راستی!

حرفهای خوبی در لحظه به ذهنم می رسند گهگاه که با خود عهد می کنم یادم بماند و در فرصتهای کوتاهی که به دست می آورم در وبلاگم بنویسم -که تصمیم دارم این خانه ی هفت ساله را گاهنوشتی بسازم از عمری که می رود و روزگاری که می گذرانم- و البته بیشتر وقتها یا فرصتی دست نمی دهد که بنویسم و یا به خاطر نمی آورم که چه می خواستم بنویسم. فکر می کنم باید فیش برداری را که سالها به دست فراموشی سپرده بودم از نو آغاز کنم.

وقتی پارچه نوشتهای تسلیت فوت عموجان را  بالای در ِ خانه اش و اعلامیه ی ترحیم را با عکس ِ همیشه خوش پوشش دیدم، وقتی به مردمی نگاه می کردم که با شتاب می گذشتند و به ندرت می ایستادند تا نگاهی به عکس و نوشته ها بیندازند با خود فکر کردم چه بی خبریم از او که گاه در سایه نشسته است و به ما می نگرد...
هرچند خود من هنوز هم باورم نمی شود! یادم هست آخرین باری که عموجان را دیدم عید بود. مثل همیشه با صورتی اصلاح کرده و تمیز و با ظاهری آراسته و مرتب آمده بود منزل خاله. مثل همیشه درآمدم که هر روز خوش تیپ تر می شوید ها عموجان. مثل همیشه خندید... نمی دانم با آن پرستاری که  به مریض بستری در سی سی یو  آنهم بعد از آنژیوگرافی اجازه می دهد از جایش بلند شود و اینطرف و آنطرف برود چه باید کرد؟ نمی دانم با مدیریت بیمارستانی که تنها سه پرستار برای مراقبت ویژه در اختیار سی سی یو می گذارد چه باید گفت؟

این چند روز که به ظروف عتیقه ی چند صد ساله و گاه چند هزار ساله ی خانه ی مامان جان نگاه می کردم دلم غنج می زد که بدانم چه کسی از آن مثلا کوزه ی گلی آب خورده است؟ کی؟ در چه زمانی؟ کدام پادشاهی بر او آن زمان حکومت می کرده؟ چه می خورده؟ چه می پوشیده؟

کوزه ها و ظروف گلی

دست می کشیدم روی لته ی پنجره ای چوبی که با دست نقاشی چیره دست به گل و بلبل منقش شده بود... به لولای آهنینش نگاه می کردم... به نقشهای زیبای گل و پرنده اش و چوب کهنه و قدیمی اش و فکر می کردم کی این پنجره را ساخته؟ در چه زمانی؟ دست کدام نقاش این نقشهای زیبا را بر آن حک کرده و کدام دست هر روز صبح آن را باز و بسته می کرده است؟ شاید یکی از آن دخترکهای نقاشی شده بر کاشی ها و قالی ها... از همان چشم بادامی های ابرو پیوندی که یک دل نه صد دل عاشقت می کنند. از همان ها که با پاپیچ و روبنده سوار بر درشکه بیرون می رفته اند...

لنگه ای از قاب یک پنجره ی چوبی

 

نگاه می کردم به قاب خوش نقشی که من نمی دانم قاب چیست و به نظر همسرم قاب ِ آینه می رسد. مامان جان مدتهاست که آن را بر دیوار مهمانخانه اش آویخته.  با خود فکر می کنم: کدام دست هر روز آن را می گشوده و رخسار دلفریب خویش را تماشا می کرده؟ شاید یکی از شاهزاده خانم های قجری ِ شلیته پوش و ماه منظر؟

قاب آیینه

آخ که چقدر دلم می خواست آن روزگاران را می دیدم. دروغ نگویم یکی از آرزوهایم این روزها دانستن جواب این سوالهاست به خصوص وقتی مامان جان تعریف می کند از زندگیشان زمان رضا خان و حیاطهای اندرونی و بیرونی و کلفتها و نوکرها و آشپزها و من بی اختیار یاد «بامداد خمار» می افتم... وقتی فکر می کنم سرپرستی تاجی خانم را زمانی که دختربچه ای بوده مامان جان قبول کرده و حسین آقا را و فرج آقا را و رقیه خانم را و ... و حالا همه ی آنها یا میانسالند و یا پیر و همگی ممنون مامان جان، وقتی نگاهش می کنم که هنوز با وجود پشت خم، با صلابت و استواری یک خاندان را اداره می کند و ما را دور هم جمع،  فکر می کنم شیرزن که می گویند یعنی همین! کاش قدرش را بیشتر بدانیم.

مامان جان، من و دخترم

 راستی!
 نادر ابراهیمی هم رفت...

 

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید