بازی سرنوشت

توجه: خواندن این پست برای افراد رقیق‌القلب و افرادی که ناراحتی قلبی دارند توصیه نمی‌شود.


من خوشبخت بودم البته تا همین اواخر. خوشبخت که می‌گویم یعنی داشتم مثل همه‌ی مخلوقات روی زمین خدا زندگی‌ام را می‌کردم. کاری هم به کار کسی نداشتم. الله وکیل اگر پا روی دمم نمی‌گذاشتند حالا هم صدایم درنمی‌آمد. اما خدا بگویم چه کار کند این بشر دوپا را که نه به خودش رحم می‌کند و نه به دیگران. همینجا بگویم که در بلایی که به سر من آمد همه‌ی آدمهای دور و برم به نوعی نقش داشتند اما از آنجا که نمی‌خواهم مثل حقی که از من ضایع کردند، حقی از آنها ضایع کنم تنها به ذکر نام و معرفی  دو نفر که باعث و بانی اصلی بدبختی‌هایم بودند اکتفا می‌کنم و باقی را واگذار می‌کنم به وجدان خودشان. اولی همان آدمی‌ست که مرا از خانه و زندگی‌ام آواره کرد و کاری کرد که بیفتم زیر دست و پا و تازه او شرف دارد به نفر دوم که بلاهایی بر سرم آورده‌ست نگفتنی. کارهایی با من کرده‌ست ننوشتنی. شکنجه‌هایی نسبت به من روا داشته‌ست نخواندنی.
باور نمی‌کنید خودتان ببینید.

 

سلام!
این منم

 

مظنون همیشگی
این که لباس صورتی پوشیده و منو عین گوشت قربونی گرفته تو دستاش همان نفر دومی‌ست که ...
-من چه بگویم ای خدا؟ گریه امان نمی‌دهد...

کمک!
فن فیتیله پیچ اجرا می‌کنه رو من گردن شکسته.

 

جان من ول کن شالگردن رو؛ ماییم و همین یه شال گردن.
مردم شیر شکار می‌کنند اینجوری ژست نمی‌گیرند. این که نصفش توی عکسه بابای این لباس صورتیه‌است و شریک جرمش. همین منو آورد انداخت زیر دست و پای بچه‌ش تا به این روز بندازه که خدا بگم به اون روزشون بندازه.

 ببند نیشتو مگس رفت توش.
چه کیفی هم داره می‌کنه وروجک از پیچوندن من!

باز جای شکرش باقیه که زنده ام!
حالا که من را با پادرمیانی مامان این وروجک  که خدا خیرش بدهد -بعد از تحمل آن همه شکنجه و با این حال نزار- برگرداندند به محل زندگی‌ام یک بیت شعر از ایشان رو که وصف حال خودمه از ته قلب و اعماق وجود  تقدیم می‌کنم به همه‌ی ماردوستان و طرفداران حیات وحش:
 -چه تلخی.. چه تلخی... چه...ای سرنوشت!
تو را می‌شد ای کاش از سر نوشت

 

/ 0 نظر / 13 بازدید