1. 1.
ِ
از این به بعد اینجا خواهم نوشت!
مژگان عباسلو : ۱۳۸۸/٦/٢٤
آلوده (غزل)
مصاحبه من با برنانیوز
آلبوم تصاویر دیدار شاعران با رهبر
من شبم! یک شب دلگیر، سیاه، آلوده
تو پلنگی! به دل شب زده، ماه آلوده
مثل یوسف بری از خبط و خطا هستی و من
در تب عشق، به صدجوره گناه آلوده
هیچکس گرچه نپرسید که بعد از یوسف
به چه اندوه عمیقی دل چاه، آلوده
میرود چاه دلم پر شود از حسرت و حرص
بیش از این روح مرا، عشق! نخواه آلوده
به هم انگار بنا نیست من و تو برسیم
«ما» سرابیست که با آن شده راه آلوده
شب بیماه و پلنگیم من و تو، افسوس
من به سودای تو دلخوش، تو به آه آلوده
تهران- شهریور ٨٨
مژگان عباسلو : ۱۳۸۸/٦/٢۱
زنانهها (غزل)
بد ندیدم دو غزلی را که در جلسهی «دیدار شاعران با رهبر» قرائت کردم در وبلاگ بگذارم. دوستانی که خواندهاند پیشتر، به بزرگی خود ببخشند.
یک.
شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است
کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است
چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تَن است
قرار نیست معمای ساده ای باشد:
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است
کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛
زن است
دو.
پری نبودهام از قصه ها مرا ببرند
پرنده نیستم از گوشهی قفس بخرند
زنم حقیقت پرتی پر از پریشانی
پر از زنان پشیمان که تلخ و دربهدرند
چرا به شاخهی خشک تو تکیه میدادم؟
به دستهات که امروز دستهی تبرند؟
بگو به چلچلههای چکیده بر بامت
زنان کوچک من از شما پرندهترند
بهار فصل پرنده است، فصل زن بودن
زنان کوچک من گرچه سربریده پرند،
در ارتفاع کم عشق تو نمیمانند
از آشیانهی بیتکیهگاه میگذرند
*
به خواهران غریبم که هرکجای زمین
اسیر تلخی این روزگار بیپدرند،
بهار تازه! بگو سقف عشق کوتاهست
بلندتر بنشینند...
دورتر بپرند...
مژگان عباسلو : ۱۳۸۸/٦/۱٧
او نباشد (غزل)
مقدمه:
اول.سوای حظ شعرخوانی در حضور رهبر و شاعران بلندآوازهای مثل استاد معلم و استاد گرمارودی و استاد قزوه و ...، دیدار دوستان دیدهام فریبا یوسفی مهربان، سرکار خانوم سودابه امینی گرانقدر، شاعرهی توانمند و خوشقریحه مریم آریان و دوست نادیدهام بهار حقشناس عزیز و بسیاری دیگر از شاعره بانوان قَدَر کشورم، شب «دیدار شاعران با رهبر» را برایم به یادماندنی کرد. این شاید اولین و آخرین باری بود که قبل از مهاجرت بزرگی که در پیش دارم، توفیق یافتم تا در این جلسه شرکت کنم و حقیقت، بی تکلفی و صمیمیت رهبر در جمع شاعران، جور خوشایندی به دلم نشست.
دوم. ضمن احترام به همهی نظرات مخالف و موافق در زمینهی شعرخوانی در حضور رهبر، تنها دلیلی که پیامگیر وبلاگ را دوباره بستم اینست که به واقع، «وقت» در این روزها ارزشمندتر از آنست که صرف بحث و جدل شود.
اما بعد...
میشود گفت دل کم بگیرد؟
یا کم از غصه ماتم بگیرد؟
او نباشد جهان میتواند
جلوهای از جهنم بگیرد
ظرف میشستی و آسمانت
باز میخواست از غم بگیرد
فکر کردی: چه میشد اگر عشق
یک سراغی از آدم بگیرد؟
جای این استکان، دست او را
دستهای تو محکم بگیرد؟
ناگهانیترین بوسههایش
عطر گیسوی درهم بگیرد؟
فکر کردی که: حیف از دل ماست
راه و بیراه از هم بگیرد
بغض کردی و جارو نشد تا
زندگی خاک عالم بگیرد
رختها ماند و میرفت باران
در نگاه تو نمنم بگیرد...
تهران-شهریور 88
مژگان عباسلو : ۱۳۸۸/٦/۱٥
ترانه (2)
اگه مجنون بیابونگرد می شه
دلیلش عشق می تونه نباشه
دلش از دست لیلی خونه شاید
می ره تا از پریشونی رها شه
اگه پروانه با شمعه همیشه
نه اینکه سوختن رو دوست داره
اونم با شعله ها می جنگه اما
می سوزه پیش عشقش کم نیاره
شاید هر قصه ای اینجوری باشه
یه جوری غیر هرچی که شنیدیم
حقیقت های تلخ و ساده ای که
تو هیچ افسانه ی عشقی ندیدیم
نمی خوام مثل لیلی بی خبر شم
نمی خوام مثل مجنون در به در شی
نمی خوام جادّه ها جامو بگیرن
به جای عشق من، عشق ِ سفر شی
نمی خوام شمع باشی و بسوزی
تا من پروانه ی آتیش به پر شم
یه عمره هر دو خاکسترنشینیم
نخواه از این واست دیوونه تر شم
بذار یه جور دیگه عاشقت شم
بیا یه جور دیگه عاشقم باش
تصور کن چقد دلگیره این عشق
اگه مثل همه دیروز و فرداش
ما تصویر همیم تو آینه انگار
نمی خوام اینهمه یکجور باشیم
نذار عادت شه با هم بودن ما
بذار از هم کمی هم دور باشیم
منو از خاطرت گاهی ببر تا
منم از یاد تو گاهی جدا شم
بذار تنها بشی با خاطراتت
بذار دلواپست حتی نباشم
یا می رسیم به هم یه روز یه جایی
به همدیگه دوباره دل می بازیم
یا گم می شیم تو غوغای زمونه
به یاد هم می سوزیم و می سازیم
تهران-مرداد 88
مژگان عباسلو : ۱۳۸۸/٥/۱٦
ترانه (1)
آهنگ وبلاگ اجرای ترانه ای از عبدالجبار کاکایی با صدای فریدون آسرایی.
می ره که تو شب گم شه فریادش
از یاد تو حتی بره یادش
حالا که به تقدیر تن داده
می ره تا از چشمت نیفتاده
می ره ولی حتی نمی دونه
این راهو تا کی بی تو می تونه
تنها بره، تنهایی آسون نیست
این راه سرتاسر پشیمونی ست
تو هر قدم که دورتر می شه
درگیر حسی مثل تشویشه
می خواد اگه این آخرین باره
تو رو ببینه، مه نمی ذاره
باور نکن که از تو دل کنده
چشماشو رو عشق تو می بنده
این رفتن از جنس شکستن نیست
همپای «تو» کسی به جز «من» نیست
می ره هنوزم قله رویاشه
می ره که شاید یاد تو باشه
این سر که حالا رفته بر باده
یه روز به شونه ت تکیه می داده...
کرج-مرداد ٨٨
مژگان عباسلو : ۱۳۸۸/٥/۱۳
من گریه می کنم... (غزل)
به خواهران غریبم...
من را نگاه می کنی اما چه سرسری
جوری که ممکن است به زنهای دیگری...
باتوم به دست! اینکه کتک می زنی منم!
همبازی خجالتی و کوچکت، پری!
دمپایی ام همیشه مگر تا به تا نبود؟
حالا مرا دوباره به خاطر می آوری؟
ما سالهاست بی خبر از هم گذشته ایم
هریک بزرگ تر شده در چشم دیگری
شاید که آشنای یکی دیگر از شماست
آن نوجوان که با لگد از هوش می بری...
در چشمهای میشی تو گرگ می دود
یعنی گذشت دوره ی خواهر، برادری!
...
...
در باور تو ارزش من نصف توست، نه؟
زن جنس پست و مرد...-بگو؟! جنس ِ بهتری!
در باور تو ارزش من هم تن ِ من ست
دستور می دهی که «موها زیر روسری!»
وقتی بهشت و دوزخ من دست ساز توست
دیگر کدام مکتب و آیین و باوری؟
حالا ببین چرا به تنفر صدای من...
حالا بگو چگونه تو...انگار که کری
من گریه می کنم ولی نه در برابرت
من گریه می کنم ولی از نابرابری
موخره: لینک داستان «تاریک،روشن» را که در پی جریانات سیاسی روزگاری نه چندان دور نگاشته بودم دوستانی که مایل به خواندن دوباره بودند، ببینند.
مژگان عباسلو : ۱۳۸۸/٥/۳
اندکی پیش از موعد!

اول. «شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری» به همت موسسه ی هنر رسانه ی اردی بهشت و یاری دوستان، در راهست...
گزارشی بخوانید در همین زمینه در خبرگزاری کتاب ایران
دوم. «لیلی منم» نخستین تجربه ی من در قالب ابداعی «غزلترانه» بود که در «شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری» منتشر شده است. در همین قالب، یک تجربه ی جدید بخوانید.
شب آرام است اما از درون انگار می جوشد
جنونی خفته دارد در تنم بیدار... می جوشد
دلم یک دیگ جوشان است و در ذهن پریشانم
به جای شعر صدها واژه ی تبدار می جوشد
زن اهل گریه کردن بوده از آغاز؛ من اما
چرا خونگریه هایم در رگ خودکار می جوشد؟
جهان بی جار و جنجال است از جادوی شب آن سو
جهنم دارد اما این سوی دیوار می جوشد
که عشق تو هیولایی ست از جنس عطش؛ آتش
همین که می شود بر سینه ام آوار می جوشد:
جنون، تنها جنون، تنها جنون، تنها جنون، تنها
جنون سر می رود از شعر من این بار،
محبوبم!
می بینم آدما رو مثل سایه
کنار من ولی با من غریبه ن
نه اینکه غصه هام خیلی زیادن
نه اینکه خنده هام مردم فریبن
تو رو حس می کنم هرجا که هستم
تو مثل غم درونم ریشه داری
می دونم که تو هم یه لحظه هایی
منو هرجا که باشی کم می آری
تو اون خوابی که تعبیرش محاله
نمی شه از کسی معناتو پرسید
تو اون رازی که تا رازه قشنگه
تو رو حتی نمی شه برملا دید
کی می گه عاشقا یه بار دیگه
اگه دنیا بیان عاشق نمی شن؟
نمی رسیم به هم ما دیگه هرگز
نفسهامون ولی عاشق همیشه ن
اگه دوری یه کابوسه من و تو
توی رویای هم بیدار هستیم
تا وقتی حسرته توی دلامون
کنار همدیگه انگار هستیم
بدون تو یه جوری ام که مردم
نمی دونن دلم شاده یا غمگین
بدون من یه جوری زندگی کن
که هر کی دید بگه: «عاشق یعنی این!»
مژگان عباسلو : ۱۳۸۸/٤/٢۱
آفتاب گردان

مثل آفتاب، گرم
مثل رود، مهربان
مثل آسمان، زلال
مثل خواب گل، لطیف
مثل ابر، نرم نرم
نه!
آفتاب و رود و آسمان و ابر و گل شبیه توست
تو شبیه هیچ کس نیستی.
مژگان عباسلو : ۱۳۸۸/۱/٢۱
به بهانه ی انتخابات!
بر همه مبرهن است که اولین قدم برای کاندیدا شدن در هر انتخاباتی گرفتن چند عکس خوب با ژستهای خوب تر است:
اول: علاوه بر رعایت هارمونی رنگ ها اصل کنتراست را در لباس پوشیدن فراموش نکنید. ما که هرچه به این والده ی فهیممان گفتیم گوش نکرد که نکرد.

دوم: ژست خوب می تواند تاثیر به سزایی در گیرایی عکس شما داشته باشد. در همین راستا نگاه دوخته به زمین فراموش نشود که شما را بسی حیامند و آزرمگین! نشان می دهد.

سوم: پاری وقتها نگاه دوخته به آسمان و دورناک! هم خالی از لطف نیست و نشان دهنده ی توجه شما به افقهای دوردست و اهداف متعالی است.

چهارم: یخده عشوه و ناز هم به اندازه ی لازم و به عنوان چاشنی توصیه می شود.

پنجم: تکیه بر دیوار یا درخت هم در عکس اکیدا توصیه می شود.

ششم: از انجا که ژست در دست گرفتن اجسام از قبیل شاخه ی گل و تنه ی درخت و از این قبیل به شدت دمده شده به فکر در دست گرفتن یک شی تازه و بکر باشید.

هفتم: به هاله ی نور هم عمرا فکر نکنید که ما تجربه اش را داشتیم. مستعمل است و ناکارآمد.

هشتم: خلاصه اینکه به ما بچه ها رای بدهید که آینده از آن ِ ما است.

مژگان عباسلو : ۱۳۸۸/۱/۱٤
موعد (داستان کوتاه)
محض عوض شدن حال و هوا یک داستان تکراری بخوانید. آنها که دوست دارند آهنگ وبلاگ را بشنوند صدای اسپیکر را لاجرم بلند کنند.
شهر، سال 1360
کنج اتاق چمباتمه زدهای. سرت پایین است و من نمیتوانم چشمهایت را ببینم. گیسوانت را همان طور پریشان دور شانه هایت رها کردهای. آرام کنارت مینشینم.
- عسل؟
پاسخم را نمی دهی و من از پس طره های فرو ریختة گیسوانت و سر فرو افتادهات هم لرزش قشنگ چانهات را میبینم.
- همسرم؟...
دلم می خواهد گیسوانت را کنار بزنم و لرزش چانهات را تماشا کنم اما جرأت ندارم. میترسم آتشی که در وجودت شعلهور است مرا نیز بسوزاند.
- جوابم را نمی دهی؟ باشد! حق داری. اما باور کن که من تقصیر ندارم. خود اوست که انتخاب می کند.
صورتت را یکبری می کنی، لبهایت را روی هم فشار می دهی و چنان نگاهی حوالهام می کنی که از صد تا فحش بدتر است.
- اما حتی او نگفته که خودت را دستی دستی به کشتن بده.
- مگر قرار است من بمیرم عسل؟ تازه اگر هم در این راه کشته بشوم «شهید» محسوب خواهم شد. یادت میآید برایت آیه آوردم؟ «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل ا...»
یکباره به صورتم براق میشوی.
- برای همین مدام از من می پرسیدی اگر بمیری من چه می کنم. ها؟
- خدا مرا بکشد عسل! آن حرفها را تنها برای این می زدم که تو را به حرف بیاورم، که تو هم اعتراف کنی که بدون من...
و حرفم را فرو می خورم.
با بغض می گویی: «باشد! حالا اعتراف می کنم. بدون تو نمیتوانم زندگی کنم. نمیتوانم. حالا راضی شدی؟ خیالت راحت شد؟» و هق هق می کنی.
به اشکهایم فرمان میدهم که پشت پلکها بمانند. نا سلامتی من مَردَم. اما لرزش صدایم را نمی توانم کاری کنم.
- عسل! عسل! من هم بدون تو نمیتوانم زندگی کنم.
این بار نگاهی که می کنی از هزار فحش بدتر است.
- عسل، دیدی که آقایت چه کار کرد. مرا بوالهوس و بیآبرو خواند. به من نسبتهایی داد که به هیچ کافری نمی دهند. پدرم جلوی همه مرا زد. تو دیگر نمک بر زخم نپاش عسل.
سر تکان می دهی و از میان سیل اشک میگویی: «مگر به هم قول نداده بودیم؟ مگر قول نداده بودی که بدون من هیچ جا نروی؟ ها؟»
سرم را روی دامنت می گذارم و به اشکهایم اجازه می دهم جاری شوند.
روستا، سال 1350
- آهای! به پروانه هام دست نزن.
- من که نمی خوام بخورمشون.
- مگه تو تیلههات رو به من میدی؟
دهن کجی میکنی.
- اگه بهم یه پروانه بدی، یه تیله بهت میدم.
جعبة کوچک کفش را برمی دارم.
- کدوم رو میخوای؟
چشمهات برق میزنند.
- آن، آن که خالهای سیاه داره.
- زرنگی؟! اون وقت به جاش بهم یه شیشه میدی؟
- خب دوتا تیله.
- نه!
- جر نزن عسل. ما به هم قول دادهایم.
- قول بی قول!
می دوم و تو کفشهایت را دور گردنت می اندازی و با چوب دنبالم می کنی. فریاد میزنم: «دایه، دایه، مزدک می خواد منو بزنه.»
داد میزنی: «ترسوی بدبخت. همة دخترا ترسو اند.»
تفی میانرازی و میروی.
شهر، سال 1370
نگاهم نمی کنی.
- عسل، برو روسریت را سر کن.
- نمی خواهم!
آهی میکشی و میگویی: «باشد! باشد! هی گناه کن. روز قیامت...»
کلامت را قطع می کنم.
- روز قیامت مرا که در قبر تو نمی گذارند.
دوباره آهی می کشی و چیزی نمی گویی.
روستا، سال 1360
کنار درختها قدم می زنیم. باد سردی میوزد.
- عسل، دلم می خواست بزرگتر از اینها بودی. خیلی بزرگتر...
دستم را بلند می کنم.
- مثلاً این قدر؟
گوشة لبانت کف میکند.
- مسخره بازی در نیاور.
- خب، پس چه؟
- منظورم عقلت است.
- این یکی را متأسفم.
و می خندم اما تو در سکوت نگاهم میکنی.
اولین نامه، سال 1368
شیرین تر از عسل!
مرا ببخش اگر این گونه بی پروا خطابت میکنم اما یاد تو آن قدر شیرین است که عسل را از یاد من می برد.
گفتم عسل، مبادا فکر بد کنی ها ؟ گرچه که قلب من هنوز هم با شنیدن صدا و دیدن رخسارش به شماره می افتد اما باور کن که هرگز، حتی برای یک لحظه از قول و قرارمان بر نگشته ام. تو چطور؟ هنوز هم مرا لایق می دانی؟ آیا هنوز هم مرا به حساب می آوری؟
قرار بود گلایه نکنم. باشد. من باز هم تمام روزها و شبهای فراق را به شوق استجابت صبوری می کنم.
روستا، سال 1350
آرام به دنبال پروانه ای هستم که در باغ پرواز می کند. منتظرم روی گلی بنشیند تا من بگیرمش.
- عسل، نگاه کن چه کفشهای خوبی از شهر خریده ام...
و می دوی طرفم. پروانه از روی گل به هوا می پرد. کنارم که می رسی پاهایت را محکم روی زمین می کوبی و کنار هم جفت می کنی. پا بر زمین می کوبم.
- اَه! بیا، فراریش دادی. خیالت راحت شد؟
با تعجب می پرسی: «چی را فراری دادم عسل؟»
- پروانه ام را دیگر. حالا نمی شد داد نکشی؟ تو هم با آن کفشهات!
غش غش می خندی.
- تو چقدر خنگی دختر! پروانه که صدای مرا نمی شنود تا فرار کند.
لب ور می چینم و اخم می کنم.
- خوب هم می شنود.
تو همچنان می خندی. حرصم می گیرد. به کتانی هایت نگاه می کنم.
- اِه! چه قشنگند!
سینه ات را با غرور جلو می دهی.
- برای مدرسه خریده ام. خیلی سفیدند. نه؟
یک پایم را روی کتانی ات می کوبم و فرار می کنم.
- حالا دیگر نیستند!
با چوب دنبالم می افتی.
- عسل، مگه گیرم نیفتی. می دهم با زبانت تمیزشان کنی. دخترة حسود بدبخت.
می دوم به داخل عمارت و در را می بندم. فریاد می زنم: «می خواستی پروانه ام را فراری ندهی.»
شهر، سال 1370
می گویم: «عسل، می خواهی عذابم بدهی؟»
- نه به خدا. غذایت را پخته ام. لباسهایت را هم روی بند پهن کرده ام.
- پس چرا نمی روی؟ کار دیگری داری؟
بغض می کنی. چانه ات قشنگ می لرزد.
- پس مرا نمی خواهی؟
به سرفه می افتم. سرفه هایم معمولاً آنقدر طولانی است که مجبور نباشم جوابت را بدهم اما تو چشمهای عسلی ات را بر من ثابت کرده ای.
- نه!
آن دو تیلة آتشین سرانجام مرا می سوزانند. بلند می شوی. گرة روسریت را محکم می کنی و در را به هم می کوبی. خدا مرا بکشد!
روستا، سال 1355
- عسل، چقدر مرا می خواهی؟
گلبرگهای خشک شده ات را کناری می گذاری و با چشمهایی درشت تر از همیشه به من نگاه می کنی.
- تو چه گفتی؟
- پرسیدم چقدر مرا می خواهی؟
این اولین کلام عاشقانة من به تو بود. یادت می آید عسل؟
سرخ می شوی.
- خجالت نمی کشی؟
حلقة گل را به طرفم پرتاب می کنی و می دوی. چین های دامنت مثل همیشه در هوا می رقصند.
شهر، سال 1368
- آفتاب این روزها زود غروب می کند، عسل
- خب؟
- خب نمی خواهی برگردی؟
بغض می کنم.
- یادم نبود که دیگر مرا نمی خواهی.
پشت به تو مقنعه ام را درست می کنم.
می غری: « کی این را گفت؟»
و سرت را پایین می اندازی.
- من سخت می خواهمت!
و به سرفه می افتی. به سرعت شربتت را می آورم. می گویم: «این عشق نیست؟»
سر تکان می دهی.
- برای عشق بودن کافی نیست.
اشک از چشمانم سرریز می کند.
- سخت خواستن اگر عشق نیست، پس چیست؟
با کلافگی در موهایت چنگ می زنی.
- نمی دانم، نمی دانم.
شهر، سال 1360
- عسل، فرار می کنی؟
- شاید!
می غرم: «اما از که؟ از چه؟»
- نمی دانم، نمی دانم...
- حالا که همه راضی شده اند... پدرم با من اتمام حجت کرد. آقایت کسی را فرستاد پی ام تا ...
حرفم را فرو می خورم و نگاهت می کنم.
- عسل؟ این عشق برایت کافی نیست؟
- باید کافی باشد؟
آه می کشم.
- عسل، تو با من خوشبخت نمی شوی. این را همه می گویند.
با خشم در من می نگری.
- همه بروند به جهنم! خودت چه فکر می کنی؟
سعی می کنم آرامت کنم.
-زندگی با من سخت خواهد بود.
بغض می کنی.
- چرا؟
- خب، من نمی خواهم... یعنی می خواهم...
به خنده می افتی.
- خودت می فهمی چه می گویی؟
- نه!
و من هم با تو می خندم.
کاش می توانستم به تو بگویم که می خواهم بروم. که نمی خواهم مثل پدرم تمام عمر زمین را بیل بزنم و درختان باغ را هرس کنم یا مثل آقایت تمام عمر تنباکو تف کنم، به همه دستور بدهم و گرد میز قمار کنم.
روستا، سال 1355
دم درگاهی عمارت می ایستم و داد می زنم: «آی عسل، بدو، زود باش.»
سراسیمه از اتاق بیرون می دوی و با دهان پر می پرسی: «ها، چه شده؟»
دایه و آقایت هم به دنبال تو از اتاق بیرون می آیند و سرزنش بار نگاهم می کنند اما من جز تو کسی را نمی بینم. به سرعت سلام می کنم. دایه با اخم جواب می دهد و آقایت در حالیکه سبیلهای پرپشتش را می جود زیر لب چیزی می گوید.
- یک پروانة دم بالدار برایت آورده ام عسل.
به هوا می پری.
- کو؟ کجاست؟
- همینجا!
و مشتم را باز می کنم.
- پس بالاخره گرفتیش. مواظب باش پرواز نکند ها!
دوباره به درون اتاق می روی. وقتی بر می گردی روسری کوچکت را بر سر انداخته ای. دایه لب می گزد و به آقایت نگاه می کند. دستهای آقایت سرخ شده، درست مثل گوش ها و صورتش. تو بی توجه به آنها به سوی من می دوی و هر دو به باغ می رویم.
- اِه! اینکه تکان نمی خورد.
نگاهت می کنم. چانه ات می لرزد. هر وقت بغض می کنی چانه ات قشنگ می لرزد.
داد می زنی: «با توام ها! این که مرده. تو کشتیش؟»
و براق می شوی به صورتم. دلم می خواهد دوباره بغض کنی تا من لرزش چانه ات را تماشا کنم.
- ها؟ نه! نه! زیر درخت سیب پیدایش کردم عسل. بی حرکت افتاده بود روی علفها.
یک ابرویت را بالا می بری و با تردید نگاهم می کنی.
- راست می گویی؟
- جرا باید دروغ بگویم عسل؟
من عاشق بودم عسل و عاشق هرگز دروغ نمی گوید.
پروانه را کف دستهایت می گیری.
- نمی خواهمش.
- چرا عسل؟ می توانی سنجاقش کنی کنار بقیه. مگر تو همیشه پروانة دم بالدار نمی خواستی؟
- چرا اما نه این یکی را.
غر می زنم: «من که از کارهای تو سر در نمی آورم دختر!»
پروانه را دوباره توی مشتم می گذاری.
- ببریم همانجا که پیدایش کردی خاکش کنیم.
با تعجب نگاهت می کنم. تو بی اعتنا می روی. شانه بالا می اندازم و دنبالت به راه می افتم.
- عسل اگر من بمیرم تو چه می کنی؟
می ایستی و مستقیم در چشمهایم نگاه می کنی.
- چه گفتی؟
با لکنت می گویم: «اگر... من بمیرم... تو چه می کنی؟ همینقدر برای من ناراحت می شوی که برای این پروانه؟» و سرم را پایین می اندازم تا سرخی شرم را بر گونه هایم نبینی.
- چه می دانم! چه سوالهایی می کنی تو هم!
و با قدمهای بلند می روی. بغضم را فرو می خورم. دماغم را بالا می کشم و پشت سرت می دوم.
شهر، سال 1368
یک مشت نان خشک روی آب می پراکنی. مرغابی ها هجوم می آورند.
- پیر شده ام عسل.
و دستت راپشت صندلی ات می اندازی.
- آره هردو پیر شده ایم. احمقانه است!
- چه؟ پیر شدن من؟
- پیر شدن احمقانه تر است اما احمقانه گذر روزهاست...
- روزهایت را بیهوده صرف من می کنی عسل.
به دوربینت اشاره می کنم.
- روزهای تو که بیهوده نمی گذرند. لا اقل این را داری.
می خندی.
- آره. این را اغلب با خود دارم.
بادکنک فروشی از کنارمان می گذرد. پسرکی دست مادر را می کشد و به او اشاره می کند.
- باید تاریکخانه را گسترش دهم. خیلی کوچک است عسل.
فقط وقتی از عکس و دوربین حرف می زنی چشمهایت می درخشند. لب می گزم و با خشم به فواره ها نگاه می کنم.
- عسل، اگر من بمیرم تو چه می کنی؟
بهت زده نگاهت می کنم.
- نمی دانم... شاید... نمی دانم...
- من فکر می کنم لازم است بدانی.
اخم می کنم و از حرصم می گویم: «شاید همینجا نشستم و به مرغابی ها غذا دادم.»
لبخند می زنی.
- بدجنس! همین؟
-تو یک بار دیگر هم این را از من پرسیده بودی. یادت می آید؟
- و تو آن بار هم از جواب دادن طفره رفتی.
برمی خیزم. دامن لباسم را از خرده نانها پاک می کنم.
- از این بحث خوشم نمی آید. اگر می خواهی بروم، بهتر است مثل همیشه حرفت را بزنی.
- تو هیچ عوض نشده ای عسل. حتی ده سال دوری نتوانسته شیطنت را از وجود تو پاک کند.
با غیظ می گویم: «تو هم عوض نشده ای. هنوز هم تنها تفریحت آزار دادن من است.»
به تلخی لبخند می زنی.
- من خیلی تغییر کردهام عسل. نمیبینی؟
روستا، سال 1350
- تو از من خیلی کوچکتری فسقلی. نمی تونی بیایی توی نهر.
با این حرف کفشهایت را پرت می کنی روی علفها و به آب می زنی.
- خیلی هم بزرگم. حالا دیگه هشت سالمه. میبینی که می تونم.
دامن لباسم را بالا می گیرم و پا در آب می گذارم. بدنم مور مور می شود.آب نهر سرد است. خیلی سرد. شانه بالا می اندازی و در آب خم میشوی.
- میل خودته. اما اگه شب تب کردی، گردن من نیندازی ها!
و با شیطنت عجیبی نگاهم می کنی. سنگهای ته نهر لیزند و پر از خزه. می ترسم بیفتم.
- بیا اینجا. کم عمق است و پر از ماهی. می توانی با دست بگیریشان.
به زحمت خودم را به تو می رسانم. روبرویت که می رسم دستهایت را به یکباره جلوی صورتم میآوری. یک خرچنگ درشت در مشت گرفتهای. جیغی می کشم و در آب می افتم. کر کر می خندی.
- نگفتم بچه ای، فسقلی.
دومین نامه، سال 1368
سرزنشم نکن شیرین تر از عسل!
باور کن که من سخت با خودم می جنگم تا اشکهایم را عسل نبیند.
سرزنشم نکن!
می دانم که سنگدلی میکنم. می دانم که قلب کوچکش را می شکنم اما خودت که بهتر می دانی من با او ماندنی نیستم.
نه اینکه بگویم محتاج نگاههای مهربانش نیستم که اگر قول و قرارمان نبود، که اگر ندیده بودمت حالا تنها به او فکر می کردم و او را تنها همسر و همدمم می خواستم. اما چه کنم که آن شب تو را دیدم و با تو سخن گفتم.
آن شب چندمین شب عزیمتم بود؟ چهاردهمین اگر اشتباه نکنم. یادت می آید؟ آن شب طولانی ترین شب زندگی من بود. شوخی نبود. همه رفته بودند و من تنها و غریب مانده.
سخت ترسیده بودم. آنقدر گریستم تا از هوش رفتم و زمانی که به هوش آمدم تو را دیدم که زیبا و نورانی بر بالینم بودی. پرسیدم کجا هستم. با صدای روح افزایت گفتی آنجا که باید باشی. فریاد زدم که زنده ام؟ لبخند زدی که چنین مقدر بوده. گریستم و گفتم تو فرشته ای، نیستی؟! پاسخم را ندادی و به رویم لبخند زدی. حالا کجا هستی؟ اصلاً مرا به یاد می آوری؟
چه خیال خامی! با آن همه عاشقی که تو داری من کجا به حساب می آیم؟!
شهر، سال 1360
- فردا می آیی برویم بازار؟ می خواهم سربند نو بخرم.
مِن مِن می کنم.
- فردا؟ فردا نمی شود عسل. باید بروم دیدن کسی...
نیم چرخی می زنی. چشمهای عسلی ات را بر من ثابت می کنی.
- کی؟
آن دو تیلة آتشین مثل آتش جهنم سوزاننده اند و مثل چاه ویل، عمیق.
- یک دوست.
و سعی می کنم لبخند بزنم.
هنوز چشمهایت شعله ورند.
- خب کی؟ من که نامزدت هستم نباید بدانم؟
نگاهت می کنم و اشک در چشمهایم جمع می شود. چقدر خوب که تو حسودی عسل، پس مرا می خواهی. چقدر بد که تو حسودی عسل، حالا من چه طور به تو بگویم که...
آب دهانم را فرو می دهم.
- مهدی. تازه از جبهه برگشته.
ناگهان دستم را می گیری و محکم فشار می دهی.
- با من از جنگ حرف نزن!
انقباض انگشتان استخوانی ات را بر دستم حس می کنم. صورتت رنگ پریده شده و چشمهایت با حالتی غریب مرا می نگرند.
- عسل ما این جنگ را شروع نکرده ایم.
به سرعت می گویی: «تو که نمی روی؟ می روی؟ ها؟»
صدایت می لرزد. چانه ات هم.
- عسل، آرام باش. آرام. تو سراپا اضطرابی.
اشکهایت صورتت را خیس می کند.
- تو قول داده ای. قول داده ای که مرا تنها نگذاری. تو این را به آقایم قول داده ای.
- خدا مرا بکشد که اشک تو را نبینم عسل. اصلاً فردا با هم می رویم بازار تا سربند بخریم. قبول است؟
دستم را می گیری و لبخند می زنی.
- قول می دهی؟
خدا کند که دیگر حرفی از رفتن یا نرفتن به زبان نیاوری عسل.
- ها؟ باشد. باشد.
نفس عمیقی می کشم. کاش می توانستم برایت توضیح بدهم. کاش می توانستم بی آن که بشکنم و فرو بریزم در چشمهایت نگاه کنم و برایت توضیح بدهم.
روستا، سال 1359
ته باغ روی علفها نشستهایم.
- من معنای بسیاری از آیات را نمیفهمم.
لبخند می زنم.
- اشکال ندارد عسل. من هم اولش نمیفهمیدم. باید تمرین کنی.
با صدایی آهسته میگویی: «آقایم خوشش نمیآید.»
- از چه عسل؟ از من؟ این که تازگی ندارد.
و می خندم. یکبری و با تردید نگاهم می کنی.
- از ... از... از این کارها...
اخم می کنم.
- کدام کارها عسل؟
آهی می کشی.
- هیچ! اصلاً هیچ.
و به سرعت بلند می شوی.
- اَه! دامنم کثیف شد. بلند شو راه برویم.
- عیب ندارد عسل. با آب بشویی پاک می شود. روحت کثیف نباشد.
تو بی توجه به من دامن لباست را می تکانی. چین های دامنت در هوا می چرخند.
روبرویت می ایستم .
- عسل، تو می ترسی؟
چشمهایت را از نگاه من می دزدی و آرام می گویی: «با تو نه!»
نفس عمیقی میکشم.
شهر، سال 1368
سرت را در کتاب فرو برده ای و چشمهایت از پس عینک به خاک نشسته ات به دنبال کلمات می دوند. لبة صندلی را محکم در مشت می فشرم و به نگاتیوهای آویزان بر بند نگاه می کنم.
- از کجا عکس گرفته ای؟ بهشت زهرا؟
تو بی توجه همچنان به خواندن ادامه می دهی. سرانجام وقتی سر بلند می کنی، لبخندی زورکی می زنی و عینکت را روی بینی جا به جا می کنی.
- چیزی گفتی عسل؟
- هیچ!
دوباره سرت را در کتاب فرو می بری. من بر می گردم. این همه راه می آیم تا تو وجودم را نادیده بگیری.
- اصلاً من یک احمقم!
با تعجب به من نگاه می کنی. شانه بالا می اندازم و در را به هم می کوبم.
ایستگاه اتوبوس شلوغ است. مرد جوانی سیگارش را در هوا می تکاند. خاکسترها چرخ میخورند و روی زمین مینشینند. پاها مدام در حرکتند. میکوبند. خم و راست میشوند. پاهای تو اما بی حرکتند و همیشه جفت.
سرم را که بلند می کنم تو دوباره آنجایی.
- عسل قهر کردی؟
پاسخی نمی دهم.
- به خدا دست خودم نیست عسل. نمی دانم چه ام شده. می شنوی دخترک؟ حرفی بزن.
روی صندلی اتوبوس جا به جا می شوم. کیفم را در مشت می فشرم. روی شیشة دم کرده با انگشت می نویسم «فردا بر می گردم.»
دستی برایم تکان می دهی و کتاب در بغل می روی.
شهر، سال 1359
پارک خلوت است. یاد آواز کجوری می افتم. چه غمگین می خواند.
- چه قدر غم گرفته است اینجا. راه برویم. این طور که می نشینی و به یک جا زل میزنی دلم می گیرد.
با صدایی غریب می گویی: «عسل، پدرم مرا از خانه بیرون انداخت.»
- می دانم!
در موهایت چنگ می زنی.
- آقایت مرا جلوی همه به باد فحش و ناسزا گرفت. از نظر او بچة باغبانش پایش را ازگلیم خود خیلی درازتر کرده است. دیگر نمی توانم به روستا برگردم.
بغض می کنم.
- حالا چه می کنی؟
سر برمی داری و مصمم نگاهم می کنی.
- من التماسشان نمی کنم عسل. تنها جرم من دوست داشتن است و به این جرم کسی را نمیکشند. همینجا اتاقی کرایه می کنم.
اشکهایم سرریز می کنند.
- همه اش تقصیر من است.
لبخندی مطمئن می زنی.
- من پشیمان نیستم عسل. به هیچ وجه. برای چه باید باشم؟
روستا، سال 1350
- عسل، می آیی مسابقه بدهیم؟
- آقام تازه این لباسو برام خریده.
- کثیف نمیشه. تا سر مسجد می دویم.
به سرعت می دوم اما تو همانطور ایستاده ای. غر می زنم: «بیا دیگه.»
چشمهای عسلیات را با التماس به من می دوزی.
- اگر بیایم مرا توی مسجد هم میبری؟
خندهام می گیرد.
- مگه مسجد دیدنیه؟
با دیدن چشمهای ملتمست خندهام را می خورم و می گویم: «باشد. حالا بیا...»
- قول ها؟
- قول.
و با هم از روی کرتها میپریم.
شهر، سال 1370
زن کنار یکی از تابوت ها چمباتمه زده است. آنقدر گریسته که دیگر نفسش بالا نمیآید. به زحمت چیزی را زمزمه می کند و بر پرچم روی تابوت بوسه میزند. آن سو تر پسرکی خردسال ایستاده و مبهوتانه به مادر می نگرد که تابوت را به سختی به خود می فشرد. چند زن دیگر میکوشند او را از آن جدا کنند اما موفق نمی شوند. اشکهایم را فرو میخورم. دوربین را به زحمت با یک دست نگه می دارم و کلیک.
خوش به سعادتتان!
شهر، سال 1359
باید تو را ببینم. از اتوبوس که پیاده شدم، تمام طول راه را دویدم. پاهایم خسته اند و روحم مجروح است. خیابان شلوغ است. سایه ها مدام به هم تنه می زنند. صدای آژیر خطر به گوش می رسد. هر کس سعی دارد خودش را به پناهگاهی برساند. من چه کنم؟
پدر روی میز مشت می کوبید. صورتش از خشم تیره شده بود. می خواست بداند چرا یک شنبه ها همراهش نمی روم. می خواست بداند تو با من چه کرده ای. با تنها دختر و وارثش...
- پدر تو را به خدا گوش کن. این زندگی من است. همة زندگی من ...
روستا، سال 1355
سنگ کوچکی به پنجره می کوبم. پنجره باز می شود و تو خواب آلود میان چارچوب می ایستی.
- عسل، خوابیده بودی؟
- نه.
- می آیی از اسبها نقاشی کنیم؟
- این وقت شب؟ می دانی اگر آقایم بفهمد چه جنجالی راه می اندازد؟
- عسل آنها فقط شبها آرامند. روزها انقدر جفتک می زنند و می دوند که نمی شود کشیدشان.
روستا، سال 1359
سنگ کوچکی برمی دارم. دستم را که بلند می کنم تا آن را به شیشه بکوبم، پنجره باز می شود و تو میان چارچوب می ایستی. سنگ را می اندازم و با لکنت می گویم: «نخوابیده بودی عسل؟»
- نه! بیا از اسبها عکس بگیریم.
- این وقت شب عسل؟ نمی شود. نور می افتد توی صورتشان رم می کنند.
نمی شود نور عشق را به روی همه پاشید عسل. کور می کند. عشق تنها به لباس من و تو سنجاق شده است.
روستا، سال 1350
داد می زنم: «آی عسل. می تونی اینو به جای گل سینه سنجاق کنی.»
پنجره باز می شود و تو با دهان پر می پرسی: «گلبرگ هایش که نریخته؟»
- نه مخصوصاً یواش کندمش. حالا بیا...
- آها. صبر کن از آقایم اجازه بگیرم.
اخم می کنم. همیشه آقایت باید اجازه بدهد تا تو بخندی، زندگی کنی و دوست بداری.
پدرم در حالی که پایش را محکم روی بیل می فشارد از آن سوی کرت فریاد می زند: «مزاحم دختر آقا نشو.». خودم را به نشنیدن می زنم و پشت عمارت منتظرت می نشینم.
شهر، سال 1370
قابلمه را از دستم می گیری و محکم روی میز می کوبی.
- نمی خواهم برایم غذا بپزی عسل.
صورتت سرخ شده و رگ گردنت برآمده شده است.
- من نمی خواهم تو برایم دلسوزی کنی. خودم از عهدة کارهایم بر می آیم.
بغض گلویم را می گیرد. نمی خواهم گریه کنم.
- اما غذا پختن و ظرف شستن کار خانم هاست.
فریاد می زنی: « تو زن من نیستی عسل. میفهمی؟»
اشکهایم فوران می کنند.
- هستم. من زن تو هستم مزدک!
با مشت بر دستة صندلی ات میکوبی.
- نیستی لعنتی. نیستی. من و تو هیچ نسبتی با هم نداریم.
اشکهایم را با کف دست پاک می کنم.
- حق داری. ده سال فرصت خوبی بود تا تو بفهمی دختری که به خاطر تو جلوی همه ایستاد به دردت نمی خورد.
سرت را روی دستت می گذاری
- برو عسل. برو . من و تو به هم نامحرمیم.
روبرویت زانو می زنم.
- چرا؟ چون آقایم و پدرت این طور می خواهند؟ چون آقایم صیغه مان را فسخ شده میداند؟
سر تکان می دهی.
- من خودم به آقایت گفتم. تو آزادی عسل.
خشکم می زند.
- تو؟ تو چی گفتی؟
چشمهایت را از من می دزدی و آه میکشی.
روستا، سال 1352
- الان فرار می کند عسل. محکم نگهش دار.
- بهم نک می زند.
- ترسو خانوم اون هنوز یه جوجه است.
دهن کجی می کنی و غر می زنی: «زودتر تمامش کن این نقاشی را. دیر میرسم خانه.»
کرکهای نرم جوجه یادت هست عسل؟ مثل نرمی عشق.
- عسل التماس می کنم. بِدِش به من. خودت دیدی که با چه زحمتی ازش نقاشی کشیدم.
-نچ!
می دوم دنبالت.
- عسل!
تو می دوی و چینهای دامنت در هوا می رقصند.
- عسل اون تنها مال تو نیست.
- دِهِه! خودت گفتی که می دهمش به تو.
من همه چیز به تو دادم عسل. ندادم؟
- گفتم. اما اصلاً بیا نصفش کنیم.
- یعنی نقاشی نصفه؟
- چه عیبی دارد؟ تا وقتی که با همیم دو تکه اش را توی جیبهایمان می گذاریم. آن وقت کامل میشود.
- تو دیوانهای.
می خندی و فرار می کنی.
- پسر دیوانه!
شهر، سال 1368
- عسل، سیصد و دوازده نفر بودند و من...
-خب؟
با استکانت بازی می کنی. می گویم: «می خواهی شیرین کنم؟»
- نه، همینطور تلخ می خورم.
- نگفتی بعد چه شد؟
عینکت را روی بینی جا به جا می کنی. به سرفه می افتی و من هراسان به دنبال شربتت میگردم. با دست اشاره می کنی که چیزی نیست. زمانی که بالاخره سرفه ات فرو می نشیند، می گویی: «آن شب چهاردهمین شب عزیمتم بود...». دستت می لرزد. چای لب پر میزند و تو دوباره به سرفه می افتی.
- عسل بهتر است برگردی.
لب می گزم و بی حرف به سوی در می روم. از میان چارچوب بغض آلوده می گویم: «تو چیزی را از من پنهان می کنی مزدک. ما به هم قول داده بودیم. یادت می آید؟» و در را محکم به هم می کوبم.
روستا، سال 1350
- می ری شهر؟
- آره.
- با کی؟
- با بابام.
و سینه ات را با غرور جلو میدهی.
دهن کجی میکنم.
- من هم سال دیگه با آقایم می رم.
شکلکی در می آوری.
- اگه دایه ات بذاره. تو بچه فنقلی رو کی می بره شهر؟!
هق هق می کنم.
-پسر مگه مرض داری؟
دایه با گفتن این حرف مرا بغل می کند و رو به تو می غرد: «برو بالا دیگه.»
به سرعت سوار گاری می شوی.
- غصه نخور. تو رو هم سال دیگه میبرن.
تو با آن چشمهای شرورت به من نگاه می کنی. سر بر می گردانم. میدانم چه کنم. می دوم سر رف. جعبه کوچک تیلههایت را بر میدارم و همه را توی چاه می ریزم... از ترس به درون عمارت میدوم و تو را روبرویم میبینم.
- من هم نرفتم.
-نرفتی؟!
به نرمی می گویی: «نه. سال دیگه دوتایی با هم میرویم.»
با لکنت می گویم: «من...من... تیله هات...»
چشمهات به طرف رف میچرخند.
- تو چی؟ تو چی؟
بغضم می ترکد. شانه هایم را با شدت تکان میدهی.
- تو بزمجه تیلههای منو چیکار کردی؟
جیغ می زنم: «دایه، دایه... ولم کن... موهام...»
دایه سر می رسد و تو فرار می کنی. از میان گریه فریاد می زنی: «یه روز حسابت رو می رسم. بدبخت حسود.»
روی شنهای دم کردة مرداب نشستهای.
- مزدک...
- زهرمار، مرض، مزدک مرد. فهمیدی؟
- خب ببخشید.
- خب بِ بُخ شید! با ببخشید تیله هام بر می گرده؟
- من، من، اونا رو از حرصم توی چاه ریختم.
شانه هایت می لرزند. می ترسم برگردی و بزنی ام. چند قدم عقب می روم.
با حرص سنگی در مرداب می اندازی.
- عوضش بیا، پروانه هام مال تو.
جعبة کوچک کفش را همانجا می گذارم. سرت را برمی گردانی. نیم نگاهی به پروانه های سنجاق شده می اندازی.
- همه اش مال من؟
- همه اش مال تو.
بلند می شوی. کنار جعبه زانو می زنی. چشمهات می درخشند.
آهسته می گویم: «دوستیم؟»
دستم را می گیری.
- دوستیم.
اشکهات روی صورت کثیفت خط انداخته است. هر دو می خندیم.
سومین نامه، سال 1370
آنها سیصد و دوازده نفر بودند و من این را خوب به خاطر دارم. می گویی چه طور؟ اسامیشان را در لیست شمردم. سیصد و دوازده نفر و من!
وقتی این را فهمیدم آنقدر گریستم که از حال رفتم. آن شب چهاردهمین شب عزیمتم بود. یادت می آید؟
قصد گلایه ندارم. خیالت راحت! که حق ندارم. تنها دلتنگم. خودت انصاف بده کیست که چنین وعده ای بشنود و منتظر و بی قرار نباشد؟
بیمارستان، سال 1370
- عسل برای چه آمدی؟
- دلم برایت تنگ شده بود.
- اینطور راحت تر نبودی؟
- نه.
- حالا راضی هستی؟
- نه!
- پس تو چه می خواهی؟
بغض می کنم.
- شوهرم را.
و سرم را پایین می اندازم.
آه می کشی.
- عسل، عسل، من تو را از قید خودم آزاد کردم تا غمگین نبینمت.
با خشم نگاهت می کنم.
- تو باعث تمامی غمهای منی.
به یکباره در خودت مچاله میشوی.
- عسل چرا آمدی؟ مگر من کم عذابت دادم؟ پانزده سال. شاید هم بیشتر.
بغضم را فرو می خورم.
- عکسهایت را ظاهر کرده ام. همانهایی را که از گلزار شهدا گرفته بودی.
پاکت را از کیفم بیرون می کشم.
- بلد بودی؟
- صد ها بار دیده بودم.
چشمهایت برق می زنند. آب میوه را کناری می گذاری.
- عسل تو معرکه ای.
با حرص می گویم: «عکسهات معرکه اند، نه من!»
شهر، سال 1360
اتوبوس با ترمز بلندی می ایستد. پیاده که می شوم می بینمت. مضطربی و موهای ژولیده ات به روی پیشانی ریخته. می دوی طرفم.
- بیشتر از یک ساعت است که منتظرم.
- متأسفم. راستش...
- باشد بعد. از تشنگی هلاک شدم.
می گویم:« دایه ما را با هم دیده.»
-این تازگی دارد؟
و شانه بالا می اندازی.
- خب که چی؟
- می گوید راضی به نظر نمی رسم.
قدمهایت را تند می کنی.
- احمقانه است!
- چرا؟ مگر صورتم به نظر رضایت بخش است؟
- نمی دانم چه حالتی داری. تو اغلب ناراضی هستی!
- متشکرم!
- از چی؟
- همینجوری!
و با گامهای بلند میروم.
- عسل صبر کن. اَه! باز که تو قهر کردی دختر. من که حرف بدی نزدم. ببین، این حرف را از روی عصبانیت زدم چون منتظرت شدم و از انتظار خوشم نمیآید.
اخم می کنم و می گویم: «چیزی در تو عوض شده مزدک. نمی توانی انکار کنی. دیگر من برایت اهمیت ندارم. تو اغلب روزهایت را با مهدی و دوستانش می گذرانی.»
می ایستم و خیره نگاهت می کنم.
- راستش را به من بگو. حرفهای آقایم درست است؟
بهت زده نگاهم می کنی و با لکنت می گویی: «کدام حرفها عسل؟»
- که تو می خواهی مرا بگذاری و بروی؟
سرت را پایین می اندازی.
- عسل باور کن که می خواستم زودتر از این ها بگویم اما هربار که به چشمهای تو نگاه می کردم دست و دلم می لرزید...
دیگر نمی خواهم چیزی بشنوم. می دوم و اشکهایم سرازیر می شوند. داد می زنی: «عسل! عسل!»
آخرین نامه، سال 1370
حس و حال عجیبی دارم. چیزی در درونم به من می گوید که انتظارم به پایان رسیده است. عسل هم این روزها کمتر به ملاقاتم می آید. اگر من هم جای او بودم و این همه بی محبتی و سنگدلی می دیدم همین کار را می کردم اما چه کنم که دلم برای یک لحظه دیدنش پر می کشد.
امروز تمام دستگاههایی را که به بدنم وصل کرده بودند، جدا کردند و بردند. خدا خیرشان بدهد! راستی تو که میآیی، نه؟ مطمئنم!
آنقدر «اللهم ارنی الطلعه الرشیده» را تکرار کردهام که عسل را هم شک برداشته است. نترس! من تنها به وقتش با او سخن خواهم گفت. نمی خواهم از من دلگیر باشد. می خواهم حلالم کند و مرا ببخشد. و پدرانمان! دیگر التماسشان نمی کنم زیرا که مجرم نیستم.
تنها سخت میترسم. میترسم از کارهایی که نباید میکردم و کردهام. می ترسم از کارهایی که باید میکردم و نکردهام. می ترسم از سرنوشت عشق کوچکم بعد از خود. آه عسل..! و جز این ها آماده ام برای آنچه که در انتظارش سوختهام...
بیمارستان، بهار 1371
روی لبة تخت نشستهای. سرت پایین افتاده و من نمیتوانم چشمهایت را ببینم. چند طره از گیسوانت از کنار مقنعه بیرون ریخته است. آهسته می گویم: «عسل؟ گریه می کنی؟»
پاسخم را نمی دهی و من به وضوح لرزش قشنگ چانه ات را می بینم.
- چرا به من نگفته بودی؟
می خواهم چیزی بگویم اما سرفه در درونم می پیچد. به زحمت نیم خیز می شوم و تو لیوانی آب به دستم می دهی. با چشمانی اشک آلود مرا نگاه می کنی و می گویی: «کی دیدیشان؟ کجا؟»
چنان با احترام از آن وجود مقدس یاد می کنی که من خجالت میکشم از جسارتی که به خرج داده ام و با او آزادانه سخن گفتهام.
لبخند می زنم.
- همان جایی که پاها و دستم را جا گذاشتم عسل.
اشک می ریزی.
- کاش من هم بودم.
به اشکهایم فرمان میدهم پشت پلکها بمانند. ناسلامتی من مُردُم. اما لرزش صدایم را کاری نمی توانم بکنم.
- یادت می آید عسل؟ به تو گفته بودم که ما سیصد و سیزده نفر بودیم.
و با غرور به تو نگاه میکنم. لبخند میزنی.
- همه انتخاب شده بودیم. رمز عملیات «یا مهدی» بود.
چشمهایم را می بندم تا دوباره آن شب را مجسم کنم.
سراسیمه فریاد می زنی: «مزدک! مزدک!» و به شدت تکانم میدهی.
چشم میگشایم.
- من هنوز نفس میکشم عزیزم.
در میان اشک میخندی.
- می خواهی برایت بخوانم؟
سر تکان می دهم. با عشق در من مینگری و با چنان قرائت فصیح و زیبایی میخوانی که دلم غنج می زند.
- السلام علیک یا سفینه النجاه السلام علیک یا عین الحیوه. السلام علیک و صلی الله علیک و علی ال بیتک الطیبین الطاهرین. السلام علیک عجل الله لک ما وعدک من النصر و الظهور...
و من می بینمت. آرام و نورانی کنارم می ایستی و به رویم لبخند می زنی. بی اختیار لب میگشایم:
« السلام علیک یا حجه ا.. علی ارضه...»
شیون عسل قلبم را به درد می آورد.
مهر 1381-تهران
مژگان عباسلو : ۱۳۸۸/۱/٥
عید شما هم مبارک آقای اوباما!
اینها را بیشتر برای احترام به حقوق انسانی و شعور اجتماعی خودم مینویسم تا شمای خواننده!
من سیاسی نیستم. از سیاست چیز زیادی نمیدانم و خدا را از این بابت شکر میکنم.
دوستان و آشنایانی که مرا دیدهاند و میشناسند، میدانند که به عنوان یک نسل سومی ِ بعد از پیروزی انقلاب به دنیا آمده، پایبند آرمانهای انقلاب بودهام لااقل تا امروز. این پایبندی برایم مایهی مباهات هم بودهاست چرا که بر سرش مقابل خانواده و بیش از همه پدر بزرگوارم ایستادم. این را تنها برای روشن شدن ذهن دشمنان فرضی ام -اگر دارم خدای ناکرده- و سربازان گمنام امام زمان (عج) نوشتم تا دانسته باشند انگ بیگانهپرستی و لامذهبی لااقل به من که تنها به حکم مسلمانزادگی اسلام را قبول نکردهام نمیچسبد، اما امروز...
امروز...
وقتی پیام تبریک نوروز رئیس جمهور محترم ایالات متحدهی آمریکا را دیدم، وقتی دیدم در پایان پیام صلح و دوستیخواهانهاش با چه تلاشی «عید شما مبارک» را با آن لهجهی بد فارسی به زبان آورد... احساس من این بود که چنین حرکت و پیامی از سوی اوباما آنهم بعد از سه دهه جنگ لفظی میان سران دو کشور حتماً با حسن نیت تعبیر میشود اما در هیچ رسانه و روزنامهای واقعیت و حقیقت این پیام و این «تبریک» منعکس نشد، هیچ؛ سردمداران حکومتمان شدیدتر از قبل دم از شعارهای ضد آمریکایی خود میزنند...
با این اوصاف، حق می دهم به بسیاری از مردم کشورم که نسبت به وعدهها و وعیدها دلزده باشند، بدبین باشند و در خوشبینانهترین حالت: بیتفاوت باشند.
همانظور که حق میدهم به بسیاری دیگر از مردم کشورم که هنوز هم که هنوز است در تنها مدرسهی فلان ده پرچم آمریکا را آتش بزنند یا در فلان شهر دورافتاده شعار مرگ بر آمریکا سربدهند وقتی چنین پیام با اهمیتی، چنین اتفاق مهمی به راحتی بایکوت خبری میشود.
امروز فکر میکردم مگر قشر تحصیلکرده -تحصیلات عالیه- چند درصد مردم این کشور را تشکیل میدهد و چند نفر از آنها هم به اینترنت دسترسی دارند تا از اخبار روز بی دخل و تصرفهای سیاسی رایج، آگاه شوند؟
امروز فکر میکردم آیا واقعاً ایجاد «اتحاد و همبستگی» میان ملت ما با هم، تا این حد سخت و دشوار است که مملکتدارانمان نیازمند به چنین «دشمن فرضی» تراشی هایی هستند؟
امروز فکر میکردم زندگی در مملکتی که در آن بدیهی ترین حق انسانی مرا که «دانستن» است نادیده میگیرند، ظلم بزرگی است به من! شما را نمیدانم.
ببینید...
و کدام از ما است که وقتی اوباما بیت معروف شیخ اجل سعدی را دکلمه میکند در درون خویش با او همصدا نشود؟
که هر کودک دبستانی از بر است:
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
مژگان عباسلو : ۱۳۸۸/۱/۱
این عید یاد بچهها باشیم
آهنگ وبلاگ: «بهار بهار چه اسم آشنایی»
با صدای تورج شعبانخانی

ما بچه که بودیم، صبح زود
نوری که روی پرده جاری بود
آواز گنجشکان لب هِرّه
آغاز یک روز بهاری بود
با هر نسیم تازه میرقصید
در کوچهها بانوی فروردین
شال شکوفه بر سرش بود و
پیراهنی از عطر گل سنگین
دنیایمان با او پر از شادی،
با رفتنش لبریز غم میشد
بیآنکه حتی با خبر باشیم
از عمرمان یک سال کم میشد
ما مست بوی عید بودیم و
سبزیپلو با ماهی ِ دودی
ماهی ِ قرمز را نمیدیدیم
در تُنگ تَنگش رو به نابودی
ما فکر میکردیم مثل ما
هر بچهای یک کفش نو دارد
تا عید، یک گل نه هزاران گل
با توپ در دروازه بکّارد
ما بچه که بودیم، سال نو
هر بچهای پای دویدن داشت
لعنت به نامردی ِ دستی که
در خاک، جای توپ مین را کاشت
ما بچه بودیم و نفهمیدیم
ابر بهار از غصه میبارد
بلبل اگر بر شاخه میخواند
یک بغض غمگین در گلو دارد
ما بچه بودیم و نفهمیدیم
هر هفت سینی سفرهآرا نیست
سرما و سوز و سختی و سنگ است
جایی برای کودکیها نیست
تا سالها این داستان ما را
از نوجوانی تا جوانی برد
چندین «هزار و سیصد و اندی»
از صفحهی تقویمها خط خورد
سالی که سنگر سفرهی غم شد
صحرا پر از گلهای پرپر بود
بر سفره های هفتسین تنها
سرو و صنوبرهای بیسر بود
ما خوابهای تازه میدیدیم
ما فکرهای تازه میکردیم
ما عطر عید و عشق عشرت را
با ظرف خود اندازه میکردیم
ما بوسه را در کوچه دزدیدیم
ما عشق را یک سال نو دیدیم
ما داغ دوری در جگر ماندیم
ما درد را از درد پرسیدیم
تا سالها این قصه ما را برد
از آن جوانی تا میانسالی
چندین زمستان رفت و ما ماندیم
بر سفرهای خالیتر از خالی
برعکس سال کهنه، فقر اما
با نو شدن، پایان نمییابد
هر شب در این شهر پر از غوغا
حتماً کسی با غصه میخوابد
نه بوی اسفند و نه فروردین
در قلب ما شادی نمیپاشد
این سفرهها صد سین نمیارزد
وقتی که بی نان بچهای باشد
هی! بچههای کوچههای شهر!
تا کودکی زندهست، ما هستیم
ما بچههای کوچهی دیروز
هر روز یاد بچهها هستیم
در قلبهای هر کدام از ما
یک آشنا، یک حاجی فیروز است
وقتی که با هم مهربان باشیم
هر سال نو، هر روز نوروز است
مژگان عباسلو : ۱۳۸٧/۱٢/٢٦
دریانهنگ (غزل)
من به دریای خشک میمانم؛ تو نهنگ به ساحل افتاده
اولین بار نیست مردی در دام یک عشق قاتل افتاده
- مثل آتش گرسنهی مرگ است، سربلند از وجود اوست عطش
موجها از نهنگ میگویند با سری در مقابل افتاده
جزر و مد غمیست بیسامان، اشکهایش شروع هر توفان
باز در جام حسرتش دریا، عکس یک ماه کامل افتاده
لحظهای شاد و لحظهای غمگین، گاه توفانی است و گاه آرام
مثل گرداب روح ملتهبم بی تو در دور باطل افتاده
شاید از این تو خستهتر بشوی یا من از این شکستهتر بشوم
نه شکسته نه خسته است اما از تو مهری که در دل افتاده
عشق چاهیست گرچه بیپایان، نه فقط یوسف نبی که در آن
مثل هوشیار، مست ِ لایعقل؛ مثل دیوانه، عاقل افتاده
گله از تو نمیکنم هرچند دوریات زهر غم به کامم ریخت
سر و کار تمام عاشقها عاقبت با هلاهل افتاده
تهران-اسفند ٨٧
مژگان عباسلو : ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
سپاسگزار حضور بانوان شاعری چون شما هستیم.
می خواهم تشکر کنم از بانویی که از حریم امن آهو ها به کنگره ی شعر زنان تهران آمد. منت بر سر ما گذاشت و از آن راه دور آمد تنها به قصد همراهی و همدلی. ندیده بود مرا و نه من دیده بودم او را اما زیبایی صورتش قابل انتظار بود چنان که زیبایی سیرتش. بی ادعا و مهربان در جمع ما حضور داشت و رونق بخش محفل ما بود. شاعر بود اما شعری نخواند. می توانست برگزیده باشد اما طبق قانون کنگره نمی بایست و نبود. ضیق وقت بود یا سهل انگاری مجری ناشیی چون من که حتی نشد که آنجا نامی از او و دیگر بانوان شاعر از راه دور آمده ای چون او ببریم و قدری از ایشان بشناسیم. دوست دارم اینجا و از پس همه ی هیاهوها، نه فقط خطاب به او که به همه ی بانوان شاعر گرانقدری که از راه دور و از شهرهای دیگر دعوت ما را لبیک گفته بودند، بنویسم: از طرف همه ی بانوان شاعر تهرانی آمدنتان را و حضورتان را قدر می دانیم و از شما متشکریم.
مژگان عباسلو : ۱۳۸٧/۱٢/۱٢