با احترام به همه‌ی پدران

۱. آقای محسن راهجردی همسایه‌ی گرانقدر در ای‌میلی که برای پست قبل بنده ارسال فرموده‌اند یادآور شده‌اند دعایی که همه به نام معلم شهید آقای دکتر شریعتی می‌شناسیم و در فیلم Mr Brooks استفاده شده‌است، در واقع از آن ِ فرد دیگری است با نام Reinhold Niebuhr. نمی‌دانم این ادعا با وجود درج در ویکی‌پدیا تا چه حد صحت و ارزش دارد چرا که ویکی‌پدیا نیز مجموعه اطلاعات فردی است و در نتیجه سند بودن مطالب آن در معرض شک و شبهه. به هر حال از دقت نظر ایشان صمیمانه سپاسگزارم. ای میل ایشان با لینک مطلب در ویکی‌پدیا عیناً در ذیل درج می‌شود:

Dear banoo,
just liked to extend my warmest regards, from this cold Seattle, yet let
know with much humble regards, that The *Serenity Prayer* is the common
name for an originally untitled prayer written by the theologian
Reinhold Niebuhr http://en.wikipedia.org/wiki/Reinhold_Niebuhr in the
1930s or early 1940s.
my ex-favorite Dr Shariati had managed to quote so many wisdom without
acclaiming the original.
May he rest in peace and you  get not any more goos buns.
Regards

۲. مدت‌ها بسته‌بودن پیام‌گیر این عواقب را هم دارد: آمدم پیام‌ها را تایید کنم همه را پاک کردم. همینجا از جناب آقای دکتر بهرام‌پرور، آقای صفربیگی گرامی، فریبای عزیزم و دوستان و همراهان گرانقدر دیگری که زحمت خواندن وبلاگ مرا بر خود هموار کرده‌بودند تشکر و عذرخواهی می‌کنم.



فیلم گنج قارون

برای دلتنگی‌ها و خاطره‌های پدر بزرگوارم
در نوشتن این پست بسیار مردد بودم. از یکسو کرج که می‌رویم و در سایه‌ی درخت تنومند شاتوت روی فرش گسترده بر حیاط باغ‌چه‌ی کوچکمان، غرق در عطر خوش برگ‌های درختان گردو که با وزش هر نسیم، مستمان می‌کنند روبروی پدر می‌نشینیم،  او حین باد زدن جوجه کباب‌های مخصوص و بسیار لذیذ و آبداری که تنها خود شیوه‌ی کباب کردنشان را بر منقلی دست‌ساز از موتور تریلی! که گوشه‌ باغ‌چه نصب کرده‌است، می‌داند برایمان از آن‌وقت‌ها -رک و راست بگویم به قول خودش از زمان شاه- می‌گوید و چشم‌های هنوز جوانش زیر سایه‌ی انبوه موهای تازه تک و توک به سپیدی رفته، برق می‌زنند و سخت مشتاقم می‌کنند به نوشتن از حال و هوای پدر - پدری که هنوز تمام پارک‌ها و خیابان‌ها و سینماهای شهر محل تولد و زندگی‌ش، تهران، را به نام‌های قدیمی می‌نامد: پارک کوروش، سینما کاپری، میدان فوزیه و سینما مولن روژ  ....
از یکسو فکر می‌کنم با این فاصله ای که دنیا و ایدئولوژی و جهان بینی من با پدر دارد - خودم را می‌گویم دو برادرم را نمی‌دانم- آیا نوشتن چنین پستی پشت کردن به عقایدی نیست که گاه بر سر آنها با پدر هم حتی می‌جنگیدم؟ زمانی که در مقابل خاطرات خوش پدر قد علم می‌کردم وقتی تعریف می‌کرد: نفت که گران شد -من ِ راوی یادم نیست چند قِران - مردم پمپ بنزین‌ها را آتش زدند در اعتراض و قیمت نفت باز شد همان. وقتی می‌گوید: لانچیای سال را با مادرت خریدیم 16 تومان -باز هم یادم نیست قیمت دقیق را چند گفت پدر اما به هر حال به زعم ما رقم پرتی است!- و من برافروخته می‌گویم که آن زمان روستاهای ما برق نداشتند، تلفن که در خواب مگر می‌دیدند، ماشین و جاده که ... .حالا بروید ببینید ده‌کوره‌ها هم حتی به برکت جهاد سازندگی، آب و برق و تلفن دارند و گاز، تازه پیکان و وانت است که در ِ خانه‌ها پارک شده‌است.

از همسرم پرسیدم: «شما می‌گویید چه کنم؟ بنویسم؟»
خندید: «از پدرت باید بپرسی».
صبح کله‌ی سحر، هم‌امروز، زنگ زدم. پدر خندید: «همین الان داشتم شماره‌ات را می‌گرفتم». بی‌مقدمه گفتم: «بابا! شما کدام مدرسه درس خواندید؟» تعجب کرد اما جواب داد: «مدرسه‌ی شهرام و بعدتر عباس رومی. شهرام، سر چهارراه قصر بود -پدر باز هم نام قدیمی به کار می‌برد و من نمی‌دانم چهار راه قصر حالا کدام چهارراه است- عباس رومی، پایین ضرابخانه بود روبروی پارک کوروش». از همسرم پرسیدم پارک کوروش کدام پارک است حالا. گفت: «پارک طالقانی». پرسیدم ضرابخانه کجاست؟ جواب شنیدم: چهارراه شریعتی و پاسداران.
اول‌ها که پدربزرگ بخش اعظم اموالش را در  راه عیاشی نداده بود، کارخانه‌اش و در نتیجه منزل پدر، میدان کتابی بوده اول جلفا. من نمی‌دانم میدان کتابی کجاست! شاید هم می‌دانم و خبر ندارم! پدر تعریف می‌کند که با برادرها مدرسه‌ی شهرام را چه طور در قُرُق خود داشتند و بیشتر بچه‌ها از آنها حساب می‌بردند تا می‌رسد به روزهایی که مادرم را در پانزده سالگی به خانه‌‌ی خود می‌آورد و مادربزرگ -مادر پدر- را به جای مادر ِ مادرم جا می‌زنند تا مادر، درس بخواند تا دیپلم و کلاس فرانسه برود و کلاس ماشین نویسی و ... . تصویر آن وقتهای مادر با حالا خیلی فرق دارد. با چند سال قبلش هم. مادر دوست هم‌مدرسه و همکلاس دختر کوروس سرهنگ زاده بوده و چون شاگرد خیلی زرنگی هم بوده است در بیشتر درس‌ها به او و سایرین کمک می‌کرده‌ست. حالا مادر از زبان فرانسه چیز زیادی یادش نمانده‌است همانطور که از ماشین‌نویسی هم اما خاطره‌ها دارد از کلاس رفتن‌هایش که به دخترهای همکلاسی مجبور بوده به دروغ بگوید پدر، پسر یکی از فامیل‌هایشان است و همکلاسی‌ها پنج نفری می‌نشستند در ماشین‌های آخرین مدل پدر که آن‌وقتها با انبوه موهای مشکی براق و خال پشت لب، دخترکشی بوده و شیطان‌ترین -و اغلب خوشگل‌ترینشان- می‌نشسته روی صندلی جلو کنار پدر! پدر از آینه به مادر نگاه می‌کرده و مادر  زیر لب می‌خندیده‌ست.

وقت نوشتن اینها، فکر می‌کنم: پدر هیچوقت فکر می‌کرد دختر یکی یکدانه‌اش در دوازده سالگی چادر بخواهد؟ ماجراهای چادر سر کردن را خیلی وقت پیش شرح داده‌ام و تکرار مکررات است اما حالا وقتی توی ماشین می‌نشینم و چادرم تا شده احیاناً روی صندلی کنارم قرار دارد پدر و مادر می‌پرسند: پس چادرت کو؟  برق چشمهایشان را می‌بینم و نگرانی را که نکند تغییر عقیده داده باشم. به همسرم می‌گویم: «حالا پدر به دختر نافرمانش افتخار می‌کند. این را از برق چشمهایش می‌فهمم». سر تکان می‌دهد به تایید و می‌خندد و دندانهای سپیدش را نشانم می‌دهد.

دروغ نگفته‌ام، اگر بنویسم پدر نزدیک سی سال است که سینما نمی‌رود جز دو باری که به اصرار ما بچه‌ها در دهه‌ی هفتاد آمد: دندان مار و گرگها. با وجود بازی خوب هادی اسلامی خدابیامرز و محمد صالح اعلا بیشتر از سینمای این دوره به قول خودش بدش آمد چه پدر عشق فیلمهای قدیمی است. عمویی دارم که پنجاه سال است هواخواه سینه‌چاک فردین و ایرج است. پدر نه به آن شدت، اما معتقد است فیلم یعنی «کوچه‌مردها»ی فردین و ایرج قادری. آواز یعنی آنچه که ایرج به جای علی بلبل -فردین- روی پشت بام خانه، کنار قفس کفترها می‌خواند و حسن خله - ایرج قادری- برایش دیلو دیلو می‌زند. پدر 15-16 ساله بوده که «گنج قارون» برای اولین بار اکران شده‌است اما دروغ نگویم تا حال بیشتر از سی بار این فیلم را دیده‌است. گاهی که کرج هستیم، صبح‌ها می‌بینم که می‌رود سراغ کامپیوتر. محمد برایش یک Desktop مخصوص با نام «Baba» ساخته که همه‌ آهنگ‌ها و کلیپ‌های مورد علاقه‌اش را از آهنگهای کوچه بازاری سوسن گرفته تا عباس قادری و ... آنجا می‌ریزد. حالا دیگر پدر کاملاً به کار با کامپیوتر وارد شده‌است. صبح، یک باره خانه پر می‌شود از صدای «ظهوری» در «گنج قارون» که اسباب بازی به دوش در خیابان‌ها می‌گردد:
من اسباب ِ بازی می‌فروشم آقایون...می‌گردم و خانه به دوشم آقایون
از صب تا شب داد می‌زنم آی بادبادک...آی میخک و وق‌وق صاحاب و قارقارک
من یار باوفایی جز بادبادک ندارم...دلدار خوش‌صدایی جز قارقارک ندارم

گاهی شب‌ها که هرکدام ما بچه‌ها دنبال کار خودمانیم یک باره یکی از ما را صدا می‌کند: «مژگان! بیا اینو ببین. من ده ساله بودم این را از تلویزیون نشان می‌دادند...» و من به احترام شعف صدای پدر می‌نشینم کنارش و چشم می‌دوزم به فیلم سیاه و سفیدی که از شدت کهنگی صدای بم و خفه‌ای دارد و چیزی از آن سر درنمی‌آورم. گاهی پدر همراه خواننده‌ای زمزمه می‌کند و رفته رفته زمزمه‌اش بلندتر می‌شود و من تازه می‌فهمم که چه صدای خوبی دارد پدرم. گاه مادر هم با او همراهی می‌کند:
گل ِ مریم سر راه تو پرپر کردم
 ندانستم قسم‌های تو باور کردم
باقی بیت یادم نیست، حتی نام خواننده‌اش را هم نمی‌دانم اما پدر و مادر یک‌طوری با هم می‌خوانند و از آن تعریف می‌کنند که می‌فهمم دنیایی خاطره پشت این ترانه نهفته است چه پدر تنها کسی است که مادر را به نام شناسنامه‌ای اش «مریم» صدا می زند.

این‌ پست را تنها برای پدرم نوشتم! به عشق ِ پدرم و به احترام دلتنگی‌ها و تاسف‌ها و خاطره‌هایش. نمی‌دانم پدرم هنوز هم وبلاگ مرا می‌خواند یا نه. امروز وقت پرسیدن سوال‌ها، هول شده بود پشت تلفن و برای اولین‌بار گفت که حضور ذهن ندارد وقتی پرسیدم در کدام سینما گنج قارون را برای اولین بار دید. گفت: «دو تا سینما بود نرسیده به میدون شهیاد -آزادی- یکیش کاپری بود، این یکی روبروی کاپری... ». کمی مکث کرد و گفت: «حضور ذهن ندارم. اینها را باید سر فرصت بپرسی» و نپرسید چرا می‌پرسم.

این پست را به احترام پدرم نوشتم. به احترام همه‌ی ذوق و سلیقه‌ای که در دوست داشتن هر هنری در وجود بچه‌هایش به ودیعه گذاشته‌است. حظ شنیدن یک موسیقی خوب. حظ دیدن یک فیلم خوب. حظ ِ حظ بردن از هنر.

 این پست را به احترام پدرم بخوانید و آهنگ وبلاگ را به احترام پدرم بشنوید با نام «آقا خودش خوب می‌دونه...» با صدای ایرج از فیلم گنج قارون.

پی‌نوشت: از آنجا که کیفیت آهنگ چندان خوب نیست، لاجرم با صدای بلند Speaker  باید شنید.

/ 54 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يكي مثه همه

بسيار زيبا و خواندني بود اول از همه خدا رو بايد به خاطر اينكه چشيدن نعمت شيرين پدر خوب داشتن را نصيبمون كرد ، شكر كنيم دوم هم كلي واسه همشون دعا كنيم كه هميشه شاد و سالم باشن اگه هم پيشمون نيستن هر جا كه هستن در آرامش باشن راستش من هر وقت در مورد بابا ها مي خونم نمي دونم چرا اشك تو چشام حلقه مي زنه نمي دونم چرا خدا حفظشون كنه خيلي نازنينن خيليييي

شقايق

سلام بر مژگان بانو .. من دلم برای اين جا تنگ شده بود .. :(( خوبيد شما؟ پست دل نشينی نوشته بودی .. در مورد شريعتی که نوشته بوديد ، نمی دونم چه بايد گفت . اما آيا خيلی در اصل موضوع فرقی می کنه ؟ .. اگر هم این گزاره درست باشه ، آیا انقدر حایز اهمیت هست که نوشته های آدم تاثیر گذاری مثل شریعتی تبدیل به (Ex-favorite) بشه ؟ .. من نوشته های بسياری رو می شناسم که از شدت تاثير گذاری شدند بخشی از ذهن و شايد بازخوانی مجددش از ذهن ، حتی يادآوری خاطره يک منبع قبلی رو ممکنه نکنه ... بهرحال دقت نظر جالبی بوديد.. شاد باشی بانو .

ميزمويز

سلام بانو آقا ظاهرا اين سبک جديد قراره فقط يک پست داشته باشه که هی به روز بشه! البته اگه دوام این پست به خاطر «اهميت پدرها» است، ما غلاف ميکنيم! البته بايد اعتراف کنم اين گنج قارون عشق ما هم هست و اگه تو پست بعدی عوضش نکنيد من به همچنان به جان شما و ابوی گرامی و خوش ذوقتون دعا میکنم! خداييش در تایید ابوی خوش ذوق سما باید اعتراف کنم آهنگ هم آهنگای زمون خدابیامرزی!

دارشانا

سلام خانم دکتر ممنونم از آدرس سهيل محمودی و همچنين باز کردن بخش نظرات.اميدوارم موفق باشين هميشه.اهل شعر که هستيد؟

مريم توفيقی

۝ بجز تو نیست هر آنکس که دوست داشته بودم ... کوچه های اردیبهشتی بعد از مدتی به روزاست وبانوی کوچه ها صبورانه گوش دل به نوای عبورتان سپرده ... بیا ، برگ سبزی بگذار و چراغ راهی بی افروز ... مبادا که نیائی ... ۝

يکتا

سلام بانو .. چه حس غريبی بود وقتی فکر کردم پدرم هنوز هم تشنه شنيدن نيلوفر پوران است و چه حس غريبی دارد ميان ترانه های قديمی اش .. خدا نگهشان دارد ...

Saeed

banoo.. salam.. khoshhalam ke mibinam dobare minevisid... payandeh bashid...

nasrin

گوشه اي نشسته بود ... در انتظار يك لبخند ت بود... وتو براي ديگري اشك مي ريختي. از عشقت مي سوخت... و تو مي خواستي آتش عشقت را در دل ديگري بيفروزي. با چشمانش فرياد مي زد"دوستت دارم"... و تو براي ديگري قصه ي عشقت را مي خواندي. خسته شد...آن گوشه ديگر نتوانست وسعت عشقش را تحمل كند. آهسته به طرفت آمد.ولي تو دوان دوان به سوي ديگري مي رفتي. صدايت كرد..ايستادي...ولي دوباره به راهت ادامه دادي. پشت سرش گفتي:او چقدر نامهربان بود. من چند ثانيه دير تر به عشقم رسيدم. ولي او هر روز در همان گوشه زمزمه مي كند: او چقدر مهربان بود كه عشق مرا ناديده گرفت و به راهش ادامه داد. سلام من آدرس اينجارو خيلی وقته داشتم ولی روم نميشد بيام.با شعرهای کوچولو وقتتون رو بگيرم.امشب شجاعت به خرج دادم.منتظرتون هستم