من شيعه ی توام ای عشق!

صفر: هر جور حساب می کنم می بینم من هنوز برای خیلی چیزها زیادی جوانم! مثلاً مردن! مثلاْ کم آوردن! مثلاْ به زانو درآمدن!
بهتر است جمله‌ام را اینطور اصلاح کنم: من هنوز آنقدر جوان هستم که مرگ را  با همه‌ی نزدیکی و ناتوانی را با همه ی واقعیتش باور نداشته باشم. تازه دارم قدر فرصت‌ها را ...!

دو: دوستی برای دوستی دیگر وقت یادکردن از عشقی با عین شین و قاف نوشته بود: «من حاضرم تاوان حماقت‌هایم را بدهم و مسوولیت اعمالم را بپذیرم». همین! توضیح اضافه ندارد.

پنج:  نمی‌دانم حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه‌ی مصطفی مستور را خوانده‌اید یا نه؟ این دو سه روزه فرصت خوبی بود که بخوانمش:

Hasi: دد
Mehraveh: چی؟
Hasti: این مخفف یه جمله‌س که گفتنش برای من خیلی سخته. گاهی ناگهان میآد و باید زود بگم تا از دستش خلاص بشم. عینهو بار سنگینی که ناگهان بذارن روی دوشت. عینهو گوی داغی که گذاشته باشند کف دست آدم. باید زود بندازیش. باید زود بگیش.
...
Mehraveh: تو چه طور به کسی که تا حالا ندیدیش می‌گی دوستت دارم؟
Hasti: شاید یکی از دلایلش این باشه که من نمی‌دونم اون طرف این کلمات کی هست. نمی‌دونم چه شکلی هستی. این طوری هر شکلی که دوست داشته باشم می‌سازمت. اگه ببینمت دیگه می‌شی یه نفر. اما حالا صدنفری. هزارنفری. یه میلیون‌نفری. تا ندیدمت تو هرکسی می‌تونی باشی. دیشب یکی از اون‌هایی رو که می‌تونی باشی توی خواب دیدم.

کتاب قشنگی ست. به خواندنش می‌ارزد. ناشرش هم نشر چشمه است.

سیزده: صدای گرم محمد صالح اعلا را دوست دارم وقتی در سکوت شب از رادیوپیام پخش می‌شود و آرام آرام پلک‌های آدم را روی هم می‌آورد. امشب یک جمله گفت عجیب.
محمد جان!
تو نمک این جهان هستی
آی عشق! ادرکنی!

پی‌نوشت: دوستانی که نامشان در لینکدانی وبلاگ نیست لطفاْ متوحش، عصبانی یا احیاناْ خدای ناکرده ناراحت نشوند. طول می کشد تا اینهمه را اضافه کنم.

/ 7 نظر / 7 بازدید
لی لا - آبی آسمانی

وقتی حالت رو پرسيدم گفتی خوبم. تو هميشه دروغ می‌گی؟ اميدوارم خوب باشی به هر حال.

بهمن محمدزاده

. . . . . . . . . سال نو مبارك . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

حسین

سلام ...در اغاز سال نو جدولی برای خودم وشکست رستم دارم ...منتظرم ...ممنون

پرواز

سلام عيدتون پيشاپيش مبارک!

معلمی از بهشت

سلام بانو جان! من هم صديا صالح علا را خيلی دوست دارم آن وقتها که در راه شب جمعه ها قصه می گفت به زور خودم را تا ساعت دو بامداد بيدار نگه می داشتم تا به قول شما با صدای گرمش پلکهايم سنگين شوند.البته که لينک ما قابل صفحه ی وزينتان نيست به خاطر همين هم نه متوحش می شوم نه ناراحت