روزنوشت‌های زنانه

آهنگ: با من صنما
از آلبوم شکرستان
کاری از Lian Ensemble
 


این روزها عمده دغدغه ی فکری ام نوشتن مقاله ایست تحت عنوان «آفتی به نام ادبیات وبلاگی». غرض اصلی ام در نگارش مقاله ی مذکور، انتقاد از شیوه های خاص -وبلاگی- نگارش، سرایش و حتی بحث و گفتگو در حوزه ی ادبیات و در حیطه ی وبلاگستان است که انشاء الله به زودی تمام خواهد شد اما از آنجا که تصمیم گرفته ام در سایتی اختصاصی نوشتن را ادامه دهم، احتمالا در این وبلاگ نخواهمش گذاشت.
حقیقت اینست که به لطف اجباری شهروند ینگه دنیا بودن همسر گرانقدرم، توانستم بالاخره تامین اعتباری کنم برای راه اندازی یک سایت همچنان که به برکت شرکت ایشان در کنگره پزشکی انجمن بین المللی دیابت که در کشور فرانسه برگزار شد، یک سی دی جالب به نام «Harmony of Diabetes» یافتم که موسیقی های انتخابی وبلاگ را از آن سی دی وام می گیرم. امید دارم، سایت مذکور که علاوه بر روزنگاشت های شخصی، کارگاه های داستان و شعر و خبرهای فرهنگی و ادبی ایران و خارج از ایران را نیز در بر خواهد داشت هرچه زودتر راه اندازی شود تا انشاء الله مکانی باشد برای تبادل اندیشه و نظر دوستان علاقمند به ادبیات.


همراه همسر گرامی ام، برای تحویل ماشینم به پارکینگ ارج ایران خودرو رفته بودم. داشتم از آقای بسیار خوش مشرب و خوش زبانی که مسوول تحویل ماشین ها و کنترل فرم PDS یا بازدیدهای قبل از تحویل بود، می پرسیدم سدان اتوماتیک بهتر است یا بدون صندوق که به روبرو اشاره کرد: «آن آقای خوش تیپ را می شناسی؟ سهیل محمودی است ها! شاعر». از لحن شوخش خنده ام گرفت. پیشتر، وقتی حین نصب پلاک خواهش کرده بودم کجی نداشته باشد پلاک را سر و ته گرفته بود و خندیده بود: «دوست داری اینطوری ببندم؟» سهیل محمودی را شاعری خاکی و دوست داشتنی یافته ام چه سالیان قبل که در جلسات و محافل مختلف ادبی او را دیده بودم و چه همین چند روز قبل. هر بار که می بینی اش یا بهتر است بگویم می بیندت، حتی اگر کمترین حد آشنایی را با تو داشته باشد تمام قد پیش پایت می ایستد -فرقی نمی کند که باشی و در چه سمت و سنی- با تو با رویی گشاده خوش و بش می کند طوری که حالت خوش می شود از اینکه هستند هنوز اساتید و شاعرانی که «مدیر برنامه» ندارند و برای یک سلام و احوال پرسی و حتی عرض ارادت به آنها لازم نیست وقت های طویل المدت بگیری چه رسد که بخواهی به محفلی شاعرانه و شاگردانه دعوتشان کنی. یادم هست در یکی از سالگردهای تاسیس پرشن بلاگ، به همراه دوستان و یاران قدیم و شفیقی چون آقایان صفریان و قریبی و قاسمی و راضیه بانویم شرکت داشتیم، بعد از آنکه شعرخوانی ام تمام شد و خواستم بنشینم، نیم خیز شد و گفت دستتان درد کند که الحق شعر زیبایی بود. برای من که آن زمان جوجه شاعری بودم این تعریف از شاعری چون سهیل محمودی، از هزار کف بر کف زدن دیگران خوشایندتر بود. اینست که آن روز هم بی خجالت راه افتادم سمت این شاعر دوست داشتنی و خوش خلق. سلام و علیکش حتی در آنحال که با تلفن همراه گرم صحبت بود، چیزی از صفای همیشگی خاص خودش کم نداشت، وقت بازگشت حواسم نبود که خداحافظی کنم، گویا آمده بود برای تحویل ماشین یکی از دوستانش. با عجله به سمت ماشین می رفتم که بلند خطابم کرد و با لطف همیشگی بدرود و درودی گرم گفت و رفت تا یاد مطلع مشهور غزلی از او بیفتم و برای همسر گرانقدرم بخوانم:

دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست
شکسته باد کسی کاین چنینمان می خواست

شما چه قدر صبور و چقدر خشماگین
حضورتان چو تلاقی صخره با دریاست

به استواری معیار تازه بخشیدید
شما نه مثل دماوند، او به مثل شماست

بیا که از همه ی دشت ها سؤال کنیم
کدام قلّه چنین سرفراز و پا برجاست

به یک کرامت آبی نگاه دوخته اید
کدام پنجره اینگونه باز، سوی خداست؟

میان معرکه لبخند میزنید به عشق
حماسه چون به غزل ختم می شود، زیباست

شما که اید؟صفی از گرسنگی و غرور
که استقامت و خشم از نگاهتان پیداست

اگر چه باغچه ها را کسی لگد کرده
ولی بهار فقط در تصرف گل هاست

تخلّص غزلم چیست غیر نام شما؟
ز یُمن نام شما خود زبان من گویاست
سهیل محمودی

/ 0 نظر / 12 بازدید