روزنگاشتهای یک دختر کوچولو(1)

١. فکرشو بکنین! دیروز مامان من در حالیکه من تو کارسیتم توی ماشینش بودم تصادف کرد. بپرسید کجا؟ تو خیابون مطهری سر ورودی مدرس.  بپرسید با چی؟ با یه بنز کمپرسور سفید ِ بی راننده! اینم از شاهکارهای مامان جون منه. البته مقصر ماشین ِ‌بی سرنشین بود ها! چونکه راننده اش پیاده شده بود با یکی دعوا کنه ماشین بی سرنشینش دنده عقبکی اومد دق خورد به در ماشین مامان من. خدا رو شکر که به در سمت شاگرد نخورد. خدا وکیلی شما بگید حیف من نیست که زهره ترک بشم؟

اینجا روی پای مادربزرگم لم دادم




٢. این پیراهن رو که ملاحظه می کنید یکی از مامان بزرگهام با کمک مامان جونم برام دوخته که دست و پنجه ش درد نکنه. اونم بدون الگو!  بگید کدومشون؟  نمی گم تا اون یکی مامان بزرگم ناراحت نشه.  بگید مامانت چیکاره بود این وسط؟ مامانم زحمت می کشید سوزن چرخ خیاطی که نخ پاره می کرد دوباره نخ می کشید بهش! تازه وقتی با 3000 تومن برای من دو تا پیرهن دوختن فهمیدن دیروزش چه کلاه گشادی سرشون رفته بوده که 8000 تومن پول یه پیرهن تابستونی برای من دادن. می بینید تو رو خدا؟ دختر از من کم خرج تر دیده بودید؟ به خدا من فقط یه عیب کوووچولو دارم اونم اینه که چون از همون عنفوان نو زاده گی! گلاب به دیوار، روم به روتون همش می سوختم... -ای کیوتونو به کار بندازین که من اینقدر خجالت زده نشم دیگه- مجبورم پمپرز 14000 تومنی استفاده کنم البته می گن میدون رسالت، فله ایش ارزون تره. مطمئنم بزرگ بشم این عیبم هم برطرف می شه. ولی خودمونیم ها  به قول بابام، نه که یه نموره  ترکم رنگ قرمز خیلی بهم می آد نه؟!

چیه اینطوری نگام می کنین؟ خب شلوارک زیرش پامه.




3.  یک نکته ای رو هم درباره ی آهنگ وبلاگ باید بگم. من از همون بدو تولدم طرفدار آهنگهای شاد بودم. چیه این مامان من هی آهنگای غمگین می ذاره تو وبلاگش فاز منفی می ده به ملت؟ تازه من در راستای بهینه سازی وبلاگ مامانم یک  آهنگ انتخابی زیبا از اینترنت دانلود کردم. بگید از کی؟ شهرام شب پره! بگید کدوم آهنگش؟ همون که می گه: اگه تو بیای پیشم حالا...  قربونت می شم من...  فوق العاده اس مگه نه؟

خدا رو جه دیدین. شاید صدای منم وقتی دربیاد واسه خوندن خوب باشه




5. در این لحظه مامانم اراده کرده منو با هزار دوز و کلک بخوابونه. لالایی هاش رو اعصاب من راه می ره واسه همین چشمام قرمز شده. اینه که دلم براش می سوزه و خودم می خوام بخوابم تا طفلی یه خورده نفس تازه کنه. به خصوص که کلی غصه دار ماشینش هم هست و تا یه سی چل سالی هر روز صبح که از خواب بیدار می شه یه آه سوزناکی می کشه و رو به شوهرش -یعنی بابای من- می گه «واقعا تو باور می کنی یه آدم انقدر ابله باشه؟» و نمی گه کدوم آدم. بابای بیچاره ی من هم تا سی چل سال آینده مثل همه ی شوهرهای خوب دنیا در جوابش می گه «باور می کنم عزیزم» و البته سی چل سال بعدی عمرش رو هم باید صرف توضیح دادن این مطلب کنه که منظورش اینه که رانندهه آدم ابلهی بوده نه مامان من که با ماشین رفته چسبونده بین اون ماشین و جدول و هیچ راه فراری هم واسه خودش نذاشته. اونم تو خیابونای تهران. طفلی مامانم، کلی تجربه ی بعد -بد؟- کسب کرده این روزها. از یافتن سوسک روی پشه بند تخت و پارک من گرفته تا تصادف با یه ماشین بی راننده! این روزا تا منو بغل می کنه  با لحنی سوزناک تر از  بابای دیمین تو فیلم طالع نحس یک می گه «آخه چرا من؟» و من با همین عمر 4 ماهه ای که از خدا گرفتم می فهمم منظورش اینه که چرا ماشین بی راننده صاف باید بخوره به ماشین مامان من؟  بعد هم تو چشمام زل می زنه و بهم می گه «می دونی دخترم؟ خارجی ها می تونن از زندگی ما تهرونی ها فیلم های تخیلی زیادی بسازن...» منم در جواب هیچی نمی گم. به نظر شما واقعا چیزی هم می شه گفت؟!

من بدونم مخترع این دوربین های دیجیتال کیه بعدها با پاشنه کفش 5 سانتیم همچین می کوبم...

 

پی نوشت: نه که هنوز شمردن بلد نیستم شماره ی 4 رو نمی دونم چی کار کردم. بین خودمون بمونه. این مامان من همه اش می ترسه رنگ چشمهای من مثل رنگ چشمهای داییم از آبی برگرده و بشه یشمی واسه ی همین هی منو توی نور می گیره و از صورتم عکس می گیره. بعدم واسه اینکه به خودش و بابام و مادربزرگام و بابا بزرگام و داییا و عموها و خاله خانباجی ها و شیخ ابوالقاسم فردوسی و غیره و ذلک ثابت کنه که رنگ چشمای من هنوز آبیه شونصد تا عکس یه جور می ذاره تو وبلاگش. جوونه دیگه. شما به بزرگی خودتون ببخشیدش.

/ 0 نظر / 7 بازدید