یک پست ۲۱ گرمی!

آهنگ وبلاگ: تیتراژ سریال سلام با صدای حامی

صفر: یکی از دوستان نادیده و ناشناخته که گویا به نوشته‌های این حقیر، ارادت خاصی دارند طی نامه‌ای پرسیده‌اند که مگر شما نگفته بودید آن غزل آخرین پست امسالتان خواهد بود؟ و در ادامه توصیه فرموده‌اند که «آدم خوب نیست زیر قولش بزند». راستش ما که همینجوریش سرمان برای دعوا درد می‌کند، مجبوریم زبان تیز قلممان را به کار بیندازیم و عرض کنیم که «آدم» خیلی کارها می‌کند اما ما «وبلاگنویس» هستیم بلانسبت دوستان بنابراین توصیه‌ی مذکور چندان به کار ما نمی‌آید. پس اجازه بدهید طبق آن مثل معروف «وبلاگ می‌نویسم پس هستم»، مدتی باشیم و به شیوه ی صمدآقا مشقی بنویسیم و حالش را ببریم!

.4

21 گرم
They say we all lose 21 grams at the exact moment of our death... everyone. The weight of a stack of nickels. The weight of a chocolate bar. The weight of a hummingbird.

نمی‌دانم فیلم 21 گرم را دیده‌اید یا نه. فیلم، محصول سال 2003 است و داستان آن درباره‌ی سه تن است که سرنوشتشان به شکلی پیچیده با هم مربوط است: پل ریورز (با بازی شان پن) که یک ریاضیدان مریض‌احوال است  و درگیر یک زندگی زناشویی ناموفق با زنی مهاجر. دو بار تحت عمل پیوند قلب باز قرار گرفته و هر دو بار پیوند رد شده است، کریستینا پک (با بازی نائومی واتس بازیگر فیلم معروف مالهالند درایو) زن خانه‌داری از طبقه‌ی نسبتاً مرفه اجتماع که دست برقضا قلب شوهر مرحومش که در تصادفی به همراه فرزندش کشته شده‌است در سینه‌ی شان پن می‌تپد و مجرمی سابقه دار که به مسیح مقدس ایمان آورده و دست از اعمال بد برداشته تا با خانواده‌اش به خوشی زندگی کند اما دست بر قضا یک شب با ماشینش شوهر و فرزند کریستینا را در خیابانی خلوت زیر گرفته و گریخته‌است. در ابتدای فیلم صدای شان پن را می‌شنوید:

 می‌گویند همه‌ی انسانها در لحظه‌ی فرارسیدن مرگ 21 گرم از وزن خود را از دست می‌دهند. وزنی معادل یک مشت سکه‌، یک بسته شکلات یا یک قناری ...
به دیدنش می‌ارزد.

 یادم بماند مفصل درباره‌ی فیلم Leggenda del pianista sull'oceano, La یا Legend of 1900 هم بنویسم که عجیب از شخصیت دنی بودمن تی دی 1900 با بازی تیم روت خوشم آمد.

سیزده: این چهارپاره را نیز از مجموعه‌ی «مثل آوازهای عاشق تو» می‌گذارم اینجا تا دلم نسوزد که امسال بهاریه‌ای درخور بهار ندارم.

آن وقتها كه ماه، بلوری ظريف بود
پايم هزار كوچه‌ی شب را حريف بود
بانوي قد بلند ِ بهاری كه مي‌رسيد
يك صندلي ِ نقره برايش رديف بود

با هر تكان ِ پيرهن سنگ دوزی‌اش
عطر بنفشه رنگ ِ شب عيد مي‌وزيد
آوازهای خيس ِ سرانگشت‌های او
هي قطره قطره بر سر هر كوچه مي‌چكيد

باراني از ستاره و صبح و سلام را
در جيب‌های خسته‌ی اين عابران خيس...
از بركه‌های روشن چشمان آبی‌اش
می‌ريخت بر زمين، كمی از آسمان ِ خيس

بر قله‌های برف ِ تنش، آفتاب ِ داغ
روي حرير پيرهنش گل دميده‌بود
شور تلاطمی كه در امواج مي‌گرفت
از چين گيسوان ِ طلايش رسيده‌بود

ما بچه‌های كوچه‌ی دريا‌نديده هم
از مرزهای سنگی شب مي‌گريختيم
از صخره‌های سبز خزر تا خليج سرخ
در مشت‌های كوچكمان عشق ريختيم
...
دنيا بزرگ‌تر شد و ما هی بزرگ‌تر...
چندين بهار آمد، چندين بهار رفت
آن شوق كودكانه‌ی ارديبهشت ماه
از خنده‌های زخمی ما، با بهار رفت

ما لحظه‌های سيب و سه تار و ستاره را
در هفت‌سين خاطره‌ها جا گذاشتيم
در غرفه‌های ظلمت شب منزوی شديم
خود را ميان فاجعه تنها گذاشتيم

اكنون بخواب! هم‌نفس كودكی بخواب!
ما سال‌هاست يكسره بر باد رفته‌ايم
ما بچه‌های كوچه‌ی ديروز نيستيم
نوروزهای كوچك ِ از ياد رفته‌ايم...
بهار 84

/ 22 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تک دختر

امروز ، چرکنویس ِ پک ِ یکی از نامه های قدیمی را پیدا کردم! کاغذش هنوز، از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ سنگین بود! از باران ِ آن همه دریا! از اشتیاق ِ آن همه اشک چقدر ساده برایت ترانه می خواندم! چقدر لبهای تو در رعایت ِ تبسم بی ریا بودند! چقدر جوانه رؤیا در باغچه ی بیداریمان سبز می شد! هنوز هم سرحال که باشم، کسی را پیدا می کنم و از آن روزهای بی برگشت برایش می گویم! نمی دانی مرور دیدادهای پشتِ سر چه کیفی دارد! به خاطر آوردن ِ خوابهای هر دم ِ رؤیا... همیشه قدمهای تو را تا حوالی همان شمشادهای سبز ِ سر ِ کوچه می شمردم، بنعد بر می گشتم و به یاد ترانه ی تازه این می افتادم! حالا، بعضی از آن ترانه ها، دیگر همسن و سال ِ سفر کردن ِ تواند! می بینی؟ عزیز! برگِ تانخورده ِ آن چرکنویس قدیمی, دوباره از شکستن ِ شیشه ی پر اشک ِ بغش ِ من تر شد! می بینی! ? وب زيبايی داريد

نق نقو

مژگان بانوی گرامی سال نوی شما هم مبارک سالی سرشاراز سلامتی و سربلندی را برای شما آرزومندم

شکوفه ياس

سلام بانو / خوبي؟! دلم گرفته ! از همان گرفتگي هايي که يک عالم حرف بر دلم سنگيني مي کند و تنها جوابي که مي توانم برايش بيابم سکوت است ... سکوت. عيدانه بچگي هايمان از ياد رفته است ... نوروزهايي کوچک از ياد رفته !!! عجب تعبيري بود! بدجور داغدارم کرد... به هر حال در اين کوچه پس کوچه هاي زندگي بزرگ شده ايم چه بخواهيم و چه نخواهيم لحظات ما را از کودکي هايمان جدا کرده اند و به دست زمان سپرده اند و زمان گفته است براي آن که جا نماني بايد بزرگ شوي ... اما چه بزرگ شدن غريبي است... غريب... شادماني کودکي را جا گذاشتيم جايي ميان ديروزهايمان و به نورزوهاي بزرگ شدنمان دلخوش کرده ايم... قدر برگرديم به عقب بنگريم شادي ياد آوريش دلشادمان کند و کسي بگويد که هنوز فرصت داريم ... هنوز هم مي توان کودک شد و نوروزهاي کوچک داشت... بهارت خسته باد

شيدايی

يه شاخه مهربونی عزيزم ... مرسی بابت لينک ... ...

امير، پاپيچ و ساير بستگان!

سلام. هزار و سيصد و هشتاد و پنج هم دارد تمام مي‌شود. هزار و سيصد و هشتاد و شش‌تان مبارك با حدود ۴۰ ساعت تعجيل. همين.

محمد

درود بانو . بدجوری رفتم تو نخ اين ۲۱ گرم . يه ۱۵ روزی وقت دارم بهش فکر کنم . راستی ممنون از اينکه حداقل اسمم توی لينکدونی هست درضمن تورو خدا به ما بفرمايين کتابتونو از کجا تهيه کنيم . پاينده و بهاری باشيد .

سعيدی راد

سلام اولا (حداقل) يه شعر عاشورايی ازتون ميخوام (تو هر قالبی)که لطف کنيد تو کامنت وبلاگ اشعار عاشورايی برام بزاريد اينم آدرسش: http://ashoora.persianblog.ir دوما: شعرتون مثل هميشه... سوما: تبريکات فراوان نوروزی!