حسنک


0. تازگی فهمیدم توی هر چی استاد نیستم توی جوگیر شدن استادم.

1. بابا دخترک را بغل کرده و برایش می خواند:
یک دونه سبز می زنم جاش دو تا آبی می بافم
سرخ و سفید و قهوه ای بته گلا رو می بافم
قالی کرمون می بافم با تار جونم
تا زیر پاش بندازه یار مهربونم...

می پرم وسط خواندنش: بابا می شه دوباره بخونی؟ می خوام تو وبلاگم بذارم.
می خواند آرام تر.
می پرسم: از کیه؟
- گوگوش! توی فیلم حمومک مورچه داره.

2. مامان دخترک را بغل کرده و می خواند:
حمومک مورچه داره بشین و پاشو خنده داره
دور و برش کوچه داره جون تو گریه داره
بشین و پاشو خنده داره
بابا ادامه می دهد:
حالا این دختره بازنده شده
یه چشش اشک و یه چشم دیگرش خنده شده...

می پرسم: اینو کی خونده؟
- اینم مال فیلم حمومک مورچه داره س...
فکر می کنم چرا دیگر کسی از این ترانه های فولکوریک نمی خواند؟ چرا اینقدر کم می شنویم ترانه هایی را که نسلها از پی هم سینه به سینه نقل کرده اند تا به ما برسد. فکر کردم: بچه های امروز کی عمو زنجیرباف شنیده اند که بخواهند خودشان بخوانند؟ کجا شنیده اند؟ وقتی در هر کوچه ای برجی علم شده که حتی یک حیاط کوچک برای بازی بچه ها ندارد چه رسد که دست به دست هم دهند و زنجیر ببافند... وقتی در هر خانه ای سی دی بازهای کامپیوتری به وفور پیدا می شود...اگر هم نشود خدا نگه دارد گیم نت ها را...
بعضی از فکرهام را بلند می گویم. می دانم بابا منتظر است تا حرف مرا در هوا بقاپد و علیه خودم استفاده کند.
- دل مردم خوش نیست. خوندن این ترانه ها دل خوش می خواد. زندگی تامین. نه اینکه یارو می شینه می ره تو فکر چه کنم.
ساکت می شم. مدتهاست می دونم بابا راست می گه.

3. بابا باز دخترک را دور خانه می چرخاند. صداش از آن طرف سالن تا توی آشپزخانه می آید:
امان از بخت بدم
بچه بی کاکل شد
کچل و کوچل و هم کاچل شد
سر نگو آینه بگو
سر مثال کف دست
برای درمون درد
یه دونه مو نداشت

حسنک!
بیا بپر رو خرک
برو تو بحر* زَنَک...

که مامان صداش در می آد: عیبه! واسه بچه این چیزا چیه می خونی؟
می خندم و می رم تو بحر زَنَک قصه ی حسن کچل...

4. کی بود که از «نشانه»ها گفته بودم برایت...

* تشکر از دوست گرامی آقای ملکی برای یادآوری

/ 40 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مژگانبانو

به جناب مهدوی گرامی: خدا زنده نگهدارد این ای پی را که اگر نبود ما دوستان و یاران مشفق را باز نمی شناختیم. این یکی به خصوص تازه از تنور در آمده است.

سید علی شفیعی

سلام این سفره برای همه جا دارد شما هم بفرمایید . ( سید علی شفیعی ) http://www.pelake14.blogfa.com سیمرغ را در هوای رمضان بخوانید . ( زهرا رستمی ) http://www.pelaak.blogfa.com باقی بقایتان

مونا

نامرداش خاموش می کنن! هر وقت خواستی ... که نمیشه ولی هر وفت نخواستی با کسی حرف بزنی من هستم. قربون اون قولای شاگردونه ات...

عباس قبادي

دلتنگيم را تنها اين طناب گره خورده مي فهمد ... با يك شعر كوتاه به روزم و منتظر ومشتاق حضور شما

سبحان

سلام بسیار متین بود موفق باشید

سلام. خیلی عالیه که برنامه های سرای اهل قلم داره اینقدر منظم برگزار می شه. اما یه نظر می شه بدم؟ من در برنامه نقد کتاب(با دو چشم دچار یکتایی) آقای ولیئی حضور داشتم. راستش یکی از برنامه هایی بود که برخلاف ذهنیتم خیلی پوچ و خالی بود و اگر صحبتهای جناب شفیعی نبود هیچ حرفی راجع به آن برنامه نمی شد زد. به نظر من چنین برنامه هایی نیازی به مجری یا گرداننده و ... ندارند. به خصوص آنچه من را به عنوان یک مخاطب اذیت کرد این بود که شما با وجود آنکه در کسوت مجری آگاه و شاعر کنار شاعر و منتقد نشسته بودید، به طرز آزار دهنده ای سلب مسئولیت کردید و ابتدای برنامه اعلام کردید که (من دکترای طب دارم و اصلا در ادبیات صاحب نظر نیستم و ...). به نظر شما اگر شما دکترای طب دارید و از ادبیات و جزئیات و گوشه ها و ظرایف آن اطلاعی ندارید بهتر نیست کسی که مطلع است و مطالعاتی در ادبیات داشته به عنوان مجری پشت تریبون قرار بگیرد تا شاید سوالهای بهتر و پرمحتوایی هم بپرسید تا برنامه حداقل فایده را داشته باشد. هرچند من معتقدم اینجور برنامه ها نیازی به مجری ندارند.

مژگان بانو

خدمت دوست گرانقدری که کاش به جای ای پی نامی هم از خود به جا می گذاشتند: سلام دوست گرانقدر. خوشحالم که با چنین دقت نظری در جلسات سرا شرکت می کنید. نظر شما کاملا متین است.در آغاز هر نوع کاری -به ویژه جلسات نقدی از این دست- کاستی هایی وجود دارد از جمله مجری ناشی ای چون حقیر. اما درباره ی سلب مسوولیت از خود -گمان نکنید چیزی خورده پس سرم اما- حق با شماست! راستش بعد از برگزاری دومین جلسه نقد شعر وقتی توقع مخاطب و شاعر را برای شنیدن اظهار نظر خود دیدم به این نتیجه رسیدم که لاجرم بایست مجری چنین برنامه هایی وارد این حیطه ی خطرناک نیز بشود. امیدوایم در جلسات بعدی این کمی ها و کاستی بهبود یابد. و اگر نشد به پیشنهادهای بهتر مانند پیشنهاد شما می شود فکر کرد. زنده باشید.

شب تاب

سلام مامان دکتری گل.نی نی خوبه.کمی ازش برامون بگین...عکسی چیزی....

حمید میرحسینی

سلام هم پریشانم... هم نگاهی آشنا دارم !!! مرا خوانده ای تا به حال؟ . . . هم سفالگر بودیم و ساختیم ... هم ساخته شدیم و بارها شکستیم... نه منی خواهد ماند و نه تویی ... منتظرم سر بزن...!