مائده (داستان کوتاه)

پیش نوشت: همیشه تمام کردن ناتمامها سخت است. این داستان قدیمی را داشته باشید تا داستان نیمه تمامی را تمام کنم و انشاا... جای این بگذارم.

 

نذر چشم انتظاران

دو نفر بودیم روی یک نیمکت. پسرکی توپش را روی شنریز جاده شوت کرد و دنبالش دوید. نگاهش کردم. به من نگاه نمی کرد. گفتم :«بی انصافی علی. بی انصافی». آه کشید و هیچ نگفت. گفتم :« قرارمان این نبود علی. تو به من قول داده بودی». صدایم به وضوح می لرزید. لبهایم را روی هم فشردم و سعی کردم اشکهایم را پشت پرده پلک نگهدارم. به سویم چرخید. در چشمهای سبز چمنی اش چیزی نبود.  گفت :«زندگی فقط عشق نیست مائده». صدایش می لرزید به وضوح. مکث کرد. گفت:«اینطور برای هردوی ما بهتر است». صدایش دیگر نمی لرزید. آرام بود و مثل همیشه خوش آهنگ. زنگ تلفن از جا پراندم. به سرعت خاموشش کردم. چشمهای سبز چمنی اش یک لحظه تنگ شد. پرسید:« کی بود؟». لحنش کنجکاو بود یا من اینطور به نظرم رسید. لب گزیدم: «آیدا» و از خودم به خاطر دروغی که گفته بودم بدم آمد. به مانی قول داده بودم ببرمش سینما. قرار بود عصر زنگ بزند.  لختی به سکوت گذشت. بستنی فروشی آن طرف آب نما فریاد می زد. گفتم :«اگر آیدا نبود من هیچوقت تو رو نمی شناختم». لبخند زد. گفت :«یه جفت چشم سبز زل زده بود بهت» و بغض کرد. گفت :«می خواهی بستنی بخوریم؟». به زحمت لبخند زدم.

- نه! می دانی که من مثل بچه آدم بستنی نمی خورم.

خندید نه به قهقهه. سر تکان داد و آه کشید. گفتم :«من برای تو چیزی نیستم جز یک مشت خاطره». یکباره دست بزرگش به جستجو روی چادرم لغزید. دستم را چنان فشرد که نالیدم :«دردم می آید علی». گفت :«چرا می خواهی عذایم بدهی مائده؟ از اینکار لذت می بری؟ تو می دانی من چه می کشم. نمی دانی؟» هنوز دستم را رها نکرده بود. آتش خشم چنان در دلم شعله کشید که درد انگشتانم را از یاد بردم. گفتم :«نه من هیچ چیز نمی دانم! فقط می دانم که شوهرم دارد مرا از خانه ام، از قلبش مثل یک شی بی مصرف بیرون می اندازد». خواستم بگویم :«این تویی که نمی دانی من چه می کشم». نگفتم. گفتم :« دردم می آید علی». گونه هایم از درد بود یا اندوه که تر شدند. ندید.  صدایم به شدت می لرزید. فهمید. انگشتانش را رهاتر گرفت. گفتم:«این می شود دوبار که ...» و حرفم را فرو خوردم. بی صدا خندید. گفت :«این می شود دوبار که... بار اول هم تقصیر خودت بود!». بلند گریستم. می دانستم دوست ندارد جلوی دیگران گریه کنم. هراسان نیم خیز شد.

- مائده؟ مائده؟ تو گریه می کنی؟ اینجا؟

از میان اشک گفتم :«برای تو چه اهمیتی دارد؟ به جهنم که ...» و به چادرم چنگ زدم تا ضجه نزنم. با حالتی کلافه در جایش چرخید و مشتش را به نیمکت فشرد.

- دارد خفه ام می کند این بغض. اینهمه چرا. آخر چرا؟ چرا حالا؟ چرا همان وقت توی همان اتاق فکرش را نکردی؟ چرا همان وقت که خواستم محرمت باشم، همسفره و همسفرت باشم حرف دلت را نزدی؟ چرا همان وقت توی صورتم نکوبیدی که مرا نمی خواهی؟

 و هق هق کردم. گفت:« من نمی خواهمت؟ فقط خدا می داند چقدر...» و نگفت. صدا در گلویش شکست.  شانه اش نمی لرزید اما چشمهای سبز چمنی اش خیس اشک بود. گفت :«فقط خدا می داند چقدر...» و نگفت. گفت :« به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن...» و سر خم کرد. آهسته گفتم :«حرف آخرت را می خواهم بشنوم علی...» و منتظر ماندم. نفسم بالا نمی آمد. به صورتش نگاه کردم. هر خطش را از بر بودم. هر تبمسش را. هر اخمش را و هر بغضش را.  مدتها می نشستم و نگاهش می کردم. هراسان می پرسید :«چت شده مائده ؟ چرا ساکتی؟ چیزی شده؟ من ناراحتت کردم؟» می خندیدم و با شرم می گفتم :« داشتم نگاهت می کردم».  با خود گفتم :«خوب نگاهش کن. شاید دیگر نبینی اش. شاید دیگر...». سرم را روی دستهایم گذاشتم و بی صدا گریستم. صدایش انگار از دورها به گوشم می رسید.

- آرزوی من خوشبختی توست مائده...

سر بلند کردم. با عجله گفتم :«خب؟» و با چشمهایی گشاده نگاهش کردم.

دانه های درشت عرق بر صورتش نشسته بود. انگار نوشته بخواند گفت:«اشتباه از من بود که با احساسات قشنگ تو بازی...» و ساکت شد. تند تند نفس کشید. گفت:«برگرد مائده. برگرد. به پدرت بگو... بگو... بگو علی آرزوی خوشبختی...» و نتوانست ادامه بدهد.  گفتم:«باور نمی کنم. حتی یک کلمه اش را باور نمی کنم». بلند شد. با صدایی بلندتر از همیشه گفت :«می خواهم تنها باشم». زار زدم :«اگر راست می گویی و مرا نمی خواهی چرا گریه...؟» و لب گزیدم قبلترها هم وقتی دلش می گرفت و می خواست مردانه گریه کند مرا از خلوتگاهش دور می کرد. دوست نداشت گریه اش را ببینم. می گفت :«گریه مرد را به رویش نمی آورند». خندید. دندانهای سفیدش برق می زدند.

- کی گفته می خواهم گریه کنم؟ خیلی هم حالم خوب است. اصلا خیلی هم خوشحالم. حالا برو. بهت گفتم برو لعنتی. برو.

یک لحظه خشم جای اندوه را پر کرد. فریاد زدم :«می دانی علی؟  تو هم رفیق نیمه راهی هم نامرد! تو به من قول دادی . توی همان اتاق به من قول دادی که هیچ وقت تنهایم نگذاری. آن روز به تو گفتم من مرد نیستم اما وقتی یاعلی بگویم تا آخر خط هستم. تو مردش نبودی علی... مردش نبودی»

کیفم را برداشتم و دویدم. نه به نگاههای متعجب زن و مردی که کنار آب نما ایستاده بودند توجه کردم و نه به فریادهای پسرکی که داد می زد:«خانوم کاغذاتون افتاد».

 

سه نفر بودند روی یک مبل. پدر با حالتی پر شک نگاهشان کرد و اخمهایش را درهم کشید. مادربزرگ با نوک عصایش بر برنز کف سالن ضرب گرفت. یکیشان که مسن تر بود و سمت راست علی نشسته بود سینه اش را صاف کرد و گفت:« حاج علی فرمانده ما بودن تو جبهه.  به گردن ما خیلی حق دارن. اینه که ما خدمت رسیدیم برای امر...». به نظرم رسید لهجه اصفهانی دارد. مادربزرگ به سرعت گفت:« اما به گردن ما حقی ندارن» و ضربه محکمتری با عصا کوبید.  لبم را میان دندان محکم فشردم. پدر دستی به سبیل سیاهش کشید. پرسید:« بالاخره پدری، مادری، خواهری...؟» مرد گفت :«راستش این علی آقای ما...» که علی با اشاره دست ساکتش کرد.

- پدر و مادرم مدتها پیش فوت کردند. یک خواهر دارم که خارج از کشور است...

 نگاهش کردم. صدایش می لرزید مثل دستهایش اما چشمهای سبز چمنی اش آرام بود. آنقدر آرام که با نگاه کردنشان من هم آرام شدم. کت و شلوار قهوه ای پوشیده بود که برای پیکر تنومندش تنگ به نظر می آمد. می دانستم در آن لباس راحت نیست.  مادربزرگ با علاقه روی صندلی نیم خیز شد و پشت قوز کرده اش بیشتر قوز کرد.

- خب به سلامتی کدوم کشورن؟ فامیلهای ما هم همه خارجه هستند.

علی با بی تفاوتی گفت :«نمی دانم». مادربزرگ با تعجب ابروی تتو کرده اش را بالا انداخت و به پدر نگاه کرد. پدر با نوک کفش لبه قالیچه ابریشمی را لوله می کرد. مادربزرگ غرید :«شما چیزی نمی گید»؟

پدر سر بلند کرد.

-  شما شغلتون چیه؟

علی با صدایی واضح و محکم گفت :«معلم مدرسه هستم». مرد مسن به سرعت ادامه داد :«البته منصب مهمی هم در سپاه دارند که...»
علی رو به او اخم کرد.

- صابر!

مرد خندید :« ملاحظه می کنید چقدر متواضعه این حاجی؟»

هیچ کس نخندید. علی گفت :«البته می دونم که مائده خانوم یکی یکدانه هستند وقطعا ... ولی... من... اگر... آرزوی من خوشبختی ایشونه». و نفس عمیقی کشید. خنده ام گرفت. هیچ وقت ندیده بودم علی به لکنت بیفتد. همیشه به فصاحت کلامش غبطه می خوردم. می گفتم:«آقا معلمی علی آقا. یک آقا معلم واقعی». می گفتم :«شاگرد سرخونه نمی خوای آقا معلم؟» می خندید :«ما شاگرد شماییم خانوم خانوما».

پدر بلند شد. علی و صابر هم. آن یکی هنوز روی مبل نشسته بود. صابر آهسته به بازوی علی زد. علی تقریبا تا شد تا صابر زیر گوشش چیزی بگوید. سر تکان داد و اهسته گفت :«ببخشید. ظاهرا خانوم اجازه ندادند ویلچر را بیاریم توی خونه. با اجازه ...» و روی زمین زانو زد. صابر دست مرد دیگر را گرفت. علی گفت :«سید دست بنداز کول نوکرت». چشمهای مادربزرگ گرد شده بود. مرد که تا آن وقت ساکت بود با صدایی زنگدار گفت :«شرمنده تم حاجی. گفتم منو نیارید. به کاری نمی آم». صابر خندید : «بده یه کولی سواری از حاجی بگیری؟» علی یا علی گفت و از زمین کنده شد. خندید :«دیده بان ما کجاست؟» صابر جلو دوید: «این دفعه هرجا شما بگی حاجی. بگی راست برو تو دیوار می رم. بگی بخور به در می خورم». سه تایی خندیدند. من هم خندیدم. پدر سبیل پرپشتش را می جوید و مادربزرگ با اخم نگاهشان می کرد.

گفتم :«من انتخابم را کرده ام مادربزرگ. بچه هم نیستم. بیست و چهار سالمه». مادربزرگ غرید :«سی سالتم که بشه بچه ای. تا وقتی خونه باباتی اختیارت دست ماست». از حرص بالش کوچکی را توی دستم مچاله کردم. گفتم :«شما چه عیبی در این جوان دیدید؟» مادربزرگ با عصا محکم به زمین کوبید.

- سرتاپاش عیب بود. بگو کجاش نبود.

 اون از ظاهرش. اون از کس و کارش. اون از دوستاش. اون از شغلش. اون از حرف زدنش. تو هر یک جمله ای که می گفت ده تاش جنگ و خون و تفنگ و...

خنده ام گرفت. گفتم :«مادربزرگ چه ربطی داره؟»

پدر که بعد از رفتن آنها با خیال راحت به پشتی لم داده بود گفت :«تو الان نمی فهمی دختر. اگه نظر ما رو می خوای که گفتیم. اصلا فکرش رو هم نکن». بغض در گلویم چرخید. مادربزرگ به ملایمت گفت :«اینهمه خواستگار خوب، اصل و نسب دار، انقدر برات رویا دارم که...»

اشکهایم را با پشت دست پاک کردم. کنار پدر زانو زدم. گفتم :« بابا شما منو می شناسید. تا حالا قدم کج برداشتم؟ تا حالا از آزادیم سوء استفاده کردم؟ تا حالا شده تصمیمی بگیرم و پاش نایستم؟ شما خودتون یادم دادید. یادتونه؟»

نفسم را تو دادم. گفتم :«یادتونه بهم گفتید مادبزرگ با ازدواج شما و مامان خدا بیامرز مخالف بود؟» مادربزرگ محکم به صورتش زد.

- خدا مرگم بده. تو اینا رو به این بچه گفتی هاشم؟

پدر آه کشید و چیزی نگفت. مادربزرگ به سرعت داد زد :«مادرت هر عیبی داشت کور نبود». داغ شدم. سرد شدم. انگار دستی قلبم را محکم فشرد. خون به سرم دوید. همانطور که از اتاق بیرون می دویدم فریاد زدم :«من افتخار می کنم که همسر علی باشم». مانی سرش را از لای در اتاقش بیرون آورد :«چه خبرتونه؟ باز تو و مامان جون عین خروس جنگی به جون هم افتادید؟». صدای مادربزرگ مبهم شنیده می شد :«اگر همونوقت که چادرسرش کرد و این اداها رو درآورد جلوش وای می استادی...»

 

سه نفر بودند در یک بیابان. از یک گروهان چهل نفره فقط همان سه نفر مانده بودند. علی گفت:« نمی دانستم کجا هستم. همه جا سیاهی مطلق بود. بوی خاک و خون را توی دهنم حس می کردم که فریاد صابر را شنیدم». صورتش که از یادآوری آن واقعه درهم رفته بود باز شد. گفت :«کورمال کورمال راهم را به سمتش پیدا کردم. بدجور زخمی شده بود». صابر خندید و با لهجه اصفهانی گفت:«اما چشم که داشتم. شدم دیده بان حجی. گشتیم میون بقیه تا سید رو پیدا کردیم». سید لبخند زد و هیچ نگفت. معمولا چیزی نمی گفت. ساکت می نشست و سرفه می کرد. زیاد سرفه می کرد. صابر می گفت مجروح شیمیایی است و می خندید :«به جای هفتاد درصد باید کارت صد درصد جانبازی بهش می دادن». اشک در چشمهای سید جمع شد. لب که باز کرد به صحبت صدایش غیرعادی بود. گاز شیمیایی به تارهای صوتی اش آسیب زده بود.

- خانوم خدا خیلی دوستون داشته که حاجی ما رو سر راهتون قرار داد. علی آقا  فرشته است...

صابر از خنده ریسه رفت.

- این فرشته است؟ این ؟ با این هیکلش؟ دست وردار آقا سید. گرفتی ما رو؟

و رو به من گفت :«شما ببخشید این آقا سید ما رو. یه کم شوخ تشریف دارن». علی لبخند می زد. صابر گفت :«از کدوم ور بریم؟» سید خندید:«راست. راست می ره سمت خودی ها». علی نخندید. آهسته گفت:«من فرمانده ام. من می گم چپ». صابر خندید :«یادت رفت تهدید کنی که اگه برسیم خط خودی به جرم سرپیچی از امر فرمانده خدمتمون می رسی». علی خندید به قهقهه. با عجله پرسیدم :«بالاخره کدوم ور رفتید؟». صابر بادی به غبغب انداخت.

- خب معلومه خانوم. ما که عقلمون رو دست بچه نمی دیم که. راست رفتیم تا رسیدیم به خط خودی.

سید چشم غره ای به صابر رفت.

- البته راست یعنی راست دست چپ رو گرفتیم رفتیم.

گفتم :« فرمانده شما دیده بان جدید هم قبول می کنند؟»

علی لبخند زد. سید رو به صابر کرد :«تو چرا جای داماد سرخ می شی؟»

گفتم :«علی! حالا من چشم تو می شم. به قدر اون دو تا تیله سبز چمنی خوشگل نیستم اما به خدا دیده بان خوبی ام. لااقلش اینه که تا آخر عمر با تو می مونم. قول مردونه». دستم را محکم فشرد. گفت :«من چاکر شمام خانوم خانوما». یکباره فریاد زدم :«آی بستنی ات علی...» پرسید:«بستنی ام؟» به چوبک خالی بستنی نگاه کردم و خندیدم .

- شلوارت کثیف شد آقا معلم.

 

 

 دو نفر بودیم روی یک نیمکت. مادرش گفته بود :«راستش من وپدرش فکر می کنیم موضوع چیز دیگه ایه. این حرفاش بهانه اس. تو رو خدا شما باهاش حرف بزنین.  آیدا از شما حرف شنوی داره». گفتم :«از دیوید چه خبر؟». دستهای نوچش را به چادرش مالید و چوب بستنی را توی پاکت خالی اش سراند.

- هیچ! این روزا اصلا باهاش حرف نمی زنم. حوصله اش را ندارم.

گفتم :«از درسا چه خبر؟ من که پاک عقب افتادم». چشمهاش با نگرانی به سوی من چرخید. گفت :«ازاین رشته خوشم نمی اد مائده. تازه فهمیدم بهش علاقه ندارم. بدم می آد از اینکه اجباری بخونم». ترس عجیبی در چشمهاش دیده می شد. مادرش گفته بود:«پدرمان را در آورده. به خدا به حرف هیچ کس گوش نمی کند. می ترسم پدرش از غصه سکته کنه. بهش می گم حالا که رسوندی به سال آخر. این یک سالم بخون تموم شه بعدش هر رشته دیگه ای که خواستی برو. حیفه . همه آرزوشو دارن. تو رو خدا شما نصیحتش کنین...» گفتم :«منم گاهی وقتها به این نتیجه می رسم ولی گذراست. اگه تو واقعا فکر می کنی این رشته به دردت نمی خوره می تونی بعد از اتمامش بذاریش کنار». چند طره سیاه مویش  را که از کنار مقنعه بیرون ریخته بود دور انگشت پیچاند.

- تو هم می گی تموم کنم بعد؟

/ 0 نظر / 15 بازدید