خرچنگ عاشق

صفر: عود یک بیماری مزمن، توفیق اجباری بستری شدن در بیمارستانی را که زمانی محل خدمتم بود، به وجود آورد و سبب شد فراغتی از همه‌ی مشغله‌های اخیر بیابم. فرصتی برای تفکر که شاید مدتهای مدید دربه‌درش بودم. هرچند انگار این خرچنگ ناخوانده از دریای متلاطم درون رگ‌های من جورناجوری خوشش می‌آید طوری که اولین سفر آن‌سوی آبی مرا هم رقم زد و کماکان کنگر می‌خورد و لنگر می‌اندازد. راستش با اینکه قرارمان با هم این بوده که کسی از این همزیستی از نوع همسفرگی باخبر نباشد متاسفانه به برکت وجود برخی دوستان همین چندروز انگار زلزله‌ای دنیا را تکان داده باشد، کلی خبر کذب پیرامون ما منتشر شده که خودمان هم خبر نداشتیم!

پنج: این قالب قدیمی که محصول دست آقای دکتر - و به قول خودشان مجهول خدابیامرز- این وبلاگستان است، اولین قالبی بود که سال 81 در این وبلاگ قرار گرفت. به همین دلیل بسیار دوستش دارم و تصمیم گرفتم مدتی را با این قالب سر کنم.

هشت: راستش مدتها در دلم بود که در وبلاگم جز شعر و قصه حرف‌های دیگری هم بنویسم. شاید جو سنگین حاکم بر گروه ادبی وبلاگستان بود و شاید تنبلی خودم که این موضوع به تعویق افتاد تا حال که در این اندک فراغت اجباری توانستم افکارم را مجموع کنم و برنامه‌ای را برای رویکرد آتی این وبلاگ تدوین. همینجا لازم است بگویم که علی رغم کبر سن، به دلیل خردک شیشه‌ای که در وجودمان هست مایلیم گاه‌گاه کمی هم کودکی کنیم لااقل در وبلاگ خودمان به ویژه که فرصت برای کودکی کردن اندک است.

یازده: امشب بعد از بازگشت به منزل و حس نسیم خنکی که از لا‌به‌لای پرده‌ها می‌وزید این بیت به ذهنم خطور کرد:
                                            ای نگاه تو طراوت بهار!
                                            با نسیم تازه‌ای که می‌وزد
                                                                           بیا ببار

سیزده: من فقط به این خاطر از ۱۳ خوشم می آید که همه ازش می ترسند!
عروسک سنجد یادتان هست با آن دهان گشادش؟ چه می گفت؟ ها! برمی گردم!
                                                          
                                                 

/ 6 نظر / 13 بازدید
شيدايی

مژگانم ... چی شده بودی؟؟ ... شمارتو بايد زود زود از يکی بگيرم بزنگمت ... الان که خوبی ؟ ... سيزده هم ... امروز دوسش دارم اگه گفتی چرا ؟؟!!! ... چوف فقط سيزده روز مونده به ... به ... بله گفتنمون دیگه بابا ! ...

چکاد

سلام بانو - خدا بد نده؟ يادم باشه از خواهرم بپرسم احوالتون رو - اگر هم خبر نداره خبردارش کنم تا يکی ديگه به شايعات اضافه بشه - انشاالله هميشه سلامت باشيد که خيلی نعمت بزرگيه

شيدايی

تصحيح می کنيم : چوف نه ! چون منظورمان می بود ! راستی کودکانگی پستهای آيندت رو پيشاپيش دوست دارم . :)

شيدايی

ديگه چی بگم؟! اهان ... اون روز به مسعود می گفتم خدا خفه ش نکنه اين مژگان رو ... آدم هر چی خودشو می کشه خوش تيپ باشه اين خانوم خانوما آخر سر حال آدمو می گيره با اين سليقه ی نازش ... خيلی بديييييييی که اينهمه خوش تیپی !

مصطفي مردانی

اينجا داستان به روز شد. [تفاوت بازنويسی کارگاهی و بازنويسی وبلاگي]‌ به همراه جواب به سوالات دوستان و مطلبی درمورد مانيا و رمانتی سيسم.

دومان

سلام همسايه ! وقتی نبوديد نگران نشده بوديم اما از اينکه نمی نويسيد ناراحت چرا ! خوشحالم که برگشته ايد راستی این استعداد ریاضی تان منو کشته !!!