پرنده تر (داستان کوتاه)

آهنگ وبلاگ:فردا با ماس.
با صدای رضا صادقی
آلبوم «وایسا دنیا»

به نام خدای پرنده، پری، پرسه، پرچین
و
پروانه ها...



پرنده‌ای روی شاخه‌ی درخت آواز می‌خواند. می‌آید کنارم.
- پنجره را ببند. سرما می‌خوری ماهی.
فکر می‌کنم من می‌دانم درد این پرنده چیست. جوری می‌خواند که دلم نمی‌آید پنجره را کامل ببندم.
می‌گوید: «چقدر قشنگ می‌خونه»
کنارش روی تخت می‌نشینم.
- می‌خونه. گریه می‌کنه. دنبال جفتش می‌گرده.
مادر با تعجب نگاهم می‌کند. منتظرم بپرسد «تو از کجا می‌دونی؟» تا بگویم می‌دانم چون من هم همین درد را دارم. نمی‌پرسد. دست می‌برد به گیس‌هام.
- حیف شد کوتاهشون کردی.
از لطافتی که در نوازش انگشتانش جاری‌ست تنم مور مور می‌شود.
- اینطوری بهتره.
دوست ندارم بگویم ریزشش آزارم می‌داد. مادر جوری نوازشم می‌کند انگار هنوز همان دختر بچه‌ی هفت ساله‌م که گیس‌هاش را میان دو دست‌ می‌گرفت تا دو بافه ی بلند ببافد.
می‌گویم: «دکتر چیزی نگفت؟»
نگاهش به پنجره است. پرنده دیگر نمی‌خواند. آه می‌کشد.
-شفا رو باید از یکی دیگه خواست.
بغضم را فرو می خورم. می‌گویم:‌ «شفایی در کار نیست».
مادر هاج و واج نگاهم می‌کند.

***

روبرویم می‌ایستد و هاج و واج نگاهم می‌کند.
-نمی‌فهمم. نمی‌فهمم چی می‌گی؟
دوباره حرفم را تکرار می‌کنم.
دست دراز می‌کند به شانه‌هام و محکم تکانم می‌دهد.
- چرا با من این کارو می کنی ماهرخ؟ چرا این کارو با من می‌کنی؟ منی که... منی که...
و نمی‌گوید اویی که چی. آن صدای بم و خوشاهنگ گرفته‌تر از همیشه است.
-ما با هم دست دادیم. یا علی گفتیم. من تکیه‌گاه می‌خواستم نه رفیق نیمه‌راه.
بغض می‌کنم. فکر می‌کنم ما زنها همه‌ی عمرمان در جستجوی یک تکیه گاهیم که خودش تکیه ندهد. هیچ وقت هم پیدا نمی‌کنیم. صورتش را می‌آورد جلوی صورتم. فکر می‌کنم اینطوری خیلی بهتر است. اینطوری می‌توانم همه جزئیات صورتش را حفظ کنم. پیشانی بلندش را. چشمهای مغرورش را. لبهای به هم فشرده اش. فکر می‌کنم این بار باید بتوانم خوب به خاطر بسپرمش. باید هر وقت دلتنگ شدم بتوانم خوب به یادش بیاورم. می‌گوید: «به من نگاه کن! با تو‌ام! گفتم به من نگاه کن!»
نگاهش نمی‌کنم. دوست ندارم گریه کنم. آن هم در این دقایق. فایده‌ای هم ندارد. با گریه چیزی عوض نمی‌شود. چانه‌ام را می‌گیرد و بالا می‌کشد. لب پايينم را محكم گاز می‌گيرم. دلم چنگ چنگ مي‌شود. يكباره كف دستش را در هوا بلند مي‌كند سمتم. دستم را بلند می‌کنم اما نرسیده به دستانش عقب می‌کشم. سرش را یک بری می‌کند و چشم‌هاش را تنگ. چشم می‌بندم و دست می‌گذارم میان دستهاش که محکم فشار می‌دهد.
ناله می‌کنم: «دردم اومد».
می‌گوید: «حقته». سه بار می‌گوید حقم است. حرصی و غیظی ناآشنا در آن صدای بم و خوشاهنگ موج می‌زند. فکر می‌کنم من خیلی چیزها حقم بود که بهش نرسیدم مهم ترینش تو بودی. تو هستی. تو خواهی بود.
صداش می‌لرزد.
- ما با این همه سختی به هم رسیدیم نخواه به همین راحتی...
فکر می‌کنم به همین راحتی است. به راحتی یک نسخه که می‌دهند دستت و زندگی‌ات را عوض می‌کنند. می‌گویم: «دوستم داشته باش. اینو بهم قول دادی». نگاهم می‌کند یک جوری که دلم فشرده می‌شود.
-داری با من بازی می‌کنی مثل سه سال پیش. می‌خوای اعتراف کنم آره؟
سر تکان می دهم و سرم را بالا می‌گیرم انگار اشکهای پشت پلکهام با تکان سر، هر لحظه ممکنست جاری ‌شوند.
می گوید: «روزای اول به خودم می‌گفتم بچه است. عشق هم براش یک بازی بچگانه است». دوست ندارم از گذشته بگوید. دوست ندارم گریه کنم آن هم در این دقایق. دست می‌گذارم به دهانش. می‌گویم: «دوستم داشته باش. حالا و همیشه. این رو بهم قول دادی».
- خوب بود می‌گفتی چه طور دوستت نداشته‌باشم.
هنوز دستم را رها نکرده‌است.خودم را عقب مي‌كشم و سرپا می‌ايستم. حواسم نيست كه چادر از سرم ليز می‌خورد. می‌گویم: «دیگه باید برم». صدام می‌لرزد خیلی بیشتر از آنکه بتوانم جلوی لرزشش را بگیرم. همانطور‌ حیرت‌زده نگاهم می‌کند. چادر را روی زمین می‌کشم و می‌دوم. تا به در برسد من خیلی دور شده‌ام. فریاد می‌زند: «تلفنت رو خاموش نکن. فردا منتظرتم». فکر می‌کنم فردایی در کار نخواهد‌بود. پرنده‌ای روی شاخه‌ی درخت آواز می‌خواند. قطره های اشک روی گونه‌هام سر می‌خورند.

با چشم‌های خیس اشک می‌‌گوید: «جان مامان، عمر مامان».
پدر می‌چرخد و هاج و واج به مادر نگاه می‌کند.
فکر می کنم دیگر همه چیز تمام شد سختی‌ها، خوشی‌ها، رنج‌ها و شادی‌هایمان با هم. فکر می‌کنم او نباید چیزی از این ماجرا بداند. می‌گویم: «من مهمونی نمی‌آم». در ماشین را می‌بندم و خودم را روی صندلی عقب مچاله می کنم. پدر نگاهم نمی کند. می گوید: «شاه می‌بخشه، شاهقلی نمی بخشه. حکایت دختر منه. حالا که اونا چشم بستن رو همه چی تو داری بامبول در می آری؟ حیا کن دیگه دختر. هی هیچی نمی گم». سرم گیج می رود. فکر می کنم راستش را به او نمی‌گویم. چشم می بندم. صدای پدر را می‌شنوم: «عمه‌ت کلی منت گذاشته دعوتت کرده. بعد از اون آبروریزی که تو کردی. قرار گذاشتیم از مطب دکتر که در اومدیم مستقیم بریم اونجا». مادر نمی‌گذارد حرفش را تمام کند.
-ولش کن بچه‌مو. چرا نمی‌ذاری یه کم به حال خودش باشه؟ دوست نداره بیاد خب.
فکر می‌کنم ارتفاع صدای مادر خیلی بلندتر از قد زنانگی‌ش است. بلندتر از آن که پدر تاب بیاورد. پدر می‌چرخد و هاج و واج به مادر نگاه می‌کند.

دستم را می‌بوسد.
- از کی اینطوری شدی؟
شانه‌هام را بالا می‌اندازم. فکر می‌کنم یک هفته شاید هم بیشتر. همین را بهش می‌گویم.
با چشم‌های مضطرب نگاهم می‌کند.
- باید بریم پیش یه دکتر.
نگرانی در آن صدای بم موج می‌زند.
می‌خندم: «بادمجون بم آفت نداره. خودت اینو بهم گفتی».
می‌نشیند روبرویم. فکر می‌کنم اینجوری بهتر است. دیگر مجبور نیستم هی سرم را بالا بگیرم تا نگاهش کنم. فکر می‌کنم اینهمه نگاهش می‌کنم تا وقتی نیست به یادش بیاورم و هیچ وقت خوب یادم نمی‌ماند. همیشه یا حالت چشمهاش را فراموش می کنم یا طرز لبخندش را. دو انگشت را دور مچ لاغرم حلقه می‌کند. می‌گوید «الهی! تو چقدر لاغری». سر تکان می‌دهم: «این یک هفته خوب غذا نمی‌خورم لاغر شدم». نگاهم می‌کند بی حرف یک جوری که مجبور می‌شوم سرم را بیندازم پایین و چانه‌ام بچسبد به گردنم.
می‌گوید: «خیلی اذیت می‌شی. می‌دونم....این وضعیت ... ». نمی‌گوید این وضعیت چی. نفس می‌کشد عمیق. آه می‌شنوم عمیق. دست دراز می‌کنم به صورتش. اسمش را صدا می‌زنم. مثل همیشه سه بار. بار اول آرام و بعد بلندتر. با چشم‌های خیس اشک می‌خندد: «جانم! عمرم!»

پدر چنگالش را در هوا تکان می‌دهد.
-دور نيست اون روز كه با مخ زمين بخوري. حالا هي دماغت رو بالا بگير و به دمت بگو پيف پيف. دنبالم نيا بو مي‌دي.
اين را به من مي گويد كه به اجبار روبرويش نشسته‌ام و با سري پايين به حرفهاش گوش می‌كنم.
مادر از آن طرف سفره به نشانه‌ی تاييد سر تكان مي‌دهد.
- حالا که خدا زده پس سرش و دوباره خواستدت. آخه بگو چی کم داره که نمی‌خوایش؟ هم مهندسه ، هم ماشاا... خوش قد و بالا. پیغوم دادن گذشته ها هرچی بوده گذشته. دعوت کردن برای شام. گفتن حتماً تو هم بیای.
فكر می‌كنم چه درد بزرگی است اينكه نمی‌توانم از درونم چیزی بگویم. مادر دوباره می‌گويد:‌ «پدرت بدتو نمی‌خواد. دختر ديروز نيستي كه عزيز دلم. 27 سالته. اون اول گفتی مهلت می‌خوای. هنوز آمادگيشو نداری. گفتی به قدر كافي بزرگ نشدی كه مسووليت زندگی بپذيری گفتيم راست می گه تا حالا سرش تو درس بوده. يعنی بعد این همه سال هنوزم آمادگی نداری؟ هنوز فرصت می‌خوای؟ آخه تا كی مادر؟ تو ديگه ماشاا... يه خانوم كامل و عقل رسی برای خودت» می گويم:‌ «بايد فكر كنم» و بشقاب غذایم را بر می‌دارم و بلند می‌شوم. صداي پدر همقد مردانگیش بلند است.
- روزی رو می بينم كه همه‌ی خواستگارهات يا مردهای زن مرده‌ی بچه دارند يا مردایی که تنبونشون دو تا شده و هوس زن دوم کردن.
مادر دستم را می‌گیرد.
-بشین خودم جمع می‌کنم. تا ما می‌آبم دو کلمه باهات صحبت کنیم فرار می‌کنی. این که نمی‌شه.
با انگشت به بازوهام اشاره می‌کند.
- این دون دونای قرمز چیه روی دستای تو؟
سر تکان می دهم.
- یه مدتیه هست. نمی دونم چیه.

مي خندم:‌«قول می‌دم كاري دست خودم ندم. تو تندتر تابم بده». نمی‌دهد. زنجير تاب را می‌كشد و آرام نگهم می‌دارد. لنگه دمپايی را پايم می‌كند. می‌گويد:‌«می‌خوام يه كم كنارت قدم بزنم».به ساعتم نگاه می‌كنم.
-مثلا الان من سر كلاسم
و توی چشمهاش می‌خندم. بازوش را با هر دو دست می‌گيرم و سعي مي كنم قدم‌هام را بلند بردارم و سرم را بالا نگهدارم تا كوتاهي و كوچكی‌ام كنارش به چشم نيايد. می‌خندد:‌ «حالا چرا سرت رو اينقدر بالا گرفتی؟ زمین نخوری؟»

مادر خودش را ميان من و پدر می‌اندازد.
- ببخشش. به خاطر من ببخشش. جوونه. نادوني كرده. تو ببخشش.
پدر فرياد نمی زند. عصبانی‌تر از آنست كه فرياد آرامش كند.
-يه الف دختر زندگی رو جلوي چشمم تيره و تار كرده. اون افتضاح بس نبود كه حالا هی مي ره خون به جگرشونم می‌كنه؟ حیا هم خوب چیزیه. گندشو زده يك چوب هم برداشته و هی هم می‌زنه.
مادر باعث و بانی بدبختی‌های من و خودش را نفرين می‌كند و اشك می‌ريزد.
می‌گويم:‌ «من كسي رو خون به جيگر نكردم. رفتم يه سوال ازش بپرسم همين». مادر دستش را با خشم به دهانش فشار می‌دهد يعنی «خفه خون بگير». پدر فرياد می‌زند:‌ «تو غلط كردی. همين قدر كه ميون دو خونواده رو به هم زدی كافيه. می‌خوای داغ يه جوون رو هم به دلشون بذاری؟» هاج و واج نگاهشان می‌كنم. مادر مضطرب می‌پرسد:‌ «چي شده مگه ولی‌خان؟ تو كه نصف عمرم كردی».
پدر با خستگي خودش را روی مبل می‌اندازد.
-پسره می‌خواسته كار دست خودش بده.

می‌گويم:‌ «بله؟ بفرمایید؟»
صدای بم و خندان جوابم را می‌دهد:‌ «بالاخره من يك بله از تو گرفتم». می‌خندم:‌«اولاً علیک سلام دوماً من همون وقت كه همه چی‌رو به هم ريختم بله دادم». می‌خندد: «سلام به روی ماهتون». بی‌صدا می‌خندم. فکر می‌کنم من زنده‌ام به همین سلام‌ها. می‌گوید: «خوبی عزیز دلم؟». دوست دارم راستش را بگویم. بگویم نه، نیستم. می گویم: «بد نیستم». آه می‌كشد.
- اذیتت کردند باز نه؟
جوابی نمی‌دهم.
می‌گوید: «شايد اگه من همون اول غرورم رو كنار گذاشته بودم... اگه تو اين قدر لجباز و يك دنده نبودي...اگه اون ماجرا پیش نمی‌اومد، تو هم اين قدر اذيت نمی‌شدی.»
به سرعت می‌گويم:‌ «اما شدم حالا هم می‌شم چون تو رو ندارم. چون به هيچ‌كس نمی‌تونم بگم كه چی توی دل صاحب مرده‌م مي گذره». حواسم نيست كه يك مرد هميشه اعتراف نمی‌كند. فكر نمی‌كنم لطفي ندارد از اعتراف‌هاي مردي كه سخت دوست دارم به نفع خودم استفاده كنم. می‌گويد:‌ «بميرم برای دلت». جوري می‌گويد كه مطمئن می‌شوم دروغ نمی‌گويد. دوباره می‌گويد:‌ «مرد بودن كار راحتی‌نيست وقتي نتوني مردونه وايستی و حرفت رو بزنی. من نمی‌تونم بيام به پدر تو بگم دخترتونو می‌خوام چون مرهم منه.... محرم منه.... همه چيز منه وقتی بار يه زندگی ديگه رو شونه‌هامه». بغض راه گلويم را می‌بندد. اشك چشمهام را تار می‌کند. می‌گويم:‌ «من كه چيزی‌ نمی‌گم. من كه به همين هم راضی‌ام. من كه شكايتی‌ نمی‌كنم. اين حرفهام رو هم بذار به حساب درد دل». آه می‌كشد عميق. آه می‌شنوم عميق. می‌گويم:‌«بخشيدي؟ منو بخشيدي؟»
نرم می‌گويد:‌ «می‌بخشمت به خودم» و می‌خندد تلخ و آرام يك جوری كه اشك‌هام سرازير می‌شوند.

می‌گويم:‌ «من صد تا مثل تو رو درس می‌دم؟»
در را چارطاق باز می‌كند و تكيه می‌دهد به ديوار سيمانی حياط.
- دم در خوب نیست. بيا تو.
نگاهم نمی‌كند. با شنريزه‌ی جلوي پايش بازی می‌كند.
می‌گویم: «همینجا خوبه. جواب سوالم رو بده».
سر بلند می‌كند و چشم می‌دوزد به چشمهام. دوباره می‌گويم:‌ «من صد تا مثل تو رو درس می‌دم؟» می‌گويد:‌«منظورتو نمی‌فهمم ماهرخ» جوري سرد كه مصمم‌تر می‌شوم به گفتن.
- اين چيزيه كه تو به مادرم گفتی.
چشمهاش براي يك لحظه برق می‌زنند.
-زن‌دایی بهت نگفت كه چی از من پرسيده؟
صداش عصبانی‌ست يك جوری كه انگار دوست دارد محكم بزند زير گوشم. سر تكان می‌دهم. لبخند می‌زند تلخ.
- از مادرت بپرس كه چی از من پرسيده تا من بهت بگم كه چرا اين جوابو دادم.
عقب‌تر می‌ايستد يك جوری‌ كه انگار بخواهد راه را برای‌ رفتن من به حياط باز كند. می‌گويد:‌ «هنوز فكر می‌كنی تصميم درستي گرفتی؟‌» سردی و بی تفاوتی در صداش موج می‌زند يك جوری كه حرصم را درمی‌آورد. می‌گويم:‌ «بله». می‌چرخم و از در بيرون می‌روم. بلندتر می‌گويد:‌«تو از اول هم منو دوست نداشتی‌ نه؟» فكر نمی‌كنم لطفی ندارد خرد کردن یک قلب ترک‌خورده. به سرعت می‌گويم:‌ «نه» و با قدم‌های بلند می‌روم. صدای‌ بسته شدن در را پشت سرم می‌شنوم.

مادر با دست محكم به پيشانی‌اش می‌كوبد.
-الله اكبر از اين دنيا! تا ديروز جونمون براي هم در می‌رفت اگه يه روز از حال هم بی‌خبر بودیم يا تلفن نمی‌زدیم روزمون شب نمی‌شد حالا ببين شديم دشمن خونی هم. سايه همديگرو با تير می‌زنيم.
كارد را با چنان حرصی به سبزی ها می‌كشد كه می‌ترسم انگشتش را ببرد. می‌گويم:‌ «بذار كمكت كنم مامان».
كارد را در هوا تكان می‌دهد.
-لازم نكرده. همه‌ی اين مصيبت‌ها رو به خاطر تو می‌کشم. خراب شه اون دانشگاه كه هر چی هست تو همون خراب شده ياد گرفتید.
در آشپزخانه را می‌بندم تا بيشتر از آن عصبانی‌ نشود و چيزی‌ نگويد كه نتوانم جلوی خودم را بگيرم و جواب بدهم. صدايش از پشت در به گوش می‌رسد.
- مادرش که امروز آبرومو برد جلوی همه. انگار نه انگار منو دیده. نه سلامی نه علیکی. میوه‌شو خرید و رفت. به پسره می‌گم دختر من خامی كرده. بچگی‌ كرده. می‌گه دختر شما صد تا مثل منو درس می‌ده.

می‌گويد:‌ «به پير به پيغمبر ازت راضی‌ام. چه جور هم راضی ام» و می‌خندد. از همان خنده‌ها كه مرا هم به خنده می‌اندازد و من خيلی‌ دوست دارم.
دست دراز می‌‌کند مرا می‌کشد سمت خودش. سرم را می‌اندازم پایین طوری که چانه‌ام مماس گردنم می‌شود. سر خم می‌کند. چانه‌ام را می‌گیرد و بالا می‌كشد.
- از من خجالت می‌کشی ماهرخ؟ از من؟
نگاهش می‌کنم. چشمهایش را و پیشانی بلندش را. فکر می‌کنم خجالت که می‌کشم، شرم که می‌کنم اما دوستت دارم خیلی هم زیاد. کف دستش را روبرویم به هوا بلند می‌کند. با آن صدای بم، آرام زمزمه می‌کند: «مثل اون پارك...». دستم را میان دست بزرگ و گرمش می‌گذارم. فکر می‌کنم: «نه کاملاً مثل اون پارك...». نفس می‌کشد عمیق. من آه می‌شنوم عمیق. می‌گویم: «چرا آه می‌کشی؟ حالا که من پیشتم.» می‌خندد یک جوری که من هم هوس می‌افتم لبخند بزنم.
- من نفس می‌کشم عزیزم. تو آه می‌شنوی.
روی نوك انگشتهای پام می‌ايستم تا زير گوشش اسمش را تكرار ‌كنم. مثل هميشه سه بار. اول آرام و بعد بلندتر تا بگويد «جانم، عمرم» مثل هميشه. تا بگويم: «قول بده! به من قول بده! اگه یه روز به هر دلیلی از هم رنجیدیم، از هم دور موندیم، جدا شدیم به جبر زمانه يا به اختيار، بازم منو دوست داشته باشی همونقدر كه حالا. قول بده!». با نوک انگشت صورتم را نوازش می‌کند جوری که انگار ظرفی شکستنی را لمس کند.
- چرا انقدر به من بی‌اعتمادی ماهرخ؟ چرا انقدر قول از من می‌گیری؟
فکر می‌کنم چون زنم و زن‌های بسیاری را می‌‌شناسم که زنده‌اند به همین قول و قرارها و زن‌های بسیاری را هم می‌شناسم که اعتماد کرده‌اند به همین قول و قرارها و باخته‌اند. این را به او نمی‌گویم. می‌گویم: «من به تو اعتماد دارم بیشتر از همه چیز و همه کس». فکر می‌کنم من به تو دروغ نمی‌گویم. این از معدود لحظه‌های عمرم است که مطمئنم دروغ نمی‌گویم. نگاهم می‌کند جوری با حظ که انگار پدری به فرزند کوچکش.فکر می‌کنم من به تو دروغ نگفته‌ام. به تنها کسی که در زندگی اعتماد دارم تویی. این را به او نمی‌گویم. چشم می‌بندم و می‌گذارم در سکوت پیشانی‌ام را ببوسد.

-بيشتر از اين؟
دوباره می‌گويد:‌«خفت وخواری‌ بيشتر از اين؟»
و با كف دست روی ميز می‌كوبد. مادر با چهار انگشت صورت خودش را نیشگون می‌گیرد.
- هيس. همسايه‌ها می‌شنوند نصف شبی.
دست‌های پدر از عصبانيت می‌لرزند.
- خب بشنوند. همين‌ها پس فردا می‌شينن می‌گن ديدی دختر نعمت‌ولي‌خان با اون همه كبكبه و دبدبه بدبخت شد؟
مادر كنار پدر می‌نشيند.
- حالا كه چيزی نشده. ماهرخ ازشون مهلت خواسته تا بيشتر فكر كنه. مگه نه ماهرخ جان؟
و با چشم و ابرو حالی‌م می‌كند كه حرفش را تاييد كنم. نمی‌توانم. فكر می‌كنم من به وقتش از مادرم هم مكارتر خواهم بود اما نه حالا و نه درباره‌ی این موضوع. دوباره می‌گويد:‌ «تازه من كه بايد بيشتر از تو ناراحت باشم...» پدر سر تكان می‌دهد.
- تو چقدر ساده‌ای‌ خانوم. کدوم مهلت؟ پسره رو برده پارك حرفاشونو زدن. اونوقت تو می‌گی فرصت خواسته بهتر فكر كنه؟
مادر با حيرت و خشم به من نگاه می‌كند. سرم را می‌اندازم پايين تا نبینم که با يك دست به پشت دست ديگرش می‌‌كوبد.
- دستم درد نكنه با اين دختر بزرگ كردنم.
بلند می‌شوم. می‌گويم:‌ «شما راضی می‌شيد من بدبخت بشم؟! اگه راضی می‌شید برید به حمید بگین دخترمون بچه‌س نمی فهمه. غلط کرد. گه خورد.»

مي دود دنبالم. روبرويم می‌ايستد.
- مگه ما قبلا حرفامونو با هم نزديم؟
پارک خلوت است. گاه زن و مردهای جوان شانه به شانه‌ی هم در شن‌ریزهای باریک کنار استخر قدم می‌زنند. پیرمردهای خواب آلود روی نیمکت‌ها کنار هم نشسته‌اند و به اطراف چشم می‌گردانند. می‌گوید: «مگه من بهت نگفتم اگه می‌خوای بیشتر فکر کن؟» دستهای عرق کرده‌ام را روی چادر به هم قلاب می‌کنم. به فاصله‌ي بسيار كمی از من می‌نشيند.
- چرا ماهرخ؟ چرا این کارو با من می کنی؟
ارتفاع صداش زياد می‌شود.
- منی كه ... منی كه اينهمه دوستت دارم...
لب پايينم را محكم گاز می‌گيرم. دلم چنگ چنگ می‌شود. يكباره كف دستش را در هوا بلند می‌كند سمتم.
-دستت رو بذاری توی دستم می شی همه‌ی زندگيم. قول می‌دم تكيه‌گاه خوبی برات باشم.
صدايی شبيه ناله از گلويم خارج می‌شود. خودم را عقب می‌كشم و سرپا می‌ايستم. حواسم نيست كه چادر از سرم ليز می‌خورد روي شن ريز خيابان.
- چه كار می‌كني؟ فكر كردی‌چه كار می‌كنی؟ اينو از كی يادت گرفتی؟
حواسم نيست كه ارتفاع صدايم بيش از آنست كه براي يك زن مناسب باشد.
همانطور روی نيمكت نشسته است و با حيرت نگاهم می‌كند. چادر را روی زمين مي كشم و می‌دوم.

روبرویم می‌ایستد.
- مگه ما قبلا حرفامونو با هم نزديم؟
سر بلند می‌كنم. براي آنكه در چشمهاش نگاه كنم مجبورم سرم را بالا بگيرم.
پارك خلوت است. گاه زن و مردهای جوان شانه به شانه‌ی هم در شن‌ريز‌هاي باريك قدم می‌زنند. پيرمردهای خواب آلود روی نيمكت‌ها كنار هم نشسته‌اند بی كه با هم حرف بزنند. می‌گويم:‌‌ «چرا اومدی؟ چرا حالا اومدي لعنتی؟ حالا كه داشتم به نبودنت عادت می‌كردم...حالا که دارم سر و سامون می گیرم...».هق هق می‌كنم. می‌گويد:‌«گريه می‌كني ماهرخ؟ تو گريه می‌كني؟». گردن می‌كشم و چشم می‌دوزم به چشمهاش.
-ببخشيد! حواسم نبود كه گریه کردن زنها توی پارک ممنوعه.
می خندد: «امون از این زبونت».
روي نيمكتی‌ مي نشيند و سر تا پایم را نگاه می‌كند دقیق.
-چقدر فنقلی‌تر از عكسهاتی.
می‌نشینم کنارش با فاصله. بق می‌كنم.
-همچين هم فنقلی‌نيستم. 24 سالمه.
می‌خندد يك جوری با حظ كه حرصم می‌گيرد. دستهام را روي زانو به هم قلاب می‌كنم. فكر می‌كنم با این مقنعه‌ی طوسي و كفشهاي كتاني و روپوش مدرسه‌ای حق هم دارد دستم بيندازد. به خودم قول می‌دهم ديگر نگاهش نكنم. نگاهم می‌كند.
- ماهرخ؟ از من خجالت می‌كشي؟
می‌گویم: «حالا من شیرینی خورده‌ی یکی دیگه‌م». می گوید: «تو ماهرخ منی» جوری با حرص می‌گوید که سر بلند می‌کنم و می‌چرخم سمتش. كف دست بزرگش را در هوا بلند می‌كند. تب‌آلوده نگاهش می‌كنم. گونه‌هام می‌سوزند مثل لبهام. سر خم می‌كند.
- م‍اهرخ؟
فكر می‌كنم چقدر این صدای‌بم و خوشاهنگ را دوست دارم. صدایی که شبیه صدای هیچ مرد دیگری نیست.
- دستم خسته شد ها؟
دستم را بلند می‌كنم اما هنوز به دست او نرسيده پس می‌كشم. نفس می‌كشد عميق. من آه می‌شنوم. دستش را پايين می‌برد كه دست دراز می‌كنم به سويش. می‌گوید: «چقدر داغی» و لبخند می‌زند. فكر می‌كنم چقدر این لبخند را دوست دارم. لبخندی که با لبخند هر مرد ديگري كه تا حال ديده‌ام فرق دارد. يك جوری ‌با لبهای بسته لبخند می‌زند كه آدم هوس می‌کند لبخند بزند.
می‌گويد:‌ «فكر می‌كردم نه من از تو خوشم بياد و نه تو از من. فكر نمی‌كردم...». آه می‌كشد عميق و دستم را محكم فشار می‌دهد.
- نمی‌خوام برگردم...
بغضم می‌گيرد. فكر می‌كنم از همين حالا دلتنگ رفتنش هستم. دلتنگ نديدنش. صدای لرزان خودم را می‌شنوم:‌ «اول كه از در پارك اومدی ترسيدم. تو یک جورایی شبيه پدرم هستي. شبيه آقا معلم‌ها». می‌خندد:‌ «انقدر پيرم؟» هنوز دستم را رها نكرده‌است. سر تكان می‌دهم.
- نه يك جوري شبيهی كه ... كه آدم دوست دارد عين بچه‌ها زير پر و بال تو باشد...
عادت ندارم افکارم را بلند بیان کنم. جمله‌ام را يك نفس می‌گويم و بلند می‌شوم تا پریشانی‌م به چشمش نیاید. مي دانم اگر بنشينم بیشتر اعتراف می‌کنم و شايد گريه هم بكنم. دو كبوتر روي چمن‌ها در حال جست و خيزند. سنگ كوچكی از روي زمين برمی دارم و پرت می‌كنم سمتشان. صدای بم و خوشاهنگش را از پشت سرم می‌شنوم.
-به پرنده‌ها هم رحم نمی‌كنی واي به حال من.
خنده‌ام می‌گيرد. می‌چرخم و روبرويش می‌ايستم. به زحمت تا شانه‌اش می‌رسم. سر خم می‌كند.
-دوستت دارم ماهرخ.
آرام و تب آلوده می‌گويم:‌ «من بيشتر... خيلي بيشتر...».

عمه مرتب توی اتاق قدم می‌زند.
- یعنی که چی فرصت می خوام؟ اونم حالا؟ یه چیزی بگو که با عقل جور دربیاد عمه جون.
انگار با خودش صحبت کرده باشد. حمید حرف نمی‌زند. از صورتش نمی‌توانم بفهمم چه احساسی دارد. می‌گویم: «می‌ترسم از درسم عقب بمونم. اجازه بدید درسم تموم شه بعد...». حمید سر بلند می‌کند و برای اولین بار چشم می‌اندازد توی چشم‌هام یک جوری که انگار از پشت بهش خنجر زده باشم. نگاهم را می‌گردانم. می‌گوید: «فکر می‌کردم بچه‌ای. ازدواج برات یه بازی بود. منم یه بازیچه». عمه خانم کنارم می‌نشیند. دستهام را توی دستهای کارکرده‌اش می‌گیرد و آرام می‌گوید:«آخه چرا یه هو تو از این رو به اون رو شدی عمه‌جون؟ حمید کاری کرده یا چیزی گفته که منصرف شدی؟» لبخند مادرانه‌ای می‌زند: «شما دو تا برای من هیچ فرقی باهم ندارید. تو هم دختر منی. هر چی هست به من بگو عمه». فکر می‌کنم کاش به همین راحتی بود. کاش می‌توانستم حقیقت را بگویم. فکر می‌کنم عشق یک راز است و رازها تا وقتی ناگفته‌اند رازند. فکر می‌کنم من حرف دیگری ندارم که بگویم.


مادر دستم را می‌گیرد و روی زمین می‌نشاند. می‌گوید: «بشین ببینم. راست و حسینی بگو بدونم چه مرگت شده؟ برای چی یه هو عین ماده اسب رم کردی همه چی رو به هم ریختی؟»
می‌نشینم روی زمین. به چشمهاش نگاه نمی‌کنم تا راحت‌تر دروغ بگویم.
- من... آمادگیشو ندارم.
مادر با هر دو دست شانه‌هام را می‌چسبد جوری که انگار اگر نباشند می‌افتد.
- یعنی چی که آمادگیشو ندارم؟ شما دو تا که تا حالا جونتون واسه هم در می‌رفت؟
فکر می‌کنم چقدر یک زن باید بدبخت باشد که جوری نقش بازی کند تا همه به اشتباه بیفتند.
می‌گویم: «باید به من فرصت بدید».

-می‌خوام خداحافظی کنم.
یک جوری سرد می‌گویم که دلش را آتش بزند.
صدای بم و گرفته‌ای می‌گوید: «سلام به روی ماهت» و می‌لرزد و می‌شکند. سردتر می‌گویم: «به آرزوت رسیدی». انگار که نفس نمی‌کشد. هق‌هق می‌کند. آن صدای بم گرفته‌تر از آنست که خوشآهنگ باشد.
- مبارکت باشد... به پای هم پیر بشید...
یک نفس نمی‌گوید. بریده بریده می‌گوید جوری که اشک توی چشم‌هام جمع می‌شود. می‌گویم: «این چیزیه که خودت خواستی. این همون سر و سامونیه که آرزوشو داشتی من پیدا کنم». فکر می‌کنم کار خوبی نمی‌کنم که حرف‌های خودش را مثل سیلی به صورتش می‌کوبم اما ظرف دلم پر شده‌است و باید یک جوری خالی شود. می‌گوید: «به ماهرخم بگو گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه ...» و نمی‌گوید به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد. می‌گویم: «این حرفهات رو از برم. حرف تازه‌ای بزن». فکر می‌کنم لطفی ندارد به رخ کشیدن برتری‌ام به مردی که سخت دوست دارم اما ظرف دلم شکسته است و باید یک جوری مال او را هم ترک بیندازم تا برابر شویم. صدای بم شکسته بسته‌ای در گوشم می‌پیچد: «می‌خوام ببینمت». فکر می‌کنم حتماً اشتباه شنیده‌ام. لابد اشتباه شنیده‌ام. فریاد می‌زنم: «چی؟» تکرار می‌کند: «می‌خوام ببینمت». فکر می‌کنم من خوابم و به زودی بیدار می‌شوم. می‌گویم: «نه! نه! باور نمی‌کنم». صدای بم شکسته بسته، لحنی شیطنت بار می‌یابد: «چی رو باور نمی‌کنی عجول من؟» صدای من پر از گریه است و ناباوری.
- می‌خوای انتقام بگیری. می‌خوای خردم کنی. می‌خوای دستم بندازی.
-هر وقت تو بخوای. هر جا تو بگی.
فکر می‌کنم من خوابم و این یک رویای شیرین است. می‌گویم: «راست حسینی؟» میان گریه می‌خندد: «راست حسینی».

سینی چای به دست وارد اتاق می‌شوم و می‌گویم: «سلام».
چای را که به حمید تعارف می‌کنم، جوری به من نگاه می‌کند و لبخند می‌زند که سرم را می‌اندازم پایین.
عمه استکان چای را برمی‌دارد و می‌خندد: «آخر شدی عروس گل خودم قرشمال خانوم». می‌نشینم روی مبل و سرم را بیشتر می‌اندازم پایین. عمه جان دوباره می‌خندد: «این سرخ و سفید شدنا مال قبل از بله گفتنه. حالا که بله رو گفتی پاشین برین دل بدین قلوه بستونین که می‌دونم کلی حرف دارید واسه همدیگه.»
گر می‌گیرم. لب پایینم را محکم به دندان می‌گزم. با دست‌هام گوشه‌ی دامنم را چنگ می‌زنم. فکر می‌کنم همه چیز تمام شد. عمه با چهار انگشت می‌زند به صورتش.
- وا! انگار دختر چارده ساله اس که خجالت می‌کشه. ناسلامتی پسرعمه دختردایی هستید‌ها.
پدر با خنده می‌گوید: «آبجی ماشاا... خودش می‌بره خودش می‌دوزه. اجازه بدید ببینیم اصلاً این شاخ شمشاد شما راضی به وصلت با دختر من هست یا نه؟»
برای اولین‌بار سرم را بلند می‌کنم و به حمید نگاه می‌کنم. حالا نوبت اوست که سرخ شود و سرش را بیندازد پایین و با صدایی که از ته چاه در می‌آید بگوید: «من که از خدامه».
عمه خانم کل می‌کشد.
- مبارکه.
پدر حمید برای اولین بار لب باز می‌کند.
-اگه اجازه بدید آق داداش تا قبل از سربازی رفتن مهندس حمید این دو جوون به هم محرم بشن». فکر می‌کنم دارم خواب می‌بینم و به زودی بیدار می‌شوم. پدر رو به حمید می‌خندد: «با زندگی خوش مجردی خداحافظی کن جوون».

می‌گویم: «حاضرم قسم بخورم که من فرق آه تو را از نفس می‌شناسم. حاضرم قسم بخورم هر زیر و بم صدای تو رو می‌شناسم، هر دم و بازدم نفست رو». صدام می‌لرزد. فکر می‌کنم اگر یک کلمه‌ی دیگر بگویم اشک‌هام جاری می‌شوند و این چیزی نیست که من بخواهم و او دوست داشته باشد. همه‌ی توانم را جمع می‌کنم تا بی‌گریه بگویم: «قسم بخور که بعد از من اشک نریزی، بغض نکنی، حتی آه نکشی». آن صدای بم دیگر خوشاهنگ نیست. شکسته است و خسته.
- چرا انقدر قسم می‌خوری ماهرخ؟ چرا انقدر قسم می‌دهی؟
فکر می‌کنم چون زنم و زنها جز به قسم راضی نمی‌شوند حتی اگر دروغ باشد. این را به او نمی‌گویم.
- تو نباشی من رنج می‌برم. آه می‌کشم. گریه هم شاید بکنم اما یک چیزی رو مطمئن باش. هیچ وقت دست از دوست داشتنت بر‌نمی‌دارم.
اشک‌هایی که با زحمت بسیار پشت پلک‌ها نگه‌داشتم یکباره سرریز می‌کنند.
- پس راضی نشو به نبودنم.
آه می‌کشد عمیق. من نفس می‌شنوم.
-راضی‌ام به هرچه و هر که بیشتر و بهتر از من خوشبختت کنه.

همه حرصم را در صدایم می‌ریزم و می‌گویم: «خوش خبرم». مکث می‌کنم. می‌خواهم خوب به صدای نفسهاش گوش کنم. آموخته شده‌ام از زیر و بم نفسهاش حالتش را بفهمم. آموخته شده‌ام از لحن صدای بم و خوشاهنگش حالتش را حدس بزنم. چیزی نمی‌گوید. فکر می‌کنم ضربه باید کاری باشد.
- دارم ازدواج می کنم.
مکث می‌کنم. می خواهم خوب به صدای آهش گوش کنم. آموخته شده‌ام از صدای آه کشیدن‌هاش غصه هاش را بفهمم، دردهاش را بشناسم.
صدای ناآشنایی می‌گوید: «مبارک باشه» جوری می‌گوید که انگار خبر مرگ عزیزی را شنیده باشد. می‌گویم: «همین رو می‌خواستی مگه نه؟ حالا به خواسته‌ات رسیدی». مکث می‌کنم. نفس نمی کشد. آه نمی‌کشد. حرف نمی‌زند. دوباره می‌گویم: «برام آرزوی خوشبختی کن». فکر می‌کنم لطفی ندارد برایم اینطور حرف زدن با مردی که سخت دوست دارم اما دوست داشتن یک سویه به درد جرز دیوار می‌خورد. حرف نمی‌زند. نفس نمی‌کشد. آه می‌كشد عميق و پی‌در‌پی.

در اتاق را می‌بندد و به فاصله‌ای کم از من روی مبل می‌نشیند. نگاهش نمی‌کنم. آرام می‌گوید: «دیگه هیچ آرزویی تو دنیا ندارم». صداش می‌لرزد. فکر می‌کنم زندگی لطفی ندارد اگر آدم آرزویی در دنیا نداشته باشد. این را به او نمی‌گویم. سرم را که بلند می‌کنم با لبخند نگاهم می‌کند یک جوری که دهانم خشک می‌شود و گر می‌گیرم. سرم را می‌اندازم پایین. می‌گوید: «دوستت دارم ماهرخ. مدتهاست که دوستت دارم». دست می‌گذارم به صورتم. فکر می‌کنم یک زن چقدر باید بدبخت باشد که این جمله را از زبان مردی بشنود که دوست ندارد. فکر می‌کنم یک مرد چقدر باید بدبخت باشد که این جمله را به زنی بگوید که دوست دارد و پاسخی نشنود. می‌گوید: «اگه فکر می‌کنی نیاز داری به زمان...نمی‌خوام به اجبار...». حیرت زده نگاهش می کنم. به سرعت می‌گویم: «نه حمید! من فکرهامو کردم...». نفس عمیقی می‌کشد. گوشه‌ی چادر سپیدم را می‌بوسد و از اتاق بیرون می‌رود. عمه میان چارچوب در می‌ایستد: «خوش خبر باشی عمه».

می‌گوید: «نیستم. من هیچکدوم اون چیزهایی که تو فکر می‌کنی نیستم». صداش می لرزد یا من اینطور فکر می‌کنم. نفس می‌کشد عمیق. من آه می‌شنوم.
-اگر نیستی پس چرا گذاشتی فکر کنم هستی؟ چرا اجازه دادی بهت تکیه کنم؟ چرا گذاشتی اینهمه بهت وابسته بشم؟
نمی‌گویم، میان گریه جیغ می‌کشم. آن صدای بم و خوشاهنگ، گرفته‌تر از همیشه است.
- اشتباه کردم...
مشتم را به پیشانی‌ام فشار می‌دهم جوری که انگار با این کار جای بیشتری برای افکار مغشوشم پیدا می‌کنم. فکر می‌کنم چرا ما زنها یاد نمی‌گیریم به خودمان تکیه کنیم؟ چرا ما زنها یاد نمی‌گیریم اعتماد نکنیم؟ چرا ما زنها اینقدر زودباوریم؟ می‌گویم: «باور نمی‌کنم. باور نمی‌کنم این حرفها رو از دهن تو... اگه اینطوره پس چرا همون اول به این فکر نکردی که داریم اشتباه می کنیم؟ چرا گذاشتی اینقدر پیش بریم؟ چرا گذاشتی اینهمه دلبسته‌ت بشم؟» نمی‌گویم. جیغ می‌کشم. آه می‌کشد عمیق. من نفس می‌شنوم طولانی.
- یک روز، بعدها، من رو به خاطر این کار دعا می‌کنی.
صداش می‌لرزد. فکر می‌کنم هر روز نفرینش می‌کنم. همین را بهش می‌گویم. حرف نمی‌زند. نفس می‌کشد عمیق. من آه می‌شنوم طولانی. آرزو می‌کنم هر روز از خدا بخواهد برگردد به این دقایق، به این لحظات و سرنوشت را جور دیگری رقم بزند. آرزو می‌کنم هر روز افسوس گذشته‌ای را بخورد که با هزار افسوس برنمی‌گردد. همین‌ها را بهش می‌گویم. حرف نمی‌زند. نفس می‌کشد منقطع. من هق‌هق می‌شنوم کوتاه. می‌گوید: «سر و سامون بگیر ماهرخ. این به نفع هردوی ماست». می‌گویم: «این حرف آخرته؟» آرام می‌گویم. یک جوری که خودم هم تعجب می‌کنم. جوابی نمی‌دهد. آرام تر از قبل می‌گویم: «این حرف آخرته؟» آن صدای بم ضعیف است اما نه آنقدر که نشنوم.
- حرف آخر...
مصمم می‌گویم: «باشه. به آرزوت می‌رسی».

می‌خندد جوری با حظ که انگار نوازشش کرده باشم.
- لعنتی رو که همیشه هستم. یه صفت تازه بگو.
بق می‌کنم.
- لعنتی هستی چون نمی‌آی منو ببینی. ببینی دلبسته‌ی کی شدی. ببینی داری با کی شب و روز حرف می‌زنی.
آن طرف خط نفس می‌کشد عمیق. من آه می‌شنوم ممتد. می‌گوید: «من می‌بینمت هر روز و هر شب. توی خواب. توی بیداری».
به سرعت جواب می‌دهم: «برای همین هم به قول خودت صورتی نمی‌تونی برای من تصور کنی. شده‌ام معشوق بی‌چهره. محبوبه‌ی پیام‌نوری».
فکر می‌کنم ارتفاع صدایم بلندتر شده است از قد زنانگی‌ام. فکر می‌کنم کار درستی نمی‌کنم که از زمزمه‌های عاشقانه‌ی مردی که سخت دوست دارم حربه‌ای می‌سازم برای ضربه زدن به خودش اما اگر به این قیمت راضی به دیدن من شود، تاوانش را می‌پذیرم.
صدای بم، خسته‌تر از همیشه می‌گوید: «نمی‌‌تونم تصورت کنم چون فراتر از تصور منی. همه‌ی اون چیزی هستی که می‌تونستم آرزو کنم و بخوام اما نمی‌تونم به خودم اجازه بدم اینجوری بیام دیدنت...وقتی دست و بالم بسته است...».
ادامه‌ی حرفش را می‌خورد جوری که بغضش را پنهان کند. می‌گویم: «من که خودم خواستم همینطور کنار تو باشم. من که همه چیز را چشم باز قبول کردم...»
-می ترسم از روزی که منو نبخشی به خاطر اینکه بدبختت کردم.
بغض می کنم: «اینجوری نگو!»
می‌گوید: «من نه مرد خوبی برای خونواده‌م هستم و نه عاشق خوبی برای تو» یک جوری می‌گوید انگار با خودش حرف زده‌باشد. گریه می‌کنم:«اینجوری نگو! تو مرد بهشتی منی».

-آقای شفا؟
صدای بم و ناآشنایی در گوشم می‌پیچد: «خودم هستم».
می‌گویم: «من ماهرخم. زنگ زدم فقط به این خاطر که خواسته بودید با شما تماس بگیرم».
جمله را یک نفس با صدایی لرزان می‌گویم و ساکت می‌شوم. آن طرف خط سکوت است. بی اختیار انگشت اشاره‌ام را گاز می‌گیرم. فکر می‌کنم کاش زنگ نزده‌بودم. صدای بم و ناآشنا می‌گوید: «خوبی ماهرخ خانوم؟» ماهرخ را نرم و کشیده می‌گوید یک جوری که دوست دارم دوباره بگوید. فکر می‌کنم خودش خوب می‌داند که چه صدای تاثیر‌گذاری دارد برای همین اینطور راحت صحبت می‌کند. فکر می کنم کاش صدای من بیشتر از این نلرزد. می‌گویم: «داستانم رو...» صدای بم و خوشاهنگ می گوید: «داستانتون رو...». ساکت می شوم. می‌خندد یک جوری با حظ که فکر می‌کنم به عمد میان حرف من پریده‌است. می‌گوید: «داستانت اشک منو درآورد». توی دلم می‌گویم: «خوشحالم.» دوباره می‌گوید: «قبل از اینکه با مجله‌ی ما همکاری کنی جای دیگری هم می‌نوشتی؟» به سرعت می‌گویم: «یکی دو تا نشریه دانشجویی» می‌خندد این بار رهاتر یک‌جوری که آدم بزرگ‌ها به دختر بچه‌ای که کفش‌های پاشنه بلند مادرش را پوشیده‌باشد می خندند. می‌گوید: «خب! ماهرخ خانوم. برعکس ای میل‌هات اینجا خیلی مظلومی». بق می‌کنم. فکر می‌کنم نوبت من هم می‌رسد که آتش بسوزانم. با حرص می‌گویم: «من همیشه مظلومم». می‌گوید: «الهی» یک جوری که انگار صورتم را نوازش کرده باشد. سرخ می‌شوم، داغ می‌شوم. می‌گویم: «شما هم شبیه ای‌میلهاتون نیستید». می‌خندد یک جوری با حظ که انگار ازش تعریف کرده‌باشم.
- قبول کن که یه کم سخت گیری بد نیست. باید مطلب خوب تحویل بگیرم.
از حرص گوشی را توی مشتم فشار می‌دهم.
- همه‌ی مطالب من خوبه.
می‌خندد این بار به قهقهه. فکر می‌کنم خنده‌اش با تمام خنده‌هایی که تا حال شنیده‌ام فرق دارد یک جوری می‌خندد که آدم دوست دارد یک چیزی بگوید که دوباره بخندد. صدای بم لحن خندان می‌یابد: «امان از این زبان تیز». فکر می‌کنم صداش بم‌ترین صدایی ست که تا حال شنیده‌ام. می گویم: «ببخشید بعضی وقت‌ها یادم می‌ره رعایت سن و سال مخاطبم رو بکنم». می‌خندد: «من انقدرها هم که تو فکر می‌کنی پیر نیستم». می‌گویم: «پس خطرناکید» و فکر می‌کنم خاک بر سرت با این حرف زدنت دختر. می‌خندد این بار طولانی تر. فکر می‌کنم اگر عمه اینها را می‌شنید می‌گفت «قرشمال.» همین را بلند برایش می‌گویم. میان خنده می‌گوید:«فکر می‌کنی به من چی بگه؟» فکر می‌کنم یعنی می‌شود یک روز عمه برای این صدای بم و خوشاهنگ اسمی تعیین کند؟ می‌گوید: «تو به من چی می‌گی؟»
از دهانم می‌پرد: «لعنتی.» هر دو می‌خندیم.

هر دو گریه می‌کنند. مادر و عمه. عمه خم می‌شود روی تخت و میان گریه می‌بوسدم. صورتم از اشک‌‌هاش خیس می‌شود.
- عمه بمیره برات.
می‌خندم: «قرشمال یادتون رفت». میان گریه می‌خندد: «عمه بمیره برات قرشمال خانوم». چشم که می‌گردانم حمید را می‌بینم. لای در نیمه باز ایستاده و دستش را جلوی دهانش گرفته است. وقتی می‌بیند نگاهش می‌کنم به اتاق می‌آید و در را می‌بندد. صورتش خیس است. فکر می‌کنم گریه کرده یا من اینطور فکر می‌کنم. روسری را روی سرم صاف می‌کنم و راست می‌نشینم. همانجا وسط اتاق می‌ایستد و فقط نگاهم می‌کند. مادر هق‌هق می‌کند.
-می‌بینی حمید آقا. می‌بینی دسته گلم رو؟ دکترا می‌گن سرطان خونه. تو باورت می‌شه؟
عمه اشک‌هاش را با پشت دست پاک می‌کند.
-خوب نیست اینکارا. خودتو کنترل کن جلوی ماهرخ.
می‌گویم:«عیبی نداره عمه جون. بذارین گریه کنه. سبک می‌شه. من خوبم». به حمید که با چشمهای خیس و حیرت‌زده نگاهم می‌کند لبخند می‌زنم. فکر می‌کنم این بهترین سرنوشتی بود که می‌توانستم آرزو کنم. لااقل اینطور کمتر زجر می‌کشم از دوریش. پرنده‌ای پشت پنجره می‌نشیند و آواز می‌خواند. فکر می‌کنم «شفا». می‌گویم: «حمید! می‌شه پنجره رو باز کنی؟» می‌دود سمت پنجره. پرنده می‌خواند. بی‌اختیار زمزمه می‌کنم: «ای خدا مثل این پرنده شفای منم برسون». هر سه گریه می‌کنند.

***

پرنده‌ای روی شاخه‌ی درخت آواز می‌خواند. می‌آید کنارم.
- سرما نخوری عشق من.
می‌گویم: «چقدر قشنگ می‌خونه»
دستهاش را دور شانه‌ام حل

/ 100 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انتظار...انتظار...

سلام بانو وقتی شما حالمان را بپرسيد و... بعد از چند سال لینک انتظار را اینجا ببینیم... مگر می شود حالمان خوش نباشد.......

پری

وقتی رسيديم که قطار آرزو ها رفته بود و تا سالی ديگر نمی آمد وقتی رسيديم که گل های باغچه از سرمای سکوت يخ بسته بود وقتی رسيديم که خيره چشمانی بی سو شده بود وقتی رسيديم که باد قاصدک آرزوهايمان را برده بود و سرانجام وقتی رسيديم که نرسيديم www.pari_asa.persianblog.ir

فرداد

مژگان خانم زيبا مينويسی موفق باشيد

پوريا سوري

از پله ها پائین بیا دستانت را به من ببخش سلولهای من رقص را دوست دارند پیراهن اتو کشیده را دوست دارند خط ریش را دوست دارند دوست دارند از کوه که پائین می آیند تو به انتظارشان ایستاده باشی سلام ... سال نو مبارک ... اميد دارم سرزنده باشی و هميشه ... يا حق

لی لا - آبی آسمانی

خوندمش، مال همين آخرياست که داری عين کارخونه داستانای شبيه به همتو می نويسی و عين تانک می ری جلو - بولدوزر خراب ميکنه تو له ميکنی :) - جالب و خيلی قشنگ بود ديدگاهت در مورد تهران. مژگان اين راسته که داستان نويسا بيشتر داستانای خودشونو می‌نويسن. آقا تو وجه مشترک داستانات خيلی زيادن. حتی ادبياتش من گاهی فکر ميکنم تو جز عشق عشق سوژه ی ديگه ای نداری بنويسی:) پس چی خيال کردی ؟! همونجور که قربون صدقه‌ات می‌رم نقدتم می‌کنم ديگه :) شکموئی ديگه که کوت ميکنی يه عالمه غذا رو تو بشقابت :) بس که هله و هوله می‌خوری ... به قول پسرا تشتکم پريد وقتی ديدم شماره نقره‌ای مال شماله. شيطون تر از يه بچه شماليه خدائيش :)

علیرضا

سلام، شاید 2 سالی باشد که گاهی به اینجا سر میزنم، به خاطر داستانهایتان (اما نه شعرها). اینجا را تا بحال به کسانی معرفی کرده ام، بخصوص آنهایی که چون من دور از وطنند. غرض اینکه، آنچه شما نوشتید را، من زندگی کرده ام یا شاید بهتر است بگویم او زندگی کرد. آخرین خواسته اش این بود که دفتر خاطراتش را با افزودن فکر و احساسم در لحظات ثبت شده در دفتر تکمیل کنم و آن را ناشناس منتشر کنم. امیدوارم وقتی ایران میایم، با دفتر کامل و ترجمه شده بیایم.

آرش کمانگير

سلام عزیز وبلاگ زیبایی دارید امیدوارم هر کجای این کره خاکی زندگی می کنید زیر سایه حق و همیشه موفق باشید اگه زحمتی نیست به ما هم سری بزنید هیچ هدیه ائی زیباتر از گل نیست و آن را نثارت می کنم

يدالله

سلام : من هم مثل شما شعر می گويم اما نمی دانم شعرهايم موزون هستند يا خير. اگر شعرم را دراين جا بنويسم کمکم می کنيد؟