مي كني. پسرك خاطره زنده اي است از تو. فكر مي كنم بايد با پسرك بيشتر حرف بزنم. امشب قبل از خوابيدن سراغش مي روم. هرچه باشد براي مادرش بهتر مي تواند درد دل كند. خودش خوب مي داند كه چقدر نگرانش هستم.

حرف ديروز و امروز نيست. از همان روزي كه براي ديدن پدر به خانه مان آمديد و پسرك دل پدر را بعد از آنهمه مخالفت برد شيفته اش شدم. هنوز از راه نرسيده رفت، روبروي پدر ايستاد و دستهايش را گشود. من و تو مات ايستاده بوديم و نگاه مي كرديم. صورت پدر تيره شده بود. رگ گردنش متورم بود. بي اختيار يك گام به جلو برداشتم اما تو دستت را مانعم كردي . مي ترسيدم پدر با خشونت بچه را از خود براند. پسرك اما منتظر نشد. آهسته از مبل بالا خزيد و دست در گردن پدر انداخت و رو به تو خنديد: «بابايي» و در آغوش پدر فرو رفت. همان وقت بود كه براي اولين باردر آن روز پدر لبخند زد. همان وقت بود كه مادر نفس عميقي كشيد و سيني چاي را از آشپزخانه آورد. همان وقت بود كه فهميدم دستي هست كه هميشه به دادمان مي رسد. همان دستي كه سبب شد ما به هم برسيم تو را هم براي من حفظ مي كند.
در مي زنم. جواب نمي دهد. دستگيره را مي چرخانم و وارد مي شوم. روي تخت افتاده است و صورتش را ميان بالش فرو برده است. كنارش مي نشينم. سر پسرك را نوازش مي كنم. دوباره از بوي تو مست مي شوم. پسرك بيشتر از دختر به عطر تن تو آغشته است.
صدايش مي زنم: «ياسر؟ پسرم؟»
چرخي مي زند. صورتش از اشك خيس است. مات مي مانم. اين يكي را ديگر به تو نرفته است. به سرعت صورتش را با پشت دست پاك مي كند و با لحني كه در او سراغ ندارم با حالتي بي ادبانه مي گويد: «چي مي خواي؟»
خشمم را فرو مي خورم. به نرمي مي گويم:« مرد كه گريه نمي كند. اشكهايت را پاك كن و بگو چي شده؟ با كسي دعوا كرده اي؟»
بيني اش را بالا مي كشد و سر تكان مي دهد.
مي گويم:« ولي مادر مي گفت با پسر اكرم خانوم...» و منتظر مي مانم تا برايم توضيح دهد. يادم هست ياسر كه كوچك بود هر وقت دعوا مي كرد و من چيزي نمي گفتم مادر از كوره در مي رفت. مي گفت زيادي لوس بارش مي آورم. مي گفت فردا خودم چوبش را مي خورم اما آخر چه طور مي توانستم پسرك را تنبيه كنم؟ پسركي كه برايم از عسل هم شيرين تر است.
سكوتش آزاردهنده مي شود. به آرامي مي گويم:« چرا دعوايتان شد پسرم»
لبهايش مي لرزند. چقدر شبيه تو بغض مي كند رسول. چقدر شبيه تو بغضش را فرو مي خورد رسول. يادت هست؟ رفته بوديم حرم امام. يكباره بغضت گرفت. نمي خواستي جلوي من گريه كني. نمي دانم غرورت اجازه نمي داد يا نمي خواستي ناراحتم كني. لجم گرفته بود! آخر از من محرم تر به تو هم بود؟ گريه نكردي. آرام گفتي كه مي خواهي بروي توي حرم. گفتي كه مي خواهي تنها باشي. يادت هست؟ آن روز فكرمي كرديم هيچ راهي براي رسيدنمان به هم وجود ندارد. آن روز هر دو گريه كرديم. پدر گفته بود كه هيچ وقت راضي نمي شود من همسر مردي شوم كه كودكي خردسال دارد. آن روز فكر مي كردم دنيا به آخر رسيده است.
شانه هايش يكباره مي لرزند. پسرك سخت گريه مي كند. مي ترسم راه نفسش بگيرد. شانه هايش را تكان مي دهم.
- ياسر! بس كن! به مادرت بگو چه شده؟
با چشمهايي شماتت بار نگاهم مي كند. لبهاي لرزانش را به زحمت از هم مي گشايد.
ـ ولم كن! تو كه مادر من نيستي.
خشكم مي زند. نمي توانم حتي آب گلويم را فرو بدهم. چند بار پلك مي زنم تا قطره اشكي كه مدتها است در حدقه ام مانده بيرون بلغزد. اين بار با صدايي بلند تر و محكم تر مي پرسد:« تو نامادري مني درست است؟» صدايش گستاخ است و چشمهايش با حالتي سرزنش بار بر من خيره مانده است. يك لحظه دلم مي خواهد به خاطر اين بي ادبي تنبيهش كنم اما جلوي خودم را مي گيرم. بايد بر خودم مسلط شوم. من پسرك را خوب مي شناسم. مثل تو يك دنده است و مغرور. اگرذره اي ضعف نشان بدهم به سختي دلزده مي شود. با صدايي كه سعي مي كنم نلرزد مي گويم:« كر نيستم پسرم. شنيدم.» راست در چشمانش نگاه مي كنم. چشمهاي ميشيي كه از هميشه بيشتر به چشمهاي تو شبيه است. چقدر دلم براي نگاههايت تنگ شده است رسول.
- مادر فقط كسي نيست كه بچه را به دنيا مي آورد پسرم. من مادر تو هستم.
خوب مي دانم سوال بعدي اش چيست. پسر توست رسول. مگر مي توانم گولش بزنم؟
-تو مرا به دنيا نياورده اي. آورده اي؟
در چشمهايش چشم مي دوزم.
- نه!
منتظرم تا از مادرش سوال كند اما به جاي سوال با صداي لرزاني مي گويد:« ابراهيم هم همين را گفت.»
دست بر شانه هايش مي گذارم و مي گويم:« اما فكر نكنم ابراهيم به تو گفته باشد كه اين نامادري تو را از جانش هم بيشتر دوست دارد. ابراهيم حتما به تو نگفته است كه تو براي من از عسل هم عزيزتري. تو مرد مني پسرم. تو جاي خالي پدرت را براي من پر مي كني.»
نگاهش مي كنم تا تاثير كلامم را بدانم. لبهايش هنوز مي لرزد. دستم را از شانه اش پس مي زند و بلند مي شود. مي ترسم كه بپرسد چرا زودتر از اين به او نگفته ايم. مي ترسم كه از مادرش سوال كند و من كه هيچ نمي دانم تا پاسخ دهم. هميشه مي گفتم نمي خواهم از زندگي سابق تو چيزي بدانم. هميشه مي گفتم نمي خواهم نادرست قضاوت كنم يا از به هم پاشيدگي زندگيي شاد باشم. آشيان پاشيدني كه تو را به من داد و خوشبختي را برايم به ارمغان آورد. هيچ وقت نخواستم بدانم چه بر تو گذشته بود. مي خواستم انقدر از عشق سيراب شوي كه ديگر حتي لحظه اي افسوس گذشته را نخوري. چه طور مي توانم اينها را براي پسرك توضيح دهم رسول؟ كاش تو اينجا بودي. كاش در اين لحظه اينجا بودي. يكبار - تنها يكبار- در اوج نااميدي و درماندگي به تو گفته بودم هر وقت كه به تو نياز دارم نيستي. در بدترين لحظات كنارم نيستي. هيچ نگفتي. حتي يك كلمه. آه كشيدي و در سكوت نگاهم كردي. همان وقت فهميدم كه زخمه قلب بزرگت را وسيع تر كرده ام. لب گزيدم و عهد كردم كه ديگر هرگز به رويت نياورم. اما به خدا امروز از هميشه درمانده ترم رسول. چشمهاي پرسوال اين پسر تا شب مرا خواهد سوزاند. هيچ نمي پرسد نه از مادرش و نه از كودكي اش. از اتاق بيرون مي رود كه صدايش مي زنم.
ـ كجا مي روي پسرم؟
با گستاخي مي گويد:«به تو مربوط نيست.» نمي فهمم چه طور پله ها را پايين مي دوم. شانه اش را مي گيرم و به سوي خود مي چرخانمش و دست بلند مي كنم به صورتش. وقتي به خودم مي آيم كه راحله دو دستي به صورتش مي زند و مادر بالا مي دود. پسرك رفته است و من انگار روي پله ها افتاده ام. خودم را به دامان مادر مي اندازم و زار مي زنم. چقدر خوب مي شد اين مردم زندگي خودشان را مي كردند. چقدر خوب مي شد كه اين مردم مي فهميدند با شكستن پاي همسايه زودتر به مقصد نخواهند رسيد. چقدر خوب مي شد زودتر از اينها به پسرك گفته بوديم. مي گفتي بايد به او حقيقت را بگوييم اما من انقدر از لفظ نامادري وحشت داشتم و از تبعاتش كه نگذاشتم. حتي زماني كه پچ پچ همسايه ها مي ديدم خود را به ناداني مي زدم. مي دانستم كه جرات نمي كنند در حضور من لب باز كنند. مي گفتم« ياسر پسر من است رسول. مي فهمي؟ پسر من!» با مهرباني نگاهم مي كردي و با شيطنت مي گفتي:« اين دخترك گيسوطلايي فنقلي هم لابد به من مي رسد ديگر. بد معامله اي هم نيست. ديگه چي داريم كه قسمت كنيم خانوم؟» و به قهقهه مي خنديدي.

حرف ديروز و امروز نيست رسول. من هميشه شيفته لبخند توام. مثل همين حالا كه از پنجره به بيرون نگاه مي كني و لبخند مي زني. خدا را شكر كه حالت بهتر شده است. وقتي از راه رسيدم و اينهمه دستگاه را ديدم كه به بدنت وصل شده است قلبم به درد آمد. همه اش تقصير من است. اين روزها خيلي از تو غافل شده ام. به خدا اين كه دير به دير سر مي زنم نه از سربي توجهي است و نه از روي خستگي تنها پسرك سخت امانم را بريده. روز به روز گستاختر مي شود. مدرسه نمي رود. تا ديروقت بيرون مي ماند و وقتي بازخواستش مي كنم همين يك جمله را مي گويد كه تو مادر من نيستي... طفلي دختركم كه مدام مي پرسد اين جمله چه معني دارد. احساس مي كنم كه تا امروز ياسر را نشناخته ام. رفتارش عجيب شده است. از مادرش نمي پرسد حتي يك باراما روز به روز از من دورتر مي شود. هرچه بيشتر تلاش مي كنم به او نزديك شوم او بيشتر از من فرار مي كند. مي خواهد مرا دق بدهد مي دانم. امروز كه راحله آمد محل كار دنبالم و گفت كه به خانه زنگ زده اند و خبر داده اند كه حالت خوب نيست دلم ريخت. به راحله سپردم مراقب عسل باشد. نمي دانم چه طور خودم را رساندم. ستاره ات را ببخش رسول. از تو خيلي غافل شده بودم. چقدر لاغر شده اي رسول. بميرم برايت. تمام شب هذيان مي گفتي. انقدر پيچ و تاب خوردي كه دست و پايت را به تخت بستند. چند ساعت گذشته است نمي دانم. خدا را شكر كه حالت بهتر شده است اما چقدر صورتت تكيده شده است. اين همه تار سفيد لابه لاي موهايت چه كار مي كند؟ من هم پير شده ام. نگاهم كن رسول؟ مي بيني چقدر شكسته شده ام؟ مي بيني؟ ديگر آن ستاره بازيگوش و خندان نيستم. اين همه سال بار زندگي را تنها به دوش كشيده ام. به خدا گلايه نمي كنم. همين كه باز هم سايه ات بر سرم است خدا را شكر مي كنم اما اين روزها از هميشه بيشتر آرزو مي كنم كه كنارم بودي. اگر تو بودي پسرك اينطور با من رفتار نمي كرد. اينطور به من گستاخي نمي كرد. اگر تو بودي مي توانستي بهتر از من برايش توضيح دهي. حالي اش كني كه جان اين نامادري به جان او و عسل بسته است. حالي اش مي كردي كه اين نامادري همه اين سالها دوري از تو را به شوق داشتن او و عسل تحمل كرده است. چقدر جايت كنار من خالي است رسول. كاش لااقل با من حرف مي زدي. اينطور به من زل نزن. اينطور مثل غريبه ها نگاهم كن. آخر خوش انصاف لااقل به روي من لبخند بزن نه به ميله هاي آن پنجره لعنتي. كنارت مي نشينم. مي گويم:« چيزي مي خوري رسول؟» نگاه خيره و بي تفاوتت را به من مي دوزي.
جواب نمي دهي. بي اختيار دست دراز مي كنم به موهاي آشفته ات كه خودت را عقب مي كشي و مي گويي: « به من دست نزن پرستار.» آه مي كشم و هيچ نمي گويم. دكترت مي گفت قسمتي از مغزت دچار انفاكتوس شده و امكان برگشت حافظه ات بسيار ضعيف است اما من نااميد نمي شوم. وقتي مجروح و اسير شدي هم مي گفتند امكان بازگشتت خيلي ضعيف است. از دوستانت سراغت را مي گرفتم. مي گفتند ديده اند كه تير خورده اي و نتوانسته اند عقب ببرندت. مي گفتند احتمالا عراقي ها شهيدت كرده اند. اما من باور نكردم. حالا هم...
با انگشت به من اشاره مي كني. به سرعت مي گويم:« بگو رسول...چيزي مي خواهي؟» . آنقدر بي حال و ضعيف شده اي كه نمي تواني جمله اي را بدون آنكه نفس تازه كني بر زبان بياوري. دوباره با انگشت اشاره مي كني و من بي اختيار به پشت سرم نگاه مي كنم. راحله را ميان چارچوب مي بينم و پسرك را كه در لباس مخصوص بيمارستان با چكمه هاي پلاستيكي سخت خنده دار شده است. سرش را پايين انداخته و من نمي توانم چشمهايش را ببينم. با راحله جلو مي آيند. حيرت زده نگاهش مي كنم و مي پرسم: «چرا آورديش؟» به جاي پاسخ پسرك را به جلو هل مي دهد.
ـ برو ديگر! مگر نمي گفتي بايد با پدرت حرف بزني؟ مگر نمي گفتي نمي خواهي نامادري داشته باشي؟ اين هم پدرت. حرف بزن.
با چشمهاي گشاده به راحله نگاه مي كنم. صورتش برافروخته شده و اشك از چشمهايش سرازير است. تا به حال او را اينقدر منقلب نديده بودم. با وحشت به تو نگاه مي كنم. مي ترسم باز منقلب شوي. مي گويم:«راحله جان. تو را به خدا بريد بيرون. براي رسول خوب هيجان خوب نيست. ممكنه...»
گريه راحله شديدتر مي شود.
ـ ممكنه چي؟ ممكنه از اين هم بدتر بشود؟! بگذار ببيند. بگذار ببيند كه اين نامادري چه طور دارد برايش مادري مي كند. بگذار بداند كه پدرش چه حال و روزي دارد و او جاي اينكه همدردت باشد همدلت باشد نمك ريز زخمت شده. ياا... حرف بزن. مگه نمي گفتي مي خواهي با پدرت حرف بزني؟
پسرك به تو خيره شده است. لبهايش خشك خشكند و رنگ به صورتش نمانده است. خدا را شاهد مي گيرم كه نمي خواستم تو را در اين حال و روز ببيند. مي گويي:« اسمت چيه پسر؟» ياسر نگاه پرسشگرش را به من مي دوزد. لبهايم مي لرزند. مي گويد:«ياسر» مي خندي و باز مي گويي:« مي آي بريم روي پشت بوم؟ من يك بادبادك ساخته ام دو تايي هواش كنيم.» و مي خواهي از تخت پايين بيايي كه از جا مي جهم.
ـ رسول جان تو بايد استراحت كني. ياسر بايد برود خانه اش. ان شاا... يك وقت ديگر مي رويد روي پشت بام.
چشمهاي پسرك با حيرت و ناباوري به ما دوخته شده است. به راحله اشاره مي كنم كه بيرون ببردش كه خودش را از دستهاي راحله مي رهاند و به آغوش تو مي اندازد و بغضش مي تركد.
ـ بابا... بابا... بابا...
نمي دانم كي و چه طور اشكهاي من و راحله جاري مي شود اما سراسيمه مي كوشم او را از تو جدا كنم. در حال خود نيستي. فرياد مي زني و دست سنگينت را بلند مي كني تا بر تن پسركت بكوبي كه خودم را جلو مي اندازم و جيغ مي زنم. چه دست سنگيني داري رسول. درد در كمرم مي پيچد. پرستارها هم كه به اتاق دويده اند جرات نمي كنند نزديك شوند. پسرك را در آغوش خود دارم. به زحمت او را از دسترست دور مي كنم. گريه مي كني. فرياد مي زني و مي گويي:« من باباي تو نيستم. چي كار داريد با من؟ ولم كنيد.» اين بار چند نفري مي گيرندت و مي خواهند روي تخت بخوابانند كه دچار تشنج مي شوي... پسرك نبايد بيش از اين بماند. ببخش رسول اما در اين لحظه بيشتر نگران حال او هستم تا تو. سرش را به سينه مي چسبانم و از اتاق بيرونش مي برم. رد اشك بر گونه هايش خشك شده است. نمي دانم چه بايد بگويم. مي ترسم باز هم گستاخي كند و حرفي بزند كه نتوانم تحمل كنم. مي گويم:« با خاله راحله برگرد و از عسل مراقبت كن. من بايد پيش پدرت بمانم.» مي خواهم به اتاق برگردم كه صداي لرزانش به گوشم مي رسد.
ـمامان...
باور نمي كنم. سر بر مي گردانم. چشمهايش با نگراني و ترس به من دوخته شده است. نگاهش نگاه پسر خودم است. دوباره مي گويد: «مامان. بابا خوب مي شود مگر نه؟» و اشكهايش دوباره جاري مي شوند.
روبرويش مي ايستم. گونه هايش را پاك مي كنم و در حاليكه بغضم را فرو مي خورم مي گويم:«مرد كه گريه نمي كند پسرم. البته كه خوب مي شود به زودي زود...» وبر سرش بوسه مي زنم. باز هم از بوي تو مست مي شوم. پسرك بيشتر از عسل بوي تو را مي دهد. به اتاق كه بر مي گردم در خواب عميقي فرو رفته اي. دست و پايت را به تخت بسته اند. كنارت مي نشينم و دستت را با هر دو دست مي گيرم، به گونه مي چسبانم و اجازه مي دهم اشكهايم جاري شوند. مي گويم:« صداي مرا مي شنوي رسول؟ ما دوستت داريم. من و دختر و پسرت. حرف ديروز و امروز نيست رسول. حرف هميشه است....».
۱۳۸۱-تهران

/ 41 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیروانا

ميخوام هم خودش رو هم ادامه‌اش رو به شرطی که شماره حساب‌ را هم بدی همراش اونايی که گفتی همه‌اش رو خوندم. پرنده‌ی من خوبه اما رويای تبت چيز ديگه‌ايه! در ضمن ما که ميريم کتاب‌خرون صندوق عقب ماشين رو پر می‌کنيم واااااااااااااای مژی..... برای دل‌ام دعا می‌کنی؟

به نقره ای

خجالت داره واقعن! واقعن که! داشتیم جوجه؟ در مورد اون آخری هم. دارمت اساسی!

محسن

: از اینکه ... از اینکه ... از اینکه ... همیشه همه فکر می کنن اون از این اینکه ها از اینکه فلان ... از اینکه بهمان ... از اینکه ... که فکر می کنن ، نه ! کلیشه وار تکرار می کنن که اون از این از اینکه ها ناراحته ! که مخ ترک خورده ش با اشکهای دونه دونه ی بغض های بچه گونه ش خیس می شه که ترکهاش مخشو ترک می کنن ، نه ! ترکها مخمو ترک نمی کنن ! همیشه بغض هاشو ، اشکهای دونه دونه شو می پاشه لا به لای عقده های وامونده پس خورده یاسها مکث این از اینکه ها فقط تلنگرن که وقتی می خورن به یه مخ ترک خورده ترکهاش ترکش نمی کنن می شن بغض های بچه گونه ، اشک های دونه دونه ، عصبیت های نابه جا که همه فکر می کنن ، نه ! فکر نمی کنن کلیشه وار تکرار می کنن به خاطر این از اینکه هاست نه ! به خاطر این از این چه هاست ، این از این چراها ، این از این چه بودنها ، این از این چه شدنها هر بارم که میره لابه لای یاسا که ... یه تلنگر مث این از اینکه ها عزمشو که جزم کرده به باد سستی می ده !

خاک باران خورده

سلام بانو اشک ديدم را گرفته است ... بروم که اشکها نمی گذارند بيشتر ادامه دهم... می خواستم بگويم به روزم ومثل هميشه سر نزنيد!اما ديگر نمی گويم.

میگننننننننننننننننن

بانوی بزرگوار و محترم معذرتتتتتتتتتتتتتتت میخوام ،کمی تا قسمتی دروغ درم سر هم بافتیم ،از اثرات بی خوابی های شبانست و شیطان هم که هی میره تو جلد ادم ،خب شیطون غلط میکنه ،از این جرت و ÷رتیات ببافه .می بخشید بانو؟

انيس

خاک باران خورده دختر خالمه بانو! خيلی هم دوستتون داره!

انيس

سلام بانو! عيد شما مبارک!

روزبه

سلام من پسری ۲۰ ساله از شهر آبيک هستم من تو زندگيم خيلی تنها هستم و نياز به يه دوست خوب ويا بهتر بگم به يه شريک زندگی دارم ولی تا حالا نتونستم پيدا کنم اگه بتونيد يه کی رو برام پيدا کنيد ممنون ميشم منتظره یامتون هستم اگه خواستید به این آیدی پیام بفرستید من تو آیدیم عکسم رو گذاشتم منتظرم. متشکرم